می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

۷ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

شغلِ جدید

از شنبه کارِ جدیدم شروع میشه، نسبت بهش خوش بینم و فکر میکنم همکاریِ خوبی داشته باشیم، یه خرده استرس دارم ولی... کلاً کارِ جدید خب استرس داره به خصوص که اینجا باید کلی مهارتِ جدید رو هم یاد بگیرم.
امشب کلی گریه کردم... یادِ این افتادم که تو عقدِ س، کلی به ب اصرار کردم بیاد برقصه و وقتی اومد بهش گفتم مسخره بازی درنیار دیگه، درست برقص... وقتی یادم میفته حس میکنم آب جوش ریختن رو قلبم... کم میشه حس کنم آدم بدی ام! ولی وقتی این یادم میفته کاملاً مطمئن میشم خیلی عوضی ام...
داشتم خونه تکونی میکردم، برخوردم به دو برگ کاغذ که تو شرکتِ قبلی نوشته بودم، افکارِ لحظه ایم بود تو روزی که یه اتفاقِ ناراحت کننده برام افتاده بود، یادِ اون روزایِ شرکت زنده شد... چقدر خوب تحلیل کرده بودم همه چی، چقدر خوب فهمیده بودم چی کار باید کرد، ولی خب هیچ وقت اون کارِ درست رو انجام ندادم! حالا حتی از خوندنِ اینکه زمانی انقدر روشن نوشتم که مشکل چی بوده و راه حل چیه، جا میخورم! یعنی اصلاً یادم نمیاد همچین فکرایی کرده بودم!
دقیقاً خوندنش برام مثلِ کتابایِ موفقیته! قانون جذب اون اولا که اومده بود خیلی سر و صدا کرد، در صورتی که واقعاً چیزی نبود که به ذهنِ کسی نرسیده باشه، فقط خوب پرزنت شد و رفت تو یه قالبِ جادویی که آدما خوششون میومد و فکر میکردن به چیزی آگاه شدن که زندگیشون رو تغییر میده ولی در واقع این اتفاق نمیفته! درست مثلِ وقتیه که خودت چیزی رو کشف میکنی، همه چی یادت میره در عینِ حال هم یه جورایی همه چی درونِ آدم باقی میمونه!
دلم میخواد تو این شرکتِ جدید روابطِ بی حاشیه ای داشته باشم، عینِ آدم حرفه ای ها! ولی من همیشه میرم تو حاشیه!! همیشه یه سری روابطِ غیرشفاف و احساسی تو محیطِ کار میسازم! منظورم عشق و عاشقی نیست!!! مثلاً به یکی احساسِ بد دارم، این باعث میشه باهاش نتونم خوب سلام احوالپرسی کنم و اگه کاری داشته باشم بهش بگم... خیلی احساساتم دست و پاگیره! دلم میخواد یاد بگیرم...
اینکه میگم "دلم میخواد" و نمیگم "میخوام" یه بویی از ناامیدی داره، وقتی میگم "میخوام" یادم میاد بارها و بارها این کلمه رو نوشتم و "میتونم"ی در پسش نبوده! اتفاقاً یه جورایی انگار وقتی این کلمه رو میگم همه وجودم داد میزنه "نمیتونم"!!! ولی این "دلم میخواد" یه جور التماسه، به خودم التماس میکنم که این بار دیگه آزارم نده و این شرکت رو برام جهنم نکنه...
به هر حال الآن حالم خوبه و خوشحالم که کارِ مورد علاقه م رو پیدا کردم.
  • آلیس تمپلتون
انصافاً خیلی خودمو آزار دادم این دو روزه! مصاحبه ی فنی رو هم اوکی شدم و رفتم مرحله ی آخر که مصاحبه با مدیرعامله و همین بحثِ حقوق و این داستانا. اگه اینم اوکی شه از شنبه کارمو شروع میکنم، آقا استرس دارم! نه برایِ مصاحبه، بلکه برایِ شروعِ دوباره ی کار! این چند ماهه که کار نکردم خیلی بهم خوش گذشته، کلی کتاب و خواب و تفریح و تجربه و .... البته خدائیش دلم برایِ سرکار رفتن هم دیگه تنگ شده بود، برای چلنج!
یه خرده فقط چلنجش زیاده اینجا! باید برم دوره ببینم، کلی چیزایِ جدید یاد بگیرم... باید خودمو تغییر بدم و تنبلی و استرسم رو بذار کنار... بیا! گردنم گرفت!
ولی گذشته از استرس و خودآزاریم یه چیزی که برام جالبه اینه که تو زندگیم هر وقت یه چیزی رو واقعاً خواستم بهش رسیدم، البته کم شده که چیزی رو بخوام و کمتر شده که یه چیزی رو واقعاً بخوام...
خسته م... باید برم بخوابم...
این عادتِ خوندن مسیجایِ بلک لیستم رو واقعاً میبایست ترک کنم، حالم خیلی خوب بودا، یه چیزی اون تو دیدم که جداً حالم رو گرفت... من نمیدونم چرا مردم میخوان انتقامِ جذاب نبودنشون رو از دیگران بگیرن!! رو اعصاب تر از اون اینه که یه آدمی تو 36 37 سالگی اینجوری بچگونه و مسخره رفتار میکنه! یعنی میچسبه بهت و بابت اینکه بهش توجه نمیکنی بهت فحش میده!!! حیف که خیلی خوشحالم وگرنه احتمالاً تصمیم میگرفتم یه جوری اساسی حالِ این بشر رو بگیرم.
خوابم میاد...
  • آلیس تمپلتون
یکی از بدترین روزایِ چند وقته ی اخیر رو داشتم، کلی گریه کردم، متأسفانه خلافِ قولی هم که به خودم داده بودم باز زدم تو سرِ خودم، سعی میکنم بخوابم ولی اونقدر افکارِ منفی تو ذهنم هست که خوابم نمیبره، در واقع لفظِ "افکار منفی" برایِ توصیفِ این چیزایی که تو مغزِ منه زیادی لطیفه، بهتره بگم "افکارِ فلج کننده".
حسِ عجیبی دارم، انگار جزء جزءِ بدنم داره با تمامِ توان فریاد میزنه و فقط لبم بسته ست... احساسِ تنهایی و اندوهِ عمیق دارم، نفسم به زور بالا میاد، بعد از سالها دارم به این فکر میکنم که کاش آدم میتونست زندگیش رو تموم کنه...
احساسِ ناتوانی میکنم، احساس میکنم یه موجودِ علیلم...
رفتم یه شرکتی مصاحبه، خیلی خوشم ازش اومد ولی مهارتهایی که نیاز داشتن بیشتر از دانشِ من بود، مصاحبه ی اول امروز بود، برای پس فردا هم یه آزمون عملی برام گذاشتن، تو اون آزمونی قراره مهارتهایی بررسی بشه که من ندارم!! یعنی قراره با تکنولوژی ای کد بزنم که اصلاً نمیشناسم و تقریباً برایِ بارِ اول همین امروز شنیدم اسمش رو! این قضیه به حدِ مرگ منو استرسی میکنه! یادِ یک آزمونِ ناموفقِ دیگه میفتم... نمیخوام خودمو کوچیک کنم، سعی میکنم چیزایِ خوبی رو تصور کنم که قانون جذب بهم کمک کنه ولی تنها چیزی که تو مغزم میاد اینه که از پسش برنمیام! آزمون عملی خودش استرس زاست، حالا فکر کن که با موضوع آشنایی هم نداشته باشی...
سعی میکنم به خودم بقبولونم که من میتونم ولی عمیقاً باور دارم که نمیشه... خسته م... نه میتونم کار کنم و نه میتونم بخوابم... امشب خیلی شبِ سختیه...
هیچ وقت در زمینه ای که بهش تسلط نداشتم نتونستم آزمون بدم، از اینکه کوچیک بشم میترسم و همیشه هم بدترین، مطلقاً بدترین نتیجه ای که بتونی تصورش کنی رو تو این شرایط کسب میکنم. یعنی همون چیزایی که میدونم هم یادم میره و مطلقاً شبیه احمق ها رفتار میکنم.... چمه من؟ چرا اینجوری ام؟ این به خاطر کمالگراییمه یا چی؟ خدایا کاش فقط این آزمونه نبود، با کارِ سخت مشکل ندارم، حتی اگه بلدش نباشم زود یادش میگیرم ولی با آزمون مشکل دارم... اونم آزمون از چیزی که بلدش نیستم...
باید بخوابم که صبح زود بیدار شم و کار کنم... باید سعیمو بکنم، اگه یاد نگرفتم نمیرم...
خدایا من واقعاً امشب حالم بده، هیچی حالمو خوب نمیکنه، خیلی حالم بده، پر از ترسم... پر از استرس... چرا باید اینجوری باشم؟ چرا دیگران اعتماد به نفس دارن که در مواردی که هیچی هم نمیدونن صحبت کنن ولی من این اعتماد به نفس رو ندارم؟ حالا اعتماد به نفس بخوره تو سرم، من چرا انقدر آشوبم؟؟ میترسونه منو... انگار دارم میمیرم... شاید من واقعاً برایِ این کار مناسب نیستم ها؟ چرا هر جا میری ازت انتظار دارن که همه چی بلد باشی؟ خب من تو کار خوبم، خیلی سریع یاد میگیرم، ولی از سنجیده شدن متنفرم... اگه شکست بخورم اثرِ بدی رو اعتماد به نفسم میذاره... دلم نمیخواد این کارو کنم... ولی اگه امتحانش نکنم هم...
من که میدونم شکست میخورم...
خدائیش سعی میکنم... واقعاً سعی میکنم این دیدم رو عوض کنم، ولی هیچی روشن تر از تصویر شکست جلویِ چشام نیست.... کاش یکی بود بغلم میکرد و بهم میگفت که نیاز نیست اینجوری خودم رو آزار بدم، کاش میتونستم آروم باشم....
چرا اینجوری ام.... چرا!؟
  • آلیس تمپلتون

فروشندگی!

غم انگیزه، تو این هوا که هم گرفته ست و زود تاریک میشه و هم خیلی سرده، آدم بدجوری احساسِ تنهایی و دل گرفتگی میکنه... اصلاً فکر کنم آدما برای همین نیمه ی سردِ ساله که ازدواج میکنن و دوست میگیرن!

یکی از کارهایی که من فکر نمیکردم بتونم انجامش بدم فروشندگی بود، تو این کلاسِ اعتماد به نفس که میرفتم چندین بار در موردِ روشهایِ مختلفِ
جذبِ مشتری صحبت کردیم، اینکه مهارتِ فروشِ اجناس چقدر به دردِ یه بیزنس منِ موفق میخوره، من همیشه دوست داشتم کتابفروشی داشته باشم، همیشه، بینِ کتابا که هستم احساسِ امنیت و آرامش میکنم، روزِ اولِ نمایشگاهِ کتاب یکی از فروشنده ها بهم گفت که دو تا غرفه دارم بیا تویِ یکیش وایسا و کمکم کن، البته با یه روزمزدِ ناچیز، واقعاً مضحک، ولی من که سرم درد میکنه برایِ تجربه، خلاصه تصمیم گرفتم برم، امروز از صبح اونجا بودم تا شب، خیلی مهارتِ فروش ندارم، یعنی راستش خودمم خوشم نمیاد وقتی که دارم کتاب میبینم کسی مزاحمم بشه و نظر بده، مانتو که نیستش کتابه، نمیشه بگی تن پوشش قشنگه که! خلاصه بیشتر سعی کردم خوش تیپ و خوش ژست باشم، لبخند بزنم و به سوالا جواب بدم... خلاصه تجربه ی خوبیه، تا آخر هفته هم که نمایشگاه تموم میشه هستم...

خیلی دلم گرفته، حس میکنم تو خودش مچاله شده و چسبیده بیخِ قفسه سینه م، خیلی احساسِ تنهایی میکنم... البته یه خوبی داره، اونم اینه که میدونم برایِ خستگی و سرماست که انقدر احساسِ افسردگی میکنم. یعنی میدونم که عمق و اصالت نداره به خاطر همین خیلی ناراحتم نمیکنه :)
  • آلیس تمپلتون

ازدواج (3)

عقدِ س هم هفته ی پیش تموم شد، خیلی هم خوش گذشت اتفاقاً کلی رقصیدم، تخلیه شدم، شبِ خوبی بود کلاً.

از شنبه تا پریروز میرفتم کلاسِ اعتماد به نفس و کاهش استرس، خب نمیتونم بگم خیلی روم اثر گذاشت چون به هر حال آموزه هایِ این قبیل کلاسها، برای عوام مناسب تره چون اصل و اساسش یه سری اعتقاداتِ نخ نمایِ همگانیه که هرگز هم محبوبیتش رو بینِ عوام از دست نمیده. اوایل که شدیداً منو داغون کرده بود، سطح انرژیم رو کشیده بود پایین و یه جورایی حتی افسرده شده بودم ولی بعدتر کم کم باهاش کنار اومدم و تونستم جایِ درستش رو تشخیص بدم و منافعِ خودم رو داشته باشم. در هر حال خوش میگذشت! همش خنده و دست زدن و چیزایِ مثبت بود، هر چند حرفایِ کم عمقی بود ولی حداقل از این جهت که منفی نبود ضرری نمیزد. البته ناگفته نماند که یه سری چیزا هم یاد گرفتم خدائیش و یه سری کمبودها رو تو خودم تشخیص دادم و یه سری هایِ دیگه هم بهم یادآوری شد.

این رابطه هم تموم شد! جداً فکر نمیکردم این یکی رو تموم کنم، به هر حال این اولین پسرِ کتابخون و متفکری بود که برایِ ازدواج باهاش آشنا شده بودم، مهربون بود، خیلی خوب تر از چیزی بود که فکر میکردم تو این سایته پیدا کنم، حتی یه روز گفت که میخواد از پرورشگاه بچه بگیریم که من از خوشحالی داشتم بال درمیاوردم که با همچین آدمی آشنا شدم، حتی قبول داشت که عروسی نگیریم چون چرته و اینکه پولش رو به فقرا کمک کنیم و اینکه از خونواده هامون خیلی کمک نگیریم و ... خلاصه خیلی با همدیگه هم عقیده بودیم، خوش میگذشت، پیاده روی میکردیم، در موردِ همه چیزایِ جالب دنیا، یعنی روانشناسی و ادبیات و این چیزا حرف میزدیم، در موردِ خودمون همینطور، کلی اطلاعات داشت، خیلی زیاد، و حس میکردم که دوستم داره، به هر صورت باید صادق بود دیگه، از نظرِ خودم میتونستیم همون موقع به خونواده ها بگیم...
ولی از نظرِ اون نمیشد به خونواده ها گفت... این قضیه برام روشن نبود و نیست، وقتی میگفت که با هم سکس کنیم دلیلش این بود که ما با وجودِ مدتِ کوتاهِ آشناییمون انگار ده ساله همو میشناسیم و وقتی بحثِ گفتن به خونواده ها میشد میگفت نه ما هنوز آشنا نشدیم!! میگفت حرفِ ازدواج رو نزنیم و یه مدتِ نامعلوم فقط دوست بمونیم که بعد از دوستی به ازدواج برسیم!!! در حالیکه ما تو سایتِ همسریابی آشنا شده بودیم نه دوستیابی!! منم بهش گفتم تو که میخوای از دوستی به ازدواج برسی چرا تو سایتِ همسریابی دنبالِ اون فردِ موردنظرت میگردی خب برو دوست دختر بگیر و بعداً به ازدواج برس دیگه! بعد میگفت اصلاً بچه نمیخواد، درحالیکه یه بار دیگه گفت از پرورشگاه بچه بگیریم، بعد یه بار قبلش گفت سه تا بچه داشته باشیم!!
هر چند وقت یکبار میگفت من نیاز دارم که با تو سکس کنم و واقعاً هم وقتی میرفتیم بیرون مشخص بود که نیاز داره و میگفت که فقط نسبت به تو اینجورم و یه ساله که نسبت به هیچ کس اینجوری نبود و ....
قبلاً من اینو نوشتم که از اینکه مردی فکر کنه نمیتونه شهوتش رو کنترل کنه و از اینکه خودش رو قبل از اینکه میل در تو هم به وجود بیاد بهت تحمیل کنه بیزارم. البته این یکی خیلی اصرار نمیکرد، ولی هر چند وقت یک بار میگفت که من اینجوری تمرکز ندارم! برام خیلی جالب بود که چطور به نظرش زمانِ سکس رسیده ولی زمانِ گفتن به خونواده ها نرسیده!! چون وقتی من قصدم ازدواجِ منطقی بود دلیلی نداشت که بخوام دوست پسر بگیرم دیگه! خب راستش من خیلی خسته شدم از دوست پسر گرفتن، از اینکه رها بشم، یا مجبور شم رها کنم، از اینکه احساس بذارم و به هیچ گرفته بشه، از دعواهایِ الکی، هزینه هایِ بیخود، قایم کاری از خونواده... از همه ی اینا واقعاً خسته شدم، حداقل با استایلِ زندگیِ من جور درنمیاد. یعنی در واقع هم نشدنیه چون ما هر دو قصدِ رفتن داریم و هر دو در سنی هستیم که نمیتونیم یه سال رو همینجوری بسوزونیم و آخرش هم هیچی، باید بدونیم که بالاخره تکلیف چیه، با همیم یا نه، که برنامه هامون رو با هم فیکس کنیم، مثلاً نمیشه من شروع کنم برایِ ارشد خوندن و بعد اون پذیرش بگیره و منم برم! آدم باید بدونه میخواد چی کار کنه... شناختِ هم برایِ ازدواج اونقدر پیچیده نیست واقعاً، همین که قصدش و تواناییِ پذیرفتنِ تعهدش باشه بعد دیگه یه مدت آشنایی و مشاور کافیه!

بعد هم که هیچی دیگه، 5شنبه بهم گفت "من فکر میکنم تو برایِ ازدواج خیلی هیجان زده شدی!!!" (فک کن اینو به من گفت) و اینکه "البته حق بهت میدم چون من تیکه ی خوبی هستم" که بعد گفت شوخی کردم (ولی میدونم پشتِ هر شوخی یه جدی هست!) بعد گفت که دیگه نمیخواد تا یه مدت هیچی در موردِ ازدواج بگیم و فقط میخواد دوست باشیم و دوستی به ازدواج برسیم، منم بهش گفتم باشه رو حرفات فکر میکنم و یکشنبه جواب میدم که واقعاً همین حالام میدونم چه جوابی باید بدم... چون حقیقتاً من فکر نمیکنم حتی ذره ای اون بالاتر از من باشه، بماند که سعی میکردم جلویِ خودم رو بگیرم و مدام فکر نکنم که من خیلی از اون بهترم و بعد بهم میگه "هیجان زده"!!! نمیدونم چرا همیشه محبتِ من "پایین به بالا" دیده میشه...

یعنی نه فقط برایِ خشمی که از اون "هیجان زده" دارم، میدونی من واقعاً خسته م... از جنسِ مذکر خسته شدم دیگه. از اینکه اگه به رابطه میل و رغبت داشته باشم "هیجان زده و عشقِ شوهر"م اگه نداشته باشم "بی انگیزه و بی روح"م، اگه سکس کنم فلانم، اگه نکنم سردم، وقتی بهش فکر میکنم، فقط به همین کلمه ی "هیجان زده" که فکر میکنم بغض بیخ گلومو فشار میده، دیگه از انگ خسته شدم، من بالاخره باید بتونم با تنهایی کنار بیام، هیچ آدمی وجود نداره که بتونم کنارش خودم باشم! خودِ خودم که انقدرم خوبه و هیچ مشکلی درش نمیبینم... یه آدمی که هم خوب ببینمش و هم این خوب دیدنش باعث نشه که فکر کنه از من بهتره...

در کل این احساسات رو که بذاریم کنار، حقیقتی که اون نمیتونه ببیندش اینه که برایِ ازدواج آماده نیست، با وجودیکه سنش اصلاً کم نیست ولی هنوز بچه ست، از تعهد میترسه، همونجور که مثلِ چی از بچه دار شدن میترسه و یه احتمالِ خیلی بالا اینه که همینجوری یهو ول کنه و بره و من البته خودمم همچین مدل آدمی ام و این دیگه ازدواج نمیشه که...

خیلی خسته م، دیگه از رابطه داشتن با هر مذکری خسته م، اونقدر روابطِ یکی دو روزه و یکی دو ماهه داشتم که دیگه اسمِ طرفم رو فراموش میکنم! ولی میخوام "رژیم رابطه با مذکر" بگیرم، دیگه گورِ بابای ازدواج، هیچ کس هم مدلِ من نیست، من با کتابام زندگی میکنم و کنارِ کتابامم میمیرم، چند تایی دوست هم داشته باشم عالی میشه... همین کافیمه.
  • آلیس تمپلتون
یه آدمایی هستن که واقعاً با تابوهای خودشون و جامعه میجنگن، از هویتشون هزینه میکنن، جوری که دیگه برایِ جامعه اون آدمِ قبلی نمیشن، اینا برایِ من همیشه قابلِ احترامن، حالا مهم نیست که چه تابوئی رو شکستن، ولی همیشه به بشریت فرصت دادن که یه جورِ دیگه ببینه.
ولی وقتی تابوها شکسته میشن، مورد تأییدِ یه عده مبارزین دستِ دوم قرار میگیره و اونا شروع میکنن به تثبیت و عمومیت دادن به این نگاهِ جدید.
مبارزین دستِ سوم اونایی هستن که فقط این نگاه ها رو مصرف میکنن، اونا حتی گاهاً کسانی هستن که تا جایی که میتونستن جلویِ شکستنِ تابوها رو گرفتن، یا اگه میتونستن میگرفتن! ولی حالا یهو میبینن نه بابا بدم نیست اینجوری! تازه مد هم شده دیگه.
اصلِ قضیه اینه که همیشه برایِ دستِ سومی ها و اغلب برایِ دست دومی ها، تأیید و عدم تأییدِ عمومی میتونه درستی و نادرستی یه مسئله رو اثبات کنه. اونا فک میکنن چون روبه روی دولت واسادن (که اغلب همینم نیست) مبارزن، ولی مبارزه ی اصلی اونه که روبه رویِ عمومِ مردم، روبه رویِ خودت وایسی! اون کاری که یه مبارزِ دست اول انجام میده.
اصلش اینه که دستِ سومی ها، دقیقاً برخلافِ چیزی که فکر میکنن مقابلِ هیچی واینسادن! اونا دقیقاً دارن با جریانی حرکت میکنن که توش قرار گرفتن! بدونِ کوچیکترین مقاومتی! البته همین که اونا در برابرِ یه سری جریاناتِ روشنگرایانه مقاومت نمیکنن خوبه ولی اصل اینه که اغلبِ اونا در برابرِ هیچی مقاومت نمیکنن!! اونجایی که قراره همه با شکسته شدنِ تابوها بجنگن اونا هم جزء "همه" میشن و مقاومت میکنن، حداقل در برابرِ خودشون و اونجا که تابو شکسته میشه و قراره همه جورِ دیگه ای ببینن اونا باز جزء "همه" هستن!
دلم نمیخواد گول بخورم، دست سومی بودن همیشه هم بد نیست، حداقل برایِ یه اگنوستیک، ولی دلم نمیخواد دستِ سومی باشم و فکر کنم دستِ اولی ام...

+ گاهی یه حرف بی ضرر بدجوری آدمو به هم میریزه، چون از یه دیدگاهِ مضّر میاد، مثلاً وقتی حالم این مدلیه، مامان چون خواهراش اینجان حتی یه بارم حالمو نپرسیده، بعد الآن اومده بهم میگه برو پیش بچه هایِ خاله که وقتی بیدار شدن حوصله شون سر نره، یعنی حتی بیدارم نیستن ولی همچین چیزی رو به من میگه... من که انجامش نمیدم ولی چیزی که ناراحتم میکنه دیدگاهیه که باعث میشه این مسئله گفته بشه... آدم اینجور وقتا فکر میکنه که نمیبایست برایِ همچین آدمایی از خواسته هایِ خودش میگذشته، ولی عمیق تر که میشه میبینه البته برایِ خودش از خودش گذشته، برایِ میل به بودن با دیگرانی که فکر میکرده بیشتر از بقیه دوستش دارن از قسمتِ برتر و ارزشمندترِ وجودش گذشته...
  • آلیس تمپلتون
برایِ بار دوم تو این ماه پریود شدم و این برام واقعاً عجیب و بی سابقه ست! نرفتم دکتر، اصلاً حوصله ش رو ندارم... صبح یه عالمه گریه کردم ولی الآن ترجیح میدم بهش فکر نکنم...
خسته، کلافه، عصبانی...
دلم گرفته...
مغزم کار نمیکنه که کتاب بردارم بخونم یا یه کاری شروع کنم...
آلبومِ جدید قمیشی رو گوش میدم، برایِ بار یک میلیونُم...
فردا باز عقد داریم، الآنم یه عالمه مهمون داریم، من هیچ کاری نمیکنم، اصلاً بالا هم نمیرم ولی همش حس میکنم دیگه خودم نیستم، دلم میخواد این هفته تموم شه، دلم میخواد همه چی برگرده به همون دورِ اسلوموشنی که قبل از این ازدواجا داشت.
واقعاً از این جایی که من نشستم هیچ نقطه ی روشنی در کلِ هستی وجود نداره...
پس اندازم داره تموم میشه و هنوز نرفتم سرکار. یعنی اصلاً نرفتم دنبالِ کار! مرخزفه کلِ قضیه، ولی اصلش همون تنبلیه. دلم میخواد بخوابم و حالا حالاها بیدار نشم.
مدام فراموشش میکنم، انگار اصلاً هیچ وقت باهاش دوست نشدم! وقتی که کنارمه انگار طبیعی ترین چیز دنیاست که کنارِ هم باشیم و بمونیم ولی وقتی که نیست انگار هرگز نبوده، انگار اون فقط یه سایه ست... انگار من یه سایه م...
یه بار بهم گفت من واقعاً ازت ممنونم که بهم تایمِ تنهایی میدی و مدام چت نمیکنی چون دخترایِ دیگه نمیذارن آدم دو مین واسه ی خودش باشه و ... ولی این لطفی نیست که به خاطرش ازم تشکر بشه! من چطور میتونم مدام پیام بدم در حالیکه وقتی ازش جدا میشم فراموشش میکنم!

خسته م... سرم داره میترکه. بیشترین چیزی که آزارم میده اون کتابیه که رو تختمه... دلم میخواد به حدِ مرگ گریه کنم، ولی مغزم کار نمیکنه، نمیتونم هیچی رو دنبال کنم، به خصوص کتابی رو که رمان نباشه ولی در عینِ حال هم نمیتونم به خودم اجازه بدم کتابِ دیگه ای رو شروع کنم، به همین خاطر چند روزه که اون کتاب همینطوری رو تختم تو صفحه ی 37 متوقف شده... چیزی که مریضم میکنه سرعته، من یه لاک پشتم، یه حلزون در واقع... من نمیتونم بدوم! ولی این روزا همه ازم میخوان بدوم!
راستی پریشب اولین دعوامونو کردیم، یه دعوایِ واقعاً شدید. ولی حوصله ندارم در موردش بنویسم. گور بابایِ همه چیز و همه کس... حوصله ی هیچی رو ندارم...
  • آلیس تمپلتون