می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

۲ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

تو ایران اگه پسر باشی امکانش رو داری که هیجانات بیرونیِ بیشتری رو تجربه کنی، ولی خودِ ذات دختر بودن جدایِ از ایران بودن یا نبودن، یه سری هیجاناتِ باحالی داره، مثلاً همین مسئله ی پریود که بارها درموردش نوشتم! اتفاقی که در عمل میفته اینه که از 3، 4 روز قبل از واقعه تا 3، 4 روز بعدش هفت رنگ شخصیت عوض میکنی! اندوهِ عمیق اونقدر که من گاهی رسماً میل به خودکشی پیدا میکنم، بعد شهوتِ شدید، جوری که مثلاً امروز رسماً میخواستم آدما رو گاز بزنم :)) بعدتر آرامش! ولی شاید به نظر بیاد اینا که شخصیتهایِ مختلف نیست بلکه فقط احساساته، مسئله همینه که اصولاً انگار من تغییر ماهیت میدم و تبدیل میشم به یه چیزِ کاملاً متفاوتی! مثلاً من اصلاً آدم افسرده ای نیستم ولی امروز صبح در حالی بیدار شدم که افسردگی از دماغم بیرون میزد!

یه چیزیه که هیچ وقت برام عادی نمیشه، یه قسمت از سریال بلک میرر بود که بازی ذهنی میساختن، طوری که طرف خودشو در حالِ بازی میدید و بازم تجربه هایی که میکرد براش کاملاً زنده و واقعی بودن! منم گاهی وقتی شدیداً و بی دلیل اندوهگین میشم حس میکنم لابد پریودیم نزدیکه ولی اونقدر این نوسانات حقیقیه که بازم بازی میخورم! خودش هیجان بزرگیه!
  • آلیس تمپلتون

تعمیم

زمانهایی تو زندگیم هست که حس میکنم بین آدما غریبم، نمیفهممشون، اونا منو نمیفهمن، دوستم ندارن، حسمو حس نمیکنن، بعد احساس ناامنی بهم دست میده، مثل قدم برداشتن تو جنگل تاریک میمونه. نمیدونی چی در انتظارته و همین ناآگاهی میترسوندت! یه ترس غریبی هم هست، احساس ترس و ضعف توام.
گاهی هم حتی به مرحله ای میرسم که حس میکنم همه از من متنفرن یا بدشون میاد یا تحقیرم میکنن. اینا همش حس ناامنی میده...
باید هیچ چیزی رو جدی نگیرم؟ همه چی رو به هم ربط ندم؟
  • آلیس تمپلتون