می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

۱۹ مطلب در آبان ۱۳۹۶ ثبت شده است

ازدواج (2)

ما تازه آشنا شدیم، ولی وقتی با همیم به نظر میرسه که مدتهاست همو میشناسیم، خیلی به هم میخوریم، سه روزه صبح تا شب قدم میزنیم و حرف میزنیم، درونی ترین عقایدمون رو به هم میگیم، خصوصی ترین فکرامونو، از اون حرفایی که منو ذوق مرگ میکنه! بحثهایِ تحلیلی، فلسفی، روانشناسی... همه چی! اون خیلی منو دوست داره، از هر چیزی که به من مربوطه به زیباترین شکلِ ممکن خوشش میاد، مثلاً از اینکه من خیلی کم آرایش میکنم، استنباط میکنه که من خودمو قبول دارم، نه اینکه فکر کنه مثلاً قرارمون برام مهم نبوده... خیلی گرم و خوشبوئه، وقتی باهاش هستم آرومم... اولین پسریه که وقتی باهاش هستم آرومم... اذیت نمیکنه، چیزی رو تحمیل نمیکنه.

دقیقاً خودش رو با من برابر میبینه، مرد و زن نمیکنه، هر بار غذا میخوریم یکی حساب میکنه، نوبتیه، برایِ حساب کردن تعارفِ الکی نمیکنیم، بعد دیشبم که سوار تاکسی شدیم عینِ این آدمایی که همیشه همو میشناختن، پول خوردامونو گذاشتیم رو هم و پولِ تاکسی رو حساب کردیم!!! حتی یه سُس رو باز میکنیم و وقتی تموم میشه میریم بعدی، با هم یه پیتزا میخوریم... میخوام بگم یه جور راحتی ای این وسط هست که برایِ سه روز آشنایی خییییییییلی زیاده!! دیروز بهم گفت وقتی با تو حرف میزنم انگار دارم با خودم حرف میزنم!!! منم گاهی تقریباً همین حس رو دارم! هر دومون خیلی حرف میزنیم، گاهی میپریم تو حرفِ هم، گاهی مخالفیم، ولی اونجوری نیست که خیلی عمقی باشه مخالفت، یه مدلیه که وقتی حرف میزنیم میفهمیم فقط به دو زبانِ مختلف یه حرف رو زدیم.

کیلومترها با هم پیاده روی میکنیم، پیاده روی رو خیلی دوست داریم هر دو، جلویِ هر خونه ی قشنگی سلفی میگیریم، تو کوچه پس کوچه ها راه میریم، اونقدر میریم که پاهامون درد میگیره، اونقدر میریم که دیگه مامان اینا نگران شن اون وقت دیگه مجبور میشیم سوارِ تاکسی شیم. خونه هامون نزدیکِ همه. خیلی نزدیک. حقوقامون (البته من که هنوز سرکار نمیرم ولی منظورم حقوق گذشته و حقوق بالقوه ست) نزدیک همه، وضعِ مالیِ خونواده هامون همینطور.

یه روز با هم رفتیم کتابفروشی و تو دفترشون یادگاری نوشتیم، وای ما با هم میریم کتابفروشی، با هم کتابا رو نگاه میکنیم، اون خیلیاشون رو خونده، مخصوصاً نمایشنامه ها رو.

البته اینجوری نیست که عاشقش باشم، فعلاً میدونم که احتمالاً میتونه دوست و همسر خوبی باشه و از خیلی نظرها به رشدِ من کمک کنه ولی وقتی میام خونه گمش میکنم... انگار هیچ وقت همچین آدمی رو نمیشناختم! حتی باید فکر کنم که اسمش رو یادم بیاد!!! فک کنم این یکی دیگه برایِ 3 روز آشنایی طبیعیه.

شبا، این شبایی که ذهنم آشفته ست و از آرامشِ درونیم دور افتادم، دراز میکشم و میذارم مغزم حرف بزنه، بهش گوش میدم تا خوابم ببره و اون واقعاً حرف میزنه، تصاویرِ کاملاً، مطلقاً رندوم، جملات، کلمات، موقعیتها، اتفاقات... سرم پر از چیزاییه که نمیدونم چی هستن، کی اون تو رفتن و از کجا درمیان! ناخودآگاهم باهام حرف میزنه، مثلِ خواب دیدن تو بیداریه، یه تجربه ی جدید، من اصلاً دخالت نمیکنم، خیالپردازی نمیکنم، هیچ چیزی ارادی نیست و تصاویر و باقیِ چیزا همینطور که پشتِ سر هم جاری میشن، هیچ پیوندی با هم ندارن، هیچ تکراری هم در کار نیست!! مثلاً صورتِ یه پیرمردِ ناشناسِ که داره به چیزی میخنده، بعد بلافاصله تصویر کسی که در دریا شنا میکنه، بعد یه تصویر دیگه، صداها هم دارن حرف میزنن... البته این حال رو مدتهاست که تجربه میکنم، درست بعد از اینکه ذهنم پر و آشفته میشه، یعنی زمان خواب، قبل از اینکه خوابم ببره، تو تاریکی این چیزا میریزن بیرون و مغزم کم کم خالی میشه انگار بعد خوابم میبره... ولی دیشب اون صدایی که داشت تو مغزم حرف میزد صدایِ اون بود، مدام صدایِ اون رو میشنیدم که چیزایِ معمولیِ بی معنی و بی ربطی میگفت که نگفته بود... مثلاً اینکه سوئیچمو گم کردم... یه چیزایِ اینجوری همینطور پشتِ هم... چون تمومِ سه روز گذشته رو با هم حرف زده بودیم صداش تو مغزم تکرار میشد...

دیروز غروب تو پارک نشسته بودیم سرمو رویِ شونه ش گذاشته بودم، همونجوری که نورِ خورشید داشت قرمز و قرمزتر میشد، برایِ بارِ اول بهش گفتم که "دوستت دارم" و اون شگفت زده و خوشحال شد که من اول گفتم، گفت که خیلی دختر شجاعی هستم! گفتم میدونم! اشک هم تو چشمام جمع نشد!! چون وقتی این جمله رو میگم معمولاً اشک تو چشمام جمع میشه، ولی این طبیعی بود... آروم و زیبا بود... هیچ ریاکاری ای و وظیفه ای توش نبود که آزارم بده و اشک تو چشمام جمع شه. نمیخوام بگم از اون چیزایِ خیلی عمیق بود. عشق و این حرفا. گاهی در موردِ بچه هم بحث میکنیم ولی حتی ازدواجمون هم اصلاً قطعی نیست با این وجود میدونم که دوستش دارم به عنوانِ یه دوستِ جدید.

  • آلیس تمپلتون

فرنی و زویی

دو راه برایِ پذیرفتنِ درستی یه مطلب هست، یک اینکه از راه منطقی درستیش رو اثبات و ادراک کنی، دو اینکه برات تکرار بشه.
تو میتونی تکرار رو به صورت خود خواسته شروع کنی یا اینکه ممکنه محیط اونو برات شروع کنه، بدونِ اینکه بخوای، ولی در هر حال نتیجه تقریباً یکیه، بعد از مدتی اون مطلب به نظر تو حتی اگه درست نیاد، بدیهی و عادی میاد، که در عمل این دو تا فاصله ی چندانی با هم ندارن. معمولاً نیاز به یه دورنمایِ مبهم از یه قدرت یا یه وارستگی و آرامشی که پس از باور به اون "مطلب" ایجاد میشه، هست.
نمونه ی بارزِ این قضیه مذهبه. اصل اساسیِ مذهب رویِ تکراره، من وقتی بچه بودم از خوندنِ داستان ایمان آوردنِ مسلمانانِ بزرگِ (!) صدر اسلام متعجب میشدم، اینکه بدونِ خوندنِ کاملِ قرآن فقط با چند تا حرف ایمان می آوردن، ولی حقیقت اینه که بقیه ی مسلمانانِ بعدتر از اونا حتی خیلی مضحک تر ایمان آوردن! چون اونا از وقتی ایمان آوردن رو شروع کردن که فک میکردن "ایمان" نی نیِ همسایه ست!! و این معجزه ی تکراره، چه وقتی که کسی با کم شروع میکنه و ادامه میده و چه وقتی که کسی فقط ادامه میده، راهی رو که حتی شروعش نکرده! آدم رو مسخ میکنه، همونطور که فرنی به لِین میگه، حتی نیاز نیست به چیزی اعتقاد داشته باشی، فقط باید تو تکرارش استمرار داشته باشی، بعد قدرت (!) خودش شروع میشه.
تأکید هم همیشه رویِ اینه، تکرار کنید، کلماتِ تکراری، جملاتِ تکراری، روزی 5 بار، یه عالمه کلماتِ تکراری رو تکرار میکنن، تکرار ذهن رو خسته و رام میکنه یه نوعِ یادگیریه.
یادِ یکی از احمقترین همکلاسیام افتادم که شبِ امتحانِ آمار تو کتابخونه نشست کنارم و گفت چند دور کردی!! گفتم هیچی، تازه شروع کردم بخونم، گفت من نهمین دورم رو تموم کردم!!
مهم نیست این آماره، یا ادبیات، یا وردهای مذهبی، یا اصولِ مثبت اندیشی (من شادم، من شادم، من شادم و...)، من از مسخِ تکرار شدن میترسم و بیزارم، چون در این روند تو هیچ جایگاهی نداری، مطلقاً اختیار از دستت خارج میشه و تبدیل به یه موجودِ مغبون و مجبور در برابرِ نیرویی بزرگ میشی، این نیرو روشن اندیشی رو از بین میبره و انسان رو بعد از مدتی کاملاً احمق میکنه، احمقی که هر کاری رو میشه ازش انتظار داشت، مثلِ داعشیا، اونا هم با تکرارِ مسائلی که نفهمیدن به اینجا رسیدن، منتها تکرارش جهت یافته تر و منظم تر بوده، از نظرِ شخصِ من هر مسلمانی، نه بذار کلی تر بگم هر مؤمنی که با منطق و ادراک به ایمان نرسیده یه داعشیِ بالقوه ست، ولی چیزی که در واقع اسلام رو در همین زمانه ای که ما توشیم، مجزا میکنه، همینه که اسلام بیشتر رویِ تکرار تأکید داره. مثلاً یه مسیحی هر هفته میره کلیسا و یه سری چیزا رو گوش میده و تمام! ولی یه مسلمون باید همه ی اون سری چیزا رو هر روز هزار بار تکرار کنه، از اول صبح که مغزش کم کم داره شروع به کار میکنه پا شه و تمومِ راه هایِ روشن اندیشی رو با کلماتِ تکراری مسدود کنه، تا آخر شب. حتی نمونه هایِ بهترش نصف شب هم پا میشن و میگن و میگن....
حتی برایِ منی که 15 ساله نماز نخوندم (به جز دوره هایِ جوگیری که تا جایی که یادمه نهایتاً تا یه هفته و اینا طول کشیده) اثراتِ اون تکرارها محو نشده! هنوزم وقتی تو یه موقعیتِ خیلی سخت باشم ناخودآگاه شروع میکنم به صلوات فرستادن!!
و دقیقاً چیزی که ازش متنفرم اینه که ناخودآگاه کاری رو انجام بدم و این نشونه ی اینه که ناخودآگاهم از من قوی تره و بدتر از اون کلاً با من هم عقیده نیست!! البته در واقع ناخودآگاه (تا جایی که اطلاعاتِ محدودِ من اجازه میده) عقیده ای نداره! ناخودآگاه تکرارها رو تکرار میکنه و اگه تو آدمی باشی که تمام زندگیت مدام چیزهایی رو تکرار کرده باشی ناخودآگاهت قدرتِ مخربی پیدا میکنه و یه تنه راهت رو به سمتِ روشن اندیشی و حقیقت سد میکنه.
فرنی این روند رو برایِ نجات شروع میکنه، نجات از درد، یعنی بهش پناه میبره، و همه ی آدمایی که مذهبی هستن، مذهب رو قبول نکردن، در واقع همه به مذهب پناه میبرن! مثلِ افیون. یه چیزی که در اوجِ پوچی میخوای احساس کنی که معنی داره، بدونِ اینکه چیزی ازش بفهمی. راه خروجش هم اینجوری نیست که از یه در خارج شی و به سلامت، درست مثلِ اعتیاد راهِ خروجش کشسانیه، میری و میکِشَدت، میری و میای، میری و میای... و هر چی که ضعیف تر میشی، پیرتر میشی، خونواده دارتر میشی، هر چی که چیزهایی برایِ از دست دادن پیدا میکنی اون بیشتر گیرت میندازه، چون دیگه نمیتونی در برابرِ نیروش مقاومت کنی، به خاطر همینه که میگن اگه تو 60 سالگی آتئیست بودی هنره، وگرنه تو 30 سالگی همه آتئیستن، تو 60 سالگی وقتی که داری به حقیقتِ مرگ نزدیک میشی، وحشتی که پوچی برات به ارمغان میاره جداً سخت تحمل میشه، هر کسی در برابرش دووم نمیاره، خیلیا ترجیح میدن به دامانِ قصه هایِ قشنگِ مذهب فرار کنن، به دامانِ امیدِ وجودِ بهشتِ پر از حوری و هلو و گلابی.
من با زویی موافق نیستم که میگه تو باید ادراک کنی و بعد تکرار کنی، حقیقت اینه که "باید ادراک کنی" همه چیز رو خراب میکنه، برای کسانی مثل من و فرنی و زویی همیشه مذهب یه اجبار برای "مثلاً ادراک" بوده، یعنی همیشه از همون کودکی تو حلقمون بوده، یه باری بر دوش، و همیشه هم احساس کردیم که باید ادراکش کنیم!! ولی چی رو باید ادراک کنیم؟! حقیقت که ربطی به مذهب نداره، هر کسی میتونه با روشن اندیشی تو راهش قدم بذاره، مذهب این وسط چی کار میکنه؟! میگن کمک! بله میگن چون ما با عقلِ ناقصمون از پسش برنمیایم!! ولی در عمل که نگاه کنی میبینی اثرش برعکسِ اون چیزیه که ادعا میکنه! اون راه هایِ روشن اندیشیِ ما رو میبنده، میگه "چرا تفکر نمیکنین" ولی به جایِ یاد دادنِ تفکر، یاد دادنِ ماهی گیری ماهی دستمون میده، تکرار و تکرار و تکرار بهمون میده و همیشه این جمله تو مغزمون تکرار میشه که ماییم که ادراک نمیکنیم وگرنه حقیقتی هست، ما راهی رو شروع کردیم، چشم بسته، مجبور، و حالا بهمون میگن خاک تو سرت که ادراکش نکردی، ولی ما چی کم داشتیم؟ ما بچه بودیم، پر از پتانسیل برایِ ادراک و فهم ولی با تربیتِ دینیمون تمومش رو ذره ذره از دست دادیم، هر جا دست دراز کردیم دنبالِ حقیقت، یه مطلب بدیهی تو دستمون گذاشتن و گفتن برو اینو ادراک کن، با تکرار البته!

قضیه اصلاً بچگانه نیست، کاملاً هدفداره، ولی همه ی این سازمان اگه تکرار نباشه سقوط میکنه، فقط چند روز که نماز نمیخونی مغزت کم کم شروع میکنه به کار افتادن، اینکه ما احمقانه ترین و خنده دارترین نظامِ ممکن رو داریم و به احمقانه ترین و خنده دارترین شکلهایِ ممکن داریم عذاب میکشیم، اینکه یه زلزله اینقدر آدم میکشه و ما هیچ گهی نمیتونیم بخوریم، به این خاطره که نمیخوایم گه بخوریم! خب نجسه!
من یادِ کتابایِ بینش و اندیشه اسلامیمون که میفتم میخوام اوق بزنم، سفسطه و مغلطه! همین! اونم برایِ ذهنِ ساده ی یه بچه دبیرستانی. "چرا جاودانه ایم؟" -> "چون میل به جاودانگی داریم!!!"، من بعضی وقتا دلم میخواد یه اسب باشم! واقعاً بهش میل دارم، با این روشِ استدلال پس یعنی من یه اسبم...
  • آلیس تمپلتون

ازدواج (1)

آقا واقعاً ازدواج کارِ سختیه!!! باید بگم حداقل برایِ من کارِ حضرت فیله! در واقع شاید مدلِ خاصِ شخصیتیِ من (که در قالبهایِ رایجِ شخصیتی فیکس نمیشه) و راهی که برایِ همسریابی انتخاب کردم سخت ترش میکنه! ولی در کل هم اگه منظورت از ازدواج فقط ارضایِ شهوت نباشه و یه همراه برایِ زندگیت بخوای، یه انسانِ نرمال و جدی که فرق همسر و دوست دختر رو بدونه، خیلی سخت بتونی مردی رو پیدا کنی که بعد از ازدواج باهاش مثلِ سگ پشیمون نشی.
در موردِ راه خاصی که من برایِ همسریابی انتخاب کردم باید اول توضیح داد که: من واقعاً نمیتونم به ازدواجِ سنتی و گزینه هایی که از طریقِ خونواده م معرفی میشن اعتنایی داشته باشم، چون اولاً خونواده ی من هیچ وقت ازدواج رو یه مسئله ی واقعاً جدی قلمداد نکردن، اینکه ممکنه کسی هیولا نباشه ولی فقط به من نخوره براشون قابلِ درک نیست، ثانیاً خیلی از لحاظِ دیدگاهی و اعتقادی باهاشون فرق دارم و به همین خاطر دلیلی نداره که بخوام در اولین مراحل رو مشاوره شون حساب کنم و ثالثاً همون مسئله ی بکارت و اینا هم هست که واقعاً نمیخوام بدونن چون قطعاً نمیتونن هضمش کنن ولی اگه آشناییم از سمتِ اونا باشه عملاً دارم رو لو رفتنِ قضیه ریسک میکنم. البته یه مسئله هم اینه که ما کلاً روابطِ زیادی نداریم و در نتیجه گزینه هایی که از این طریق میشه باهاشون آشنا شد جدایِ از سایرِ مواردی که گفتم، اونقدر کمن که حتی برایِ یه آدمِ عامی که به جز معیارهایِ ظاهری و مشخص، معیارِ خاصِ دیگه ای هم نداره انتخاب کردن رو سخت میکنه چه رسه به من!
از طرفی من با اون چیزی که در ظاهر نشون میدم هم خیلی تفاوت دارم، به خاطر همین اینم که خواسته باشم تو دانشگاه یا محل کار گزینه ی مناسب رو پیدا کنم (بر فرضِ اینکه اون زمان اصلاً به فکرش هم بوده باشم) نشدنیه، در کل هم واقعاً با این کار مخالفم، یعنی حتی اگه من خجالتی هم نبودم، مهمترین جنبه هایِ شخصیتیِ انسان تو محیطِ کار و تحصیلش قابلِ دیدن نیست، ثانیا اینکه دیدت رو همکار و همکلاسیت این باشه که میتونه همسر یا دوستِ صمیمیت بشه تمرکزت رو رویِ کار و تحصیل خراب میکنه.
تو دوستامم تا حالا اون مدل آدمی ندیدم که بشه باهاش ازدواج کرد، بیشتر به همون دلیل که من دوستام رو انتخاب نمیکنم، اونا منو انتخاب میکنن و اون چیزی که اونا در من میبینن و انتخابش میکنن اونی نیست که من هستم در نتیجه نه اونا میتونن از رابطه با من خیلی راضی باشن و مسلماً نه من!
به همین دلایل من کلاً مدتهاست از ازدواج ناامید شدم! ولی بعد یه وقتی به ذهنم رسید آدم که نمیتونه تا آخر عمرش تنها زندگی کنه در نتیجه با وجودِ سختیِ ازدواج می ارزه که همیشه قسمتی از ذهنت رو بهش اختصاص بدی، بالاخره شاید اون کسی که به من میخوره در عالم وجود داشته باشه.
تنها راهِ منطقیِ همسریابی برایِ آدمی با شرایطِ من اینترنتیه! یعنی پیدا کردنِ کسی که اول از همه اون قسمتهایِ مهمترِ وجودم رو بهش نشون بدم و اگه تونست بفهمدش، بعد بریم سراغِ مسائلِ پیش پاافتاده ای مثل اینکه خونه مون کجاست و کی ظرفا رو میشوره و غیره.
خب این واقعاً راهِ سختیه، وقتی میگم "واقعاً" فقط برای تأکیدش نمیگم، باید گفت فاجعه باره!! براساسِ تجربه ای که دارم باید بگم نود درصد این نرهایِ نسبتاً محترم اصلاً نمیخوان که ازدواج کنن!! فقط یه "دوست دختر"ی میخوان که قصد داشته باشه ازدواج کنه مثلاً!! جدی میگم حتی اگه خودشون نفهمن، در عمق همینو میخوان! مسئله روشنه اولین نکته ای که مطرح میشه: "شما هاتی؟" خب بعدش فکر میکنن چون پایِ ازدواج وسطه میتونن در موردِ تک تک اجزایِ خصوصیِ بدنت باهات دیسکاشن کنن و اینکه دقیقاً چه مدل فا.حشه ای میخوان!
من اصلاً فکر نمیکنم مسائلِ جنسی تو ازدواج بی اهمیتن! ولی جداً نمیتونم جلویِ نفرتم از کسی که این مسائل براش در اولویتن رو بگیرم! چون در واقع آدم اگه مغزش با مذهب مختل نشده باشه، میفهمه که با دوست دختر/دوست پسرش هم میتونه سکس کنه، ولی وقتی میخوای ازدواج کنی، یعنی قصد داری یه خونواده بسازی!
الآن جدیداً انقدر مردم تهی شدن که نهایتِ روشنفکریشون صحه گذاشتن بر این قضیه که س.ک.س مهمترین بخشِ ازدواجه!! ولی اصلاً و ابداً اینطور نیست، اون کسی که با هر موجودی از جنسِ مخالف میتونه س.ک.س کنه حتی حیوون هم نیست، چون اونام بالاخره موقعِ جفت گیری معیارهایی برایِ انتخابشون دارن. در واقع اگر تو واقعاً از کسی خوشت بیاد، بهش احساسِ نزدیکیِ روحی کنی و ستایشش کنی، همه وجودت پر از تمنایِ حضور و نزدیکی جسمی به اون میشه! من البته نمیدونم این "هات" بودن از کِی افتخارِ نرها شده، شاید همیشه بوده ولی اونقدر به نظرم احمقانه ست که خنده م میگیره ازش! بخوای دقیقاً تحلیلش کنی که یه کتاب میشه واسه خودش، ولی من واقعاً دلم میخواد با کسی ازدواج کنم که وقتی داریم بحثِ ازدواج رو میکنیم به قولِ خودشون کمرش خالی و مغزش پر باشه، تا اینکه حتی وقتِ بحثِ ازدواج، بحثِ به این مهمی، یارو عینِ این بدبختای دختر ندیده در تلاش برایِ گفتنِ چهار تا کلمه ای باشه که تحریکش کنه و از طرفی هم حس کنه چون این حرفا رو در راهِ ازدواج زده هیچ صدمه ای به دینش وارد نشده خخخ.
من با خیلیا تو این سایتا حرف زدم، یه عده ی کثیری که اصلاً قصدِ ازدواج ندارن و حتی گاهاً متأهلن، فقط میخوان عکسِ لخت از دخترا جمع کنن، چون اولین چیزی که ازت میخوان البته عکسه و وقتی براشون عکسِ معمولی بفرستی تأکید میکنن که مجلسی و "بدونِ بسته بندی" باشه!! که من فهمیدم یه عددِ قابل توجهی از دخترا همین مدل عکساشون رو میفرستن و این کفتارا حتی بعد از عدم توافق در بحث، عکسا رو حذف نمیکنن، همه رو ذخیره میکنن و بعداً باهاشون خودارضایی میکنن، دیدم که میگم!
یه عده ی دیگه هم هستن که یه جورایی فکر میکنن قصد ازدواج دارن، از اینا نود و نه درصدشون (یه درصد واسه اونایی که من باهاشون برخورد نداشتم) مهمترین و اولین معیارشون (مطلقاً اولین با فاصله ی خیلی زیادی از معیارِ دوم) اینه که خوب س.ک.س کنی، در واقع من فکر میکنم یه فا.حشه ی زیبا و خوش اندام و حشری، تمیز و در دسترس و مجانی میخوان که کاملاً مالِ خودشون بشه و بتونن همون شکلی که میخوان درستش کنن. دومین معیارشون هم اینه که "با احساس" و "مهربون" باشی و اگه خیال کنید واقعاً منظورشون کوچیکترین ربطی به حساسیتِ روحی داره در اشتباهِ محضید، منظورشون اینه که موقعِ س.ک.س س.ا.ک بزنی و از پشت هم س.ک.س کنی و این از نظرشون اوجِ حساسیتِ روحیِ زن و فهمیدگیش رو میرسونه!! معیارِ بعدی البته پول و این حرفاست... حالا دیگه اینکه تو چقدر کتاب میخونی، چقدر حساسیتِ حقیقی و هنری داری، چه فکرایی تو کله ت هست، چه اهدافی در زندگیِ معنویت داری، چقدر میتونی "دوست" و "همسر" باشی، در کمترین درجه یِ اهمیته، حتی اگه اصولاً اهمیتی هم داشته باشه که عموماً نداره. حتی من خیلیا رو دیدم که میگن قبل از ازدواج ما باید س.ک.س کنیم که مطمئن بشم س.ک.س ت خوبه و این موارد هم خیلی زیادن.
وقتی خواستگاری سنتی باشه عموماً برخلافِ فضایِ مجازی مردا این محتویاتِ مغزیشون رو سریع بیرون نمیریزن ولی در نهایت میبینی خیلی از کسانی که ازدواج میکنن اولین و مهمترین منظورشون ارضایِ جنسیه! البته این بد نیست که همچین چیزی برات مهم باشه ولی "اولین" بودنش خیلی بد و آزاردهنده ست!
هر چند وقتی که من تو این سایتم یه بار لغوِ عضویت میکنم، یه مقدار نفس میکشم و دوباره این کارِ مشقت بار رو شروع میکنم، همون سوال و جوابایِ تکراری، همون مسائلِ احمقانه ای که باید تذکر بدی: «بهم نگید "عزیزم"»، «قربون صدقه م نرید»، «جدی باشید، تمرکز کنید رو صحبت»... واقعاً از هر هزار تاشون یکی شاید آدم از آب دربیاد که البته من بهش برنمیخورم قطعاً! اگه یکی یه حرفی میزنه، مثلاً میگه فلان چیز برام مهمه، مثلاً نماز، بعد من که میگم نماز نمیخونم نمیگه خداحافظ، میگه اوکی حالا مهم دله!!! خب احمق اگه برات دل مهم بود از اول نمیگفتی نماز، اگر هم گفتی پاش وایسا حداقل.

آها اینو بگم یه عده هم هستن خیلی باحالن، سیتیزن آمریکان، میلیاردر، چند تا پست دکترا دارن، بعد خدایِ من عکساشون رو که میفرستن عینِ این مدلا، شلوارایِ پاره، چه میدونم یه تیپا و قیافه هایِ عجق وجق و طبق آخرین مد روزی که نگو! بعد اولین پیامشون اینه "سلام دکتر امید (مثلاً) هستم، سیتیزن آمریکا خوشوقت میشم از آشناییتون"!!! فک کن!! دکتر امید!!!
البته نمیخوام بگم که آدمایِ خوش تیپ و خوش قیافه نمیتونن چند تا پست دکترا بگیرن و پولدار باشن و سیتیزن آمریکا بشن ها!! ولی مطمئنم همچین آدمایی به یه آس و پاسی مثلِ من پیام نمیدن! به خصوص اگه رو این ویژگی هاشون خیلی تأکید هم دارن و بهش افتخار میکنن، قطعاً میخوان با کسی ازدواج کنن که اونم موردی از این دست برایِ افزودن به افتخاراتشون داشته باشه!! منم که اصولاً از این ویژگیهایِ دهن پر کن هیچیش رو ندارم، بیشتر اون چیزایی که بهشون افتخار میکنم هم اصلاً موردِ بحثِ این آدما نیست... ولی اصل همونه که عکس جمع کنن، یعنی فکر میکنن با این ویژگی ها اون قدر دهنِ من آب میفته که دیگه وقتی عکسِ لختی میخوان میگم: اوکی بابا این آدمِ الکی نیست که، آمریکاییه، آمریکایی ها هم که براشون این چیزا طبیعیه!! آدم باید روشنفکر و اینا باشه دیگه!!

آدما چقدر تهی و بی فکر شدن، چقدر هیچ سیستم ارزشگذاری ای ندارن، دلم آدمی میخواد که بشه چار کلمه از افکارت بهش بگی، تو شبایِ پائیزی باهاش کتاب بخونی، یه آدمِ متفکر و حساس.
واقعاً سخته ولی نمیخوام هیچ رقمه معیارام رو دستِ کم بگیرم، نمیخوام با هیچ کس بسازم، میخوام فقط و فقط همونی که مد نظرمه و به من میخوره رو پیدا کنم و اگه هم نشد که به درک، بی خونواده بودن قطعاً از داشتنِ خونواده ای که بکشنت پایین بهتره.

+ فک کنم وقتش شده که گه گاه در موردِ همین موضوع بنویسم.
  • آلیس تمپلتون

همینجوری نوشت

هر چند وقت یه بار به این حال دچار میشم که هر چی مینویسم به نظرم اشتباه میرسه، سخته در این حال بخوام خودمو مجبور کنم که بنویسم، باز من دارم به ازدواج فکر میکنم!!
یه سری مسائلی پیش اومد که مهمم نیست خیلی، ولی چون با چند تا مسئله ی هکتیک برخورد داره و نتیجتاً از صبح چند بار سعی کردم بنویسمش و نتونستم، دیگه سعی نمیکنم بنویسمش، خلاصه ش اینکه به فکر افتادم آیا واقعاً من میتونم تا آخر عمرم مجرد بمونم و اگه آدم قراره آخرش ازدواج کنه، چرا از اول به فکرش نباشه و براش برنامه ریزی نکنه؟!
یعنی مثلاً داشتم فکر میکردم هر چی مردِ مجرد و طلاق گرفته و زن مرده ی 40 سال به بالا که میبینم آدمایِ دل مرده، بی حالی و مصنوعی ای هستن، اگه من تو 40 سالگی هنوزم همینقدر که الآن هستم شاد و امیدوار باشم، که احتمالاً هستم، چطور میتونم از پسِ زندگی با یه آدمِ بدبخت و ناراحت بربیام؟!
البته من معتقد نیستم که آدم حتماً باید ازدواج کنه هان، هرگز هم بهش معتقد نبودم که ازدواج یه بخشی از زندگیِ ماست، مثلاً الآن ازدواجِ سفید هم خیلی تو تهران رواج داره، ولی من فکر میکنم فرهنگِ ما پذیرایِ این قضایا نیست و شاید 100 سال زمان ببره که این مسئله جاش رو تو فرهنگِ ایرانی باز کنه، در واقع وقتی این ازدواجِ سفید رو دقیق بررسی کنی، هر چند ایده ی قشنگیه ولی احمقانه ست. چرا؟ ایده ی اصلی اینه که آدم همسر داشته باشه ولی تعهدِ ازدواج رو نداشته باشه، چرا؟ خب تا حد انسانیش که هر دوشون باید تعهد داشته باشن، اون سری تعهداتِ غیرانسانی ای که دارن از زیرش درمیرن فرهنگِ ما ایجاد کرده و همین فرهنگ مخالفِ ازدواجِ سفیده، یعنی به هر حال این یه وصله ی ناجوره، تو میتونی بری اروپا زندگی کنی، ولی اگه اینجا باشی و بخوای بمونی محتاطانه و عاقلانه ش اینه که آدم یه ازدواجِ خوب کنه با کمترین میزانِ تعهداتِ غیر انسانی.
باز من با یه آدمی آشنا شدم، یه بار رفتیم بیرون، از هم خوشمون اومد و قرار شد آشناییمون رو ادامه بدیم این همون کارِ بدیه که اون روز در موردش نوشتم، همین که بی هوا با یه آدمی آشنا شدم. در حالیکه همین چند وقت پیش وقتی قصد ازدواج با اون یکی رو داشتم و کات کردم تصمیم گرفتم که دیگه به ازدواج فکر نکنم... به خصوص با این شرایط... یعنی با مردی که خیلی مرده و ازت انتظار داره خیلی زن باشی. من که خیلی زن نیستم و میدونم الآن جوگیرم چون از این آدم خوشم اومده و بعدتر با این اخلاقش به مشکل میخورم. از این آدما که حق طلاق نمیده، مهریه 14 سکه و تلویحاً هم میگه دلش نمیخواد برم سرکار، حالا اگه هم رفتم یه جا باشه که مرد زیاد نباشه!!! در حالیکه خب تو کارِ من بیشتر از اینکه زن باشه مرد هست، بیشتر شرکتای خصوصی تماماً مردن! مثلاً اینجوریه، میگه من 2 تا بچه میخوام. همین. بعد اگه بگی یکی، میگه نع! بگی 3 تا میگه نع! از اینا که حرف حرفِ خودشونه...
خب البته اینجوری که بیانش میکنی به نظر احمقانه میاد، ولی اونقدرام بد نیست، من که به مهریه اعتقاد ندارم، حق طلاقم خب انگار هیچ کس نمیده، نمیدونم چرا، من هر جوره نگاش میکنم میبینم دوست دارم این حق رو داشته باشم ولی خب اینم یه مورده که میشه به عنوان پوئن منفی گرفتش، از باقی جهات که نگاه کنی پسر باهوش، شاد و نرمالیه، دنیا دیده ست و ورزشکار، خونواده دار هم هست و از نظرِ مالی هم وضعش خوبه، یه نکته ی شک برانگیزِ دیگه هم اینه که خییییییلی از من بلندتره! خیلی که میگم یعنی خییییییلیییی، انگار دو برابرِ منه! تا حالا کسی رو ندیده بودم که انقدر بلند باشه، اونم فوق العاده هیکلی! من ریزه میزه، یعنی فوتم کنه کمرم میشکنه، ولی من راستش همیشه پسرایِ هیکلی و قدبلند رو به کسانی که قدشون به خودم بخوره ترجیح میدم!
خیلی جدی رو همین مورد فکر نمیکنم راستش، میدونم احساساتی شدم همچین آدمی نمیتونه به من بخوره. همین مسائلی هم که داره کم نیست!! در واقع نگاه که میکنی میبینی خیلی هم زیاده... باید بشم یه زن خونه دار و بچه دار؟! اونم تا آخر عمر! خب خیلی غصه نداره احتمالاً دو سه روز دیگه کات میکنیم.

این متنم رو اصلاً دوست نداشتم فقط پستش میکنم چون دلم نمیخواد روندِ افکارم رو از دست بدم، در حالیکه هیچی رو تحلیل نکردم، انگار مخم کار نمیکنه، هرچند وقت یه بار اینجوری میشم، در حالیکه الآن خیلی موضوع برایِ تحلیل کردن دارم...

+ روز مجردا شد باز که... 11/11
  • آلیس تمپلتون

عذاب وجدان

انگار تمومِ ساعاتِ هدر شده م رو قورت داده باشم، رو دلم یه عالمه چیز سنگینی میکنه، یه عالمه کتابی که نخوندم، درسی که نخوندم، کاری که نکردم، وای من حتی به خودمم اعترافش نمیکنم ولی عملاً هیچ کاری نمیکنم! هیچی!
وقتایی که من واقعاً حالم بده همین وقتاست که هی مینویسم و پاک میکنم، خیلی میترسم... زمان میگذره و من هیچ کاری نکردم و حالا فکر این قضیه اونقدر عذابم میده که دلم میخواد دیگه به هیچی فکر نکنم.
وای من یه کار بد کردم به گمونم... اصلاً نمیدونم بد یا خوب، ولی یه تصمیمِ بحرانی رو در حالی گرفتم که اصلاً مخم کار نمیکرد! الآن میترسم بهش دقیق فکر کنم، قضیه واقعاً ترسناکه...
من فک کنم آدم خیلی ناجوری ام! اوهوم خیلی بدجورم ناجورم.
در حالتی از عدم تعادلم که ممکنه یهو جیغ بکشم، بی دلیل، ولی بدنم داره میلرزه. شاید از سرماست. خیلی از خودم ناراضی ام، این احساسِ نارضایتی بیچاره م میکنه. باید یه کارِ ارزشمندی رو شروع کنم... کاملاً میتونم خودمو بدبخت کنم...
این مدته همش مهمون داریم و من چون حوصله ی حرف زدن ندارم باید بالا نرم در نتیجه یه مقداری هم به خاطر تنهایی به سرم زده.
در کل نگاه که میکنی میبینی یه قمارِ وحشتناکه... میتونه نتیجه ی خوبی بده میتونه هم خیلی بد باشه... تصمیمِ بحرانیم رو میگم.
ولش... میرم فرانی و زویی میخونم قطعاً حالمو بهتر میکنه.
  • آلیس تمپلتون

یک دوست واقعی

دیشب خیلی شبِ خوبی بود! برایِ اولین بار بعد از 3 سال دوستی، با مجتبی تلفنی حرف زدم!
اینکه تا حالا مستقیماً ازش ننوشتم به دلیلِ کم اهمیتیش نبوده بلکه قضیه اونقدر شیرین و قشنگه که مثلِ قصه هاست، آدم میترسه با تعریفش خرابش کنه. من همیشه دوست داشتم یه دوستِ قدیمی داشته باشم، ولی هرگز این اتفاق برام نیفتاده چون نمیتونم به هر طریقی کسی رو تحمل کنم، حالا خودمم باورم نمیشه 3 سال تونستم با کسی دوست بمونم، کسی که همیشه هم برام در اوج بوده باشه، حتی اونجوری که خیالی در موردش فکر میکردم باعث نشد وقتی برام واقعی شد ازش فراری بشم یا ذره ای از احترامش در نظرم کم بشه.
البته حقیقت داره که واقعاً میترسیدم اون واقعی بشه، حتی تا مدتها میترسیدم اسمش رو صدا کنم، بهش میگفتم بابالنگ دراز و برام همون سایه ی بلند و کشیده بود، همونجوری تصورش میکردم، با کلاهِ بلند و عصا، دلم میخواست اون چیزی فراتر از آدمیزاد بمونه، یه موجودی که همه چی رو میدونه و میفهمه...
این ترسِ از دست دادنِ امیده، وقتی حس میکنم یه چیزی خیلی خوبه هر چند که خیلی لذت میبرم ولی به سرعت ازش فاصله میگیرم، چون میترسم وقتی بهش نزدیک بشم بفهمم اون زیادی خوب نبوده، یا اینکه خودم خرابش کنم، این امید به خیلی خوب بودنِ اون (امید به اینکه چیزِ خیلی خوبی در این دنیا پیدا بشه) و امید به اینکه بتونم باهاش دوست بمونم برام خیلی ارزشمنده و نمیخواستم با نزدیک شدن بهش خرابش کنم... خب در حقیقت من همیشه همه چی رو خراب میکنم... دستِ خودم نیست. هرچند که خیلی از خودم خوشم میاد ولی هرگز انکار نمیکنم که دوستی نیستم که کسی دلش بخواد.
یک ماه و اندی بعد از تأسیس وبلاگِ قبلیم با هم آشنا شدیم، اولین کامنتی که برام گذاشت با "سلام غریبه" شروع میشد و نوشته بود که اتفاقی وبلاگِ منو دیده و حس کرده که شبیهیم، من معمولاً اینو فحش تلقی میکنم که کسی خیال کنه شبیه منه، ولی به این کامنت همچین حسی نداشتم... اون اولا هیچی نبود ولی همه چی بود! یعنی یه کامنت تو وبلاگ برایِ من همه چی بود، گاهی فقط ":)" بود!! یه دکمه بود که من کت و شلوارِ باشکوهی بهش دوخته بودم، چیزی که اعترافش برام واقعاً سخته اینه که حتی گاهی فقط برای مجتبی مینوشتم، یعنی مخاطبم اون بود، در حالی که در اصل وبلاگ رو برایِ فرزندِ آینده م تأسیس کرده بودم. میترسیدم که اینو بفهمه که فکر کنه که من چقدر آدم احمقی ام، خب البته خوشحالم که اینو اعتراف کردم، همیشه آدم باید با ترسهاش روبه رو بشه، ولی در اصل چیزی که باعث میشه جرأت پیدا کنم و اعترافش کنم اینه که نمیدونم چرا، ولی دیشب فهمیدم اون مدتهاست دیگه وبلاگمو نمیخونه، که این هم واقعاً غمگینم میکنه و هم به هر حال باعث شد بتونم به خودم جرأت بدم و این متن رو بنویسم که خودش خوبه، چون اینجا قراره کلِ "من" منعکس بشه و دلم نمیخواد هیچ وقت از یکی از مهمترین آدمایِ زندگیم چیزی ننوشته باشم.

گاهی برایِ هم نامه مینوشتیم (ایمیلی)، وای تالاپ تالاپِ قلبم بعد از دیدنِ نامه هاش... قضیه اصلاً احساسیِ اون جوری نبودا! نامه ی عشقی یا همچین چیزی نبود، ولی مطمئنم حتی اگه عشقی بود انقدر بهش حس نداشتم... بعد از یه مدتی مجتبی حس کرد که من ازش یه موجودِ ماوراء الطبیعه ساختم و خواست که این انتظار رو بشکنه و واقعی بشه، حسشو درک میکردم چون خیلی بده که فک کنی یکی به خاطر چیزی باهات دوسته که نیستی! بعد از اون دیگه با هم چت میکردیم، البته به ظاهر چت بود، نمیدونم قابل درکه یا نه، برایِ من خیلی خاص بود قضیه، انگار با یه مریخی حرف میزدم. بحث مالِ فقط دو سال پیشه، نه مالِ زمانِ تین ایجری که تا قبلش با یه پسر حرف نزده باشم و مثلاً از این جهت حس کنم موجودِ خاصیه!! نه! ولی اون برایِ من خیلی خاص بوده و هست.
یکی از اصلیترین دلایلش این بود که اون اولین آدمی بود که همه چیز رو در موردِ من میدونست! من چون تواناییِ بیانِ خوبی ندارم، همیشه حس میکنم تو روابطم خیلی خیلی خیلی با اون چیزی که عمیقاً هستم فاصله دارم و اون مطلقاً اولین آدمیه تو این کره ی خاکی که من تونستم به عنوانِ اون چیزی که هستم باهاش دوست باشم، چون من تو نوشته هام بهتر منظورم رو بیان میکنم... و نکته اینجا بود که به نظرم اون این "چیزی که من حقیقتاً بودم" رو دوست داشت و بهش اهمیت میداد!! خیلی از کسانی که وبلاگِ منو میخوندن، حتی اونایی که نوشته هام رو تحسین میکردن هیچ اهمیتی واقعاً براش قائل نبودن، حتی کاملاً درک نمیکردن که چی میگم در حالی که من خیلی ساده مینویسم!
یکی از دلایلِ دیگه ی خاص بودنش این بود که... وایِ خدایِ من اون واقعاً میفهمید! به طرز اعجاب آوری میفهمید! آدم حس میکرد داره با خودش حرف میزنه اونقدر که حس میکردی میفهمدت!! اصلاً این میزان حساسیت، فهم و ادب و شعور رو در هیچ موجودی ندیده بودم!! به خصوص، به خصوص، به خصوص از نوع مذکرش!!

این نوشته هرچند به اون زیبایی که میتونست باشه نیست ولی بیانگرِ حس نابیه که تا قبل از مجتبی تجربه نکردم و بعدش هم فکر نکنم تجربه کنم، یکی از اولین کسانی که در لحظاتِ پیش از مرگم، اون زمانی که تموم زندگیم با دورِ تند از جلویِ چشمام میگذره، بهش فکر میکنم.
من همیشه میگم هیچ دوستی ندارم، این نامردیه، چون حداقل یه دونه دوست دارم! ولی من در عمق یه کمم خرافاتی ام و فکر میکنم به هر کسی ابراز احساس کنم دیگه ناپدید میشه! هوم البته خیلی خرافاتی نیست، منم وقتی بهم ابرازِ احساس میکنن در ناپدید شدنم اثر داره! مسئولیتِ سنگینیه این که کسی انقدر برات احترام قائل باشه!

+ چیزی که برام جالبه اینه که فهمیدم حتی الآن که میدونم مجتبی نمیخونه هم میتونم از وبلاگ نوشتن لذت ببرم و این چیزی بود که فکر نمیکردم تواناییش رو داشته باشم! یعنی آدم همیشه وبلاگ رو برایِ مخاطب مینویسه ولی در عمق میدونه که احتمالاً کسی نمیخونه و اگر هم بخونه اهمیت نمیده، ولی وقتی یه بارم که شده کسی بخوندت که بدونی میفهمه خیلی سخته بعدش بدونِ خواننده بنویسی و این، بعد از مدتها اولین نوشته ی منه که میدونم هیچ کس بهش اهمیت نمیده ولی بازم از نوشتنش لذت بردم، بعله من از پسش براومدم، من از پسِ همه چی برمیام! آی ام وری استرانگ!
  • آلیس تمپلتون

پریودیِ دردناک

یادم نمیاد تو زندگیم پریودیم به اندازه ی امروز دردناک بوده باشه، نمیتونم توصیف کنم چقدر درد داشت، اشتباهی که کردم این بود که همین امروز که روزِ دوم بود رفتم ورزش و خیلی هم طولانی و سنگین. تا وقتی بدنم گرم بود همه چی خوب بود، رسیدم خونه داشتم از پریودی مینوشتم، از مزایا و لذتهاش، از خوبیِ درد کشیدن و خون دیدن و این صحبتا، بعد یهو به مرحله ای از درد رسیدم که دیگه نمیتونستم بشینم یا راست راه برم و از این مرحله هم به سرعت رد شدم، درد هی بیشتر و بیشتر شد، تا جایی که حتی نمیتونستم بخوابم، معمولاً این اتفاق نمیفته، یعنی این اولین بار بود که دردم تا این حد رسید، رو تخت مچاله شده بودم و ضجّه ی خفه میزدم... همه جام درد میکرد... آخرش مجبور شدم یه قرص بخورم که کم کم کمک کرد بخوابم. اتاق رو حسابی گرم کرده بودم و لباس گرمم پوشیده بودم، زیر لحافمم کیسه آب گرم گذاشته بودم، وقتی بیدار شدم، کاملاً خیس و خالی از درد، در دنیایی از ناآگاهی غوطه ور بودم، حسِ جادویی و عجیبی بود.
من همیشه میگم که آستانه ی تحملم در برابرِ درد خیلی پائینه، در واقع نمیدونم در مقایسه با چه کسی اینو میگم، بیشتر حس میکنم که آدم لوس و ننری ام، در صورتی که وقتی عمیق میشی بهش میبینی اینطوریام نیست، مثلاً یه خوبی ای که دارم و همیشه بهش مینازم اینه که اغلب در بدترین وضعِ مریضی هم خودم از خودم پرستاری میکنم. یعنی از نظرم خیلی ویژگیِ بارز و قدرتمندانه ای میاد! خیلی تنهایی رو حس میکنما، ولی از پسش برمیام...
یه مقاله خوندم در موردِ رابطه ی درد با شادی، تزش این بود که درد به طورِ غیرمستقیم قدرتِ شاد بودن رو ایجاد میکنه، منم باهاش موافقم آدم بعد از یه دردِ نفس گیر زندگی رو جورِ دیگه ای لمس میکنه، ولی نکته ای که هست اینه که این درد میبایست در حدودِ تحملِ انسان باشه و از طرفی هم پایان پذیر باشه. البته من تجربه ش نکردم ولی فکر میکنم درد اگه به نظر همیشگی بیاد، اگه بدونی دردی که داری میکشی هرگز تموم نمیشه اون وقت قضیه فرق میکنه...
امروز برایِ اولین بار تو زندگی در اوجِ درد از خودم پرسیدم اگه این درد مجازاتِ کاری باشه که من کردم، یا عقایدی که ندارم یا هر چی، حاضرم چیزی رو بپذیرم ولی این درد تموم بشه؟ و دیدم که نه! همیشه فکر میکردم آدم در اوجِ درد حاضر میشه به کاری تن بده که اعتقاد نداره، ولی یهو دیدم که نه حاضرم برای حقیقت درد هم بکشم، حداقل در همین حد... این برام فکر جالبی بود.

چیزی که همیشه برام تعجب برانگیزه این بارِ سنگینِ حیا و تمسخر و کراهتیه که مسئله ی پریود به دوش میکشه، این که حرف زدن ازش تو جمع تابوئه، یعنی میتونی بگی سرماخوردم ولی نمیتونی بگی پریودم!! به نظرِ من این یه مسئله ی خیلی عادیه، حتی اونقدر عادی که یه بار به رئیسم (البته خانوم) گفتم من امروز نمیتونم جلسه رو برم چون پریودم، نه چیزیه که آدم ازش خجالت بکشه، نه چیزیه که مسخره باشه و دستمایه ی جوک ساختن بشه و نه چیزِ مهوّعیه! اتفاقاً از دیدگاهی خیلی قشنگه، من خیلی خوشحالم که پریود میشم، یکی از دلایلش این بالا پایین شدنِ هورمونیه، این که هر ماه اصالتِ اندوه برام به چالش کشیده میشه! یکی دیگه از دلایلش اینه که میتونم خونم رو ببینم و بوش رو استشمام کنم، خونریزی به شرطی که بدونم باعثِ مرگم نمیشه شادم میکنه، یه حسِ آرامشِ خاصی تو دیدن و بوئیدنِ خونِ خودم هست که کم نظیره. از طرفِ دیگه وقتی پریودم بدنم رو بیشتر دوست دارم، بهش نزدیکترم، از اینکه گاهی حسِ ضعفِ جسمی و عصبی کنم منزجر نمیشم یه جور ملاحتی داره این قضیه.
یادمه اولین بارایی که مامان اینا منو میفرستادن که نواربهداشتی بخرم بچه بودم و اصولاً نمیدونستم این چیه و به چه درد میخوره، اصلاً کنجکاوم نبودم نسبت به این چیزا، چون نمیفهمیدم قضیه بوداره همینجوری میرفتم تو مغازه و بلند میگفتم نواربهداشتی میخوام، انگار بستنی بخوام، بعضی نگاهایِ متعجبی رو که بهم میشد یادم مونده ولی حتی اینم برام قضیه رو جالب نمیکرد، خیلی متعجب میشدم که هر بار میذاشتنش تو پلاستیکِ مشکی، یا مامان برایِ گرفتنش پلیس بازی درمیاورد!! الآنم نمیفهمم چرا این باید یه چیزِ خجالت آور و قایمکی ای باشه ولی بعضاً مجبورم خجالت بکشم چون اگه به عنوان یه خانوم بری و خیلی عادی همچین چیزی بخوای نگاهایِ همه برمیگرده طرفت انگار که مثلاً یه فحشِ رکیک داده باشی، حداقل کاری که ازت انتظار میره اینه که حتی اگه مجبور شدی، خیلی شرمنده طور بگیش، انگار داری به قتل اعتراف میکنی!
من خوشبختانه خیلی چیزای اینجوری رو نمیفهمم، ولی مثلِ دلیلی که ابراهیم برای نپرستیدنِ خورشید داشت، منم نمیخوام نیرویی صرفِ مبارزه با این حماقتایِ بی انتها کنم، همیشه فکر میکنم چیزی که ارزش داره روش هدف گذاری کنی و زندگیت رو صرفش کنی اونی نیست که یهو محو میشه، منی که انقدر درگیر حجابم و ازش اذیت میشم، وقتی رفتم فرانسه و روسریم رو برداشتم هی این مسئله بی اهمیت تر و بی اهمیت تر شد، اونقدر عادی بود که انگار همیشه همین وضع بوده. البته خیلی خوبه که فکرِ آدما رشد کنه و بذارن بقیه هم زندگیشونو کنن، ولی این چیزا فقطِ نمودِ حماقتِ آدماست و نه خودِ حماقت. مثلِ دردی که نشونه ی یه مشکلِ جسمیه و اگه مدام تسکینش کنی آخرش اون مشکل تو رو میکشه...
در کل فکر کردم چه فایده که من بخوام با چیزی بجنگم و تابوشکنی کنم، دستمو تو کندویِ زنبور عسل کنم! من میخوام خودم باشم، سعی کنم رها فکر کنم و بیشتر درگیر اون چیزایی باشم که همه جا و همیشه مهمن، اگه هم آدم بخواد در این راه قدم برداره خیلی هم خوبه، ولی به شرطی که همیشه آگاه باشی این هدف نیست این فقط یه شکلِ بروزِ حماقته! هدف نابودیِ حماقته.
  • آلیس تمپلتون
یه چیزی تو وجودِ س هست که نمیذاره ازش متنفر نباشم، در حالتِ عادی هم خیلی سعی کردم بدونم اون دقیقاً چیه ولی واقعاً سخته، حالا که این اتفاق افتاده نمیتونم از خودم خیلی انتظار داشته باشم...
همیشه مشکلِ من دوست نداشتنه، 6-5 ماه پیش بود که حس کردم دوست دارم یه حیوون خونگی داشته باشم که باهاش دوست بشم، اول میخواستم سگ بخرم ولی دیدم نمیتونم هم سرکار برم و هم سگه رو نگهدارم، از طرفی چون سگ و گربه از دید مامان اینا نجسن نمیتونستم هیچ جوره رو کمک اونا هم حساب کنم، بعد از کلی تحقیق تصمیم گرفتم خرگوش بخرم، دو تا خرگوش خریدم که اولاش تو خونه ی خودم نگهشون میداشتم شبِ اول خیلی حسِ خوبی داشتم از بودنشون، ولی تو کمتر از 5 روز این حسِ خوب محو شد و بیشتر تبدیل شد به عذاب وجدان، از اینکه میدیدم وقت ندارم بهشون رسیدگی کنم و همش باید تو قفس باشن حالم بد میشد، شبا نمیخوابیدن و منم همونجور بی خواب بودم صبح که میرفتم سرکار جداً خسته بودم.
تو همین اثنا س همش کنارِ اینا بود، حتی وقتی خسته از محل کارم میومدم خونه و دلم تنهایی میخواست اون تو خونه ی من نشسته بود و نمیرفت. کم کم به خاطرِ بویی که تو محیط ایجاد میکردن دیدیم نمیشه کاریش کرد بردیم گذاشتیمشون بیرون، س همش جاشونو عوض میکرد، همش ایده میداد، بیرون می آوردشون، دستور میداد، مدلِ رفتارش رو دوست نداشتم و خیلی عصبیم میکرد...
اصولاً از اینکه کسی تو کاری که مربوط به خودم میشه سر کنه و امر و نهی کنه بدم میاد، از مامان بازیِ س متنفرم، از اینکه فکر میکنه بیشتر از من عقلش میرسه و به این واسطه خودش رو محق میدونه که گهگاه زیاده از حد به من نزدیک بشه و تو حریم شخصیم سر کنه...
خلاصه بعد از دو هفته دیدم واقعاً از پسش برنمیام، ما هیچی از خرگوش نمیدونستیم، برخلافِ گفته ی فروشنده ی رذل اینا نر و ماده بودن نه دو تا ماده، که همین باعث شده بود نشه کنارِ هم باشن وااای چی کشیدیم، همو زخمی میکردن و از طرفی هم خرجشون خیلی زیاد شده بود، من کار شب و روزم گریه بود، خیلی عذاب وجدان داشتم، تصمیم گرفتم خرگوشا رو پس بدم، نمیتونستم مردنشون رو تحمل کنم، س پیغام فرستاده بود که میخوادشون و میبره بالا نگهشون میداره، من اصلاً راضی نبودم، میدونستم اون آدمی نیست که بتونه یه کار رو درست انجام بده دلم نمیخواست اونا تو این خونه بمیرن چون به هر حال قدرِ مسلم ما موقعیتِ نگهداریِ خرگوش رو نداشتیم، از طرفی وضعِ مالیم خوب نبود که بتونم هزینه هاشون رو بدم، به خاطر گریه ها و مسخره بازی هایِ س، ب تقبل کرد هزینه ها رو و گفت که میبریمشون بالا، از اون به بعد تا مدتها من دیگه بالا نرفتم، تصمیم گرفتم تصور کنم که اونا رو برگردوندم... این مدته چه بلاهایی سرمون اومد بماند، از یه طرف این همه رو اذیت میکرد، چون خودش تنهایی از پس این کار برنمیومد، نه هزینه ش نه مسئولیتش و هر اتفاقی هم که میفتاد همه از چشمِ من میدیدن که این خرگوشا رو خریده بودم... من دلم میخواست دیگه چیزی نشنوم ولی همیشه و همه جا حرفش بود... این مریضم میکرد...
نمیدونم این حسم قابل درکه یا نه ولی واقعاً از دستش عصبانی بودم که تو کارم دخالت میکنه، این خرگوشا مالِ من بودن، اون حق نداشت این طوری رفتار کنه. حضورش، نظراتش، رفتارش همیشه برام آزاردهنده بوده... الآن واقعاً نمیخوام خودمو مجبور کنم که تحلیلش کنم، قضیه خیلی ریشه داره برمیگرده به بچگیم، کلی جوانبِ خرده ریز داره...
عوضی هیچ جوره راضی نمیشد این طفلکا رو بدیم به کسی، میگفت پیشِ هر کسی باشن به اندازه ی من براشون خوب نیست!!! چند وقت پیش که خیلی از این کارِ مراقبت از خرگوشا شاکی بود گفته بود میخوام ببرم دامپزشک تا سرشو ببره... این حرف منو به مرز جنون رسوند...
همونجور که قبلاً گفتم من نمیتونم اتفاقات رو همون وقتی که رخ میدن درک کنم... امروز یکی از خرگوشا مرد! از گرسنگی... چون این احمق بهش غذای سفت نداده بود و اونم دندونش بلند شده بود و وقتی دندونش بلند میشه و درد داره دیگه نمیتونه غذا بخوره و میمیره...

با خودم میگم چرا جلوش وانستادم؟ من خیلی آدم عوضی و ضعیفی ام، اهلِ دعوا نیستم بدبختانه، حرف هم که نمیتونم درست بزنم، بلد نیستم حقمو بگیرم، به خصوص در برابرِ اونی که ازش منزجرم... اون آدم طلبکارِ عوضیِ دیوونه که فکر میکنه از همه ی آدما سره ولی هیچی نیست... حتی نرمال هم نیست...
منم احتمالاً همینقدر منزجرکننده ام...
اون باعث شد که این طفلکی بمیره وگرنه اگه جایی بود که مواظبش بودن نمیمرد، اون آشغال باعث شد...
بیشتر برایِ این گریه میکنم که چرا نمیتونم حرفمو پیش ببرم، چرا استحکامِ مناسب رو ندارم؟ وای خدایا قلبم خیلی درد داره... کاش نمیذاشتم این اتفاق بیفته... تقصیر من بود، اگه میتونستم حرفمو بزنم اینجوری نمیشد... این طفلِ معصوم از گرسنگی مرد... فکرشو بکن! از گرسنگی... مرگ از گرسنگی خیلی باید دردناک باشه... اون دردی که این طفلِ معصوم کشیده همش تقصیرِ منه... همش... چون شُلم، نمیتونم حرفمو بزنم، نمیتونم محکم باشم و کاری رو که به خودم مربوطه از زیر دستِ دیگران بکشم بیرون، وای خیلی حالم بده، خیلی حالم بده، خیلی...
چقدر از بی فکری و خودخواهیِ این آدم بدم میاد... از س و م از همه ی آدمایی که دیگران رو آزار میدن و نمیشه باهاشون حرف زد... از اونایی که نمیذارن آدم یه نفسِ راحت بکشه... اه از خودم بیشتر... از خودم بدم میاد، متنفرم اصلاً. من یه آدم منزجر کننده م عینِ کرم نرمم، نمیتونم یه کار رو درست انجام بدم. خاک بر سرم... واقعاً خودمو از این بابت نمیبخشم...

چقدر از ازدواج و این رسم و رسومای مزخرفش بیزارم، کاش س و م هر دو هر چی زودتر میرفتن، حالا یه سال هم باید زیر عقد باشن، ولی بازم خیلی خوشبختیم که بالاخره میرن، دلم میخواد سالی یه بار بیشتر نبینمشون، واقعاً دیگه نمیخوام... چقدر پر از احساسِ بدم... دیگه هرگز تو زندگیم مسئولیتِ کسی یا چیزی رو نمیپذیرم.

+ هم در موردِ س و هم پدر یه جور ترسی دارم که منو آزار میده، اونا موجوداتِ ترسناکی هم هستن البته، چیزی که آزارم میده اینه که ... وای... هیچی نمیفهمم دیگه... خیلی اوضاعم داغونه... گور بابایِ همه ی آدمایِ عوضی.... کاش هر چه سریعتر میرفتم گورمو گم میکردم... خدایا کاش میتونستم بفهمم این چه ترسیه چرا انقدر ریشه داره، کاش میتونستم خنثی ش کنم... ولی مخم کار نمیکنه...
  • آلیس تمپلتون

اختلاف فاز

چند روز پیش م اس ام اس داد که «اگه از رفتارت با من پشیمونی میتونیم بازم با هم باشیم»

اولش حس خاصی نداشت، یه پوزخند زدم و اس ام اسشو دیلیت کردم، ولی هر چی میگذره یه خشمِ لجام گسیخته تو وجودم پخش میشه.

چند ماه پیش هم با یه نویسنده ای آشنا شدم، که نسبت به اونم همین حسو دارم منتها صد مرتبه بیشتر، اونم یه اس ام اس داد که اگه بخوام تعریفش کنم شاید طوری از حدودِ خشم بگذرم که کیبورد رو خرد کنم، یعنی چند روز بیشتر دوست نبودیم ولی هر وقت یادش میفتم عمیقاً دلم میخواد بکشمش، به حرف نیست، چند بار حتی جدی هم بهش فکر کردم، بدیش یا بهتر بگم خوبیش این بود که هیچ آدرسی چیزی ازش نداشتم، وگرنه حتی اگه نمیکشتمش یه دردسر حسابی براش درست میکردم. اگه من بخوام به کثیف ترین موجودِ دنیا اشاره کنم پیش از اینکه مثلاً به هیتلر فکر کنم قیافه ی نحس همین آدم جلویِ چشمم میاد...

وقتی با حرص میشینم به روشهایِ فجیعی برایِ زجرکش کردنش فکر میکنم تا حدودی از خودم وحشت میکنم.


من از این لحاظ آدم فوق العاده غیرعادی ام، همیشه همینطوری ام، وقتی اتفاقی برام میفته اون لحظه هیچ حسی بهم دست نمیده، به خصوص اگه خیلی بد یا خیلی خوب باشه، در واقع باید گفت اتفاقات در من نمیفتن، من تو اتفاقات میفتم! ذره ذره میچشمشون، ذره ذره توشون غرق میشم و زمانی که انتظار میره دیگه همه چی گذشته باشه تازه اوجِ بیچارگیِ منه! اگه یه جایِ جدید بریم، من برخلافِ دیگران شب اولِ بیخواب نمیشم، ولی مثلاً وقتی یه هفته میگذره بدنم حس میکنه که جاش عوض شده و خوابم به هم میخوره...

حتی اون نویسندهه وقتی اون اس ام اس رو بهم داد، وسط یه سمیناری بودیم، هیچی! مطلقاً هیچ، ولی ذره ذره شروع شد و اوج گرفت تا یه ماه بعد به بدترین حالتِ خودش رسیده بود...

وای امروز خشمم داره از کنترلم خارج میشه، وقتی به م فکر میکنم... وای چطور تونسته همچین اس ام اس خودبرتربینانه ای به من بده، اونم به من!!! برام غیرقابل باوره که من به همچین آدمی افتخارِ همصحبتی داده باشم که این جور هوا برش داره... عوضیِ آشغال... دلم آشوبه، خون تو رگام داره قل قل میزنه!... البته انصافاً از رفتارم باهاش پشیمونم، ولی از این جهت که زیادی بهش ترحم کردم و باهاش حرف زدم، باید همونجور که لایقش بود باهاش حرف میزدم، چرا مؤدبانه و محترمانه و با احساس باهاش رفتار کردم در حالیکه ذره ای لیاقت برایِ احساسِ من نداشت؟... من احمقترین و عوضی ترین آدم جهانم، همیشه هم به آدمایِ احمق و عوضی میدون میگم که هر گهی دلشون میخواد بزنن به زندگیم... چرا؟...

  • آلیس تمپلتون
شامۀ من خیلی قویه، هر چیزی رو با بوش میشناسم، محتویاتِ غذا رو تا حدِ زیادی حتی قبل از چشیدن از رو بویِ غذا میفهمم، آدما و خاطرات، حتی زمان و مکان رو هم با بوشون به خاطر میسپرم، (مثلاً بارها رفتم مدرسه هایِ سابقم ولی هیچ حس خاصی بهم دست نداده با این وجود گاهی تو یه موقعیتِ متفاوت یهو بویی میاد که پرت میشم به همون مکان!) دوستام رو تا حدِ زیادی از رو بوشون انتخاب میکنم یا حداقل باید بگم بوشون تأثیرِ خیلی زیادی تو انتخاب شدن داره، بدترین شکنجه برام بودن تو مکانیه که بویِ ناخوشآیندی بیاد، فقط چند دقیقه کافیه تا سردرد بگیرم و کاملاً بداخلاق شم، هیچ جوره هم نمیتونم ایگنورش کنم. میبایست تو زندگیِ قبلیم سگ بوده باشم!

از همون سالِ قبل که خونه م رو ساختیم، حتی اون وقتی که هیچی به جز فرش و لباس توش نبود، هر چند وقت یه بار یه بویِ عجیبی رو حس میکنم، بویی که از هیچ چیزی نیست، ولی هر چند وقت یه بار به صورتِ کاملاً رندوم از جاهایِ مختلف خونه حس میشه، مثلاً گاهی هود رو که میزنم فضا رو پر میکنه، گاهی در یخچال یا کمد یا کابینت رو که باز میکنم، گاهی انگار از تو بخاری میاد، گاهی هم از رادیاتور، ولی همه جا و همه چیز رو دونه دونه بو میکنم و هیچ چیزی این بو رو نمیده، انگار این بو فقط یهو تو فضاست و یهو هم محو میشه! یه بار در کابینتی که لوازم آرایشی و اودکلنا و صابون و این جور چیزا رو میذارم، همیشه هم بویِ خیلی خوبی میده رو باز کردم و همین بو تو صورتم زد، همه چی رو درآوردم و دونه دونه بو کردم حتی چوبِ خودِ کابینت ولی هیچ! بازم اون بو بود تا خودش محو شد و بعد از اون دیگه تو کابینت نبود!
همش هم یه بویِ خاصه! یه بویِ وحشتناک که هر بار فقط یه جایِ خاص میاد یعنی برخلافِ انتظار پخش نمیشه تو فضا ولی خیلی آزاردهنده ست! فک کنم بویِ بدنِ مُرده باید همچین چیزی باشه، هر امکانی رو بررسی کردیم ولی از هیچ سیفونی فاضلابی چیزی نیست! مسئله اینه که وقتی هم کسی رو صدا میکنم بو رو حس نمیکنه، نمیشه کسی رو آورد و ازش مشاوره خواست چون انگار این بو رو فقط خودم حس میکنم، و اینجا اولین جاییه که من این بو رو حس میکنم، تا حالا تو عمرم حتی شبیهش رو حس نکردم!

من البته به جز حالات عادی، به خصوص وقتی عقلم دیگه به جایی نمیرسه از خیالبافی لذت میبرم، مثلاً از وقتی آنابل 2 رو دیدم این قصه رو برایِ خودم ساختم که این بو در واقع حضورِ یه روحِ خبیثه، شایدم طفلکی خبیث نباشه و فقط بویِ بدی میده، البته خباثت هم قابل درکه برام، من خودمم خبیثم، در واقع هرجوره راضی ام ازش، چه خبیث باشه یا نه، چون از دوستی با انسانها مأیوس شدم همیشه فک میکنم با این موجودات میتونم دوست شم، به خصوص با خبیثاشون که هیجان انگیزترن!! خخخ نه که واقعاً همچین فکری کنم ولی دوست دارم بهش پر و بال بدم، از چیزایِ عجیب خوشم میاد، به قولِ یوستین گردر دنیا همین جورشم پر از چیزاییه که ما هیچ سر ازش درنمیاریم ولی بازم همیشه دنبال چیزایِ عجیب میگردیم...
  • آلیس تمپلتون