می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

آخرین مطالب

۱۵ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

زنان عروسکی

همیشه صورت اصلاح شده، ابروهایِ آن کادر و بدنِ شیو شده ی شخصیتِ مثبت فیلم، در هر شرایطی (مطلقاً هررر شرایطی) برام جالب بوده!
یعنی مهم نیست طرف ده سال تو یه جزیره ی خالی از سکنه بوده یا تو تیمارستان یا تو انفرادی، چیزی که هرگز نمیتونی ببینی یه صورت یا بدنیه که مو داشته باشه! (مگر اینکه بلوند باشه!)
حتی موهایِ سر در هیچ شرایطی واقعاً ژولیده نمیشه.
و البته همه ی اینا در معدود جاهایی دیده میشه مثلاً جاهایی که یه موجودِ غیرطبیعی و مسخره، یه جادوگرِ پلید یا یه موجودِ کاملاً احمق و خلاصه یه موجودی که قرار نیست ازش خوشت بیاد.
از سینمایِ ایران که توش یه زن با چادر مقنعه میره تو تخت و شوهرشم اتاق بغلی رو تختِ خودشه و فرداش طرف حامله ست انتظاری نمیشه داشت ولی واقعاً تو سینمایِ هالیوود هم این مسئله همیشه هست.

حتی اگه زنِ مذکور یه قهرمانِ جنگ باشه بازم زیباترین زنِ اون فیلمه (بر اساس معیارهایِ زیبایی شناسی عمومی) و حتی همیشه یه اغراقِ انکار ناپذیر در ویژگی هایِ جسمیش صورت میگیره! مثلاً تویِ GOT هم که دقت کنی میبینی کاراکترهایِ مثبتِ مؤنث صرف نظر از اینکه در چه شرایطی هستن همیشه زیباییشون رو حفظ میکنن!
و همه ی اینا تا جایی که تو فیلم و قصه باشه خیلی ترسناک نیست! ولی وقتی این دید رو تو جنس مخالف و به خصوص هم جنسایِ خودت، تو مردمت و دوستات هم میبینی واقعاً ترسناک میشه!

اصل مطلب اینه که این مدل زیبایی برایِ یه زن اون جور که تعبیر میشه "جزئی از وجود" و فطرتش نیست، بلکه یه لزومِ دردناکه! اون مدلی که جزئی از وجودِ ماست همونیه که داریمش، همون لطافت و ظرافتِ ذاتی.
یه دوستی تو خوابگاه داشتم که هیچ وقت، مطلقاً هیچ وقت بدونِ آرایش ندیدمش، یعنی حتی موقع خواب هم به گمونم با آرایش بود!
یکی از دوستایِ خواهرم وقتی حامله بود برای اپیلاسیونِ کل بدن رفت و بچه ش سقط شد.
یکی از دوستام از شدتِ آرایش رنگِ صورتش کاملاً عوض شده و یه جور تمِ زرد رو پوستش داشت،
یکی از هم اتاقیام وقتایی که ساعت 8 کلاس داشت از ساعت 5 صبح بیدار میشد و مینشست به آرایش کردن!
و غیره و غیره و غیره، مدلایِ بیشماری از زنایی که نصف بیشتر زندگیشون تو سالنهایِ آرایشی میگذره و مجبورن که اینکارو بکنن! انسانهایِ نابودی که برده ی زیباییِ سطحی هستن و زیبایی و سادگیِ عمقِ چشماشون سالهاست که مرده.
از عملهایِ زیبایی فقط همینقدر بگم که روشنفکرترین دوستِ من (مؤنث) میگفت به نظرِ من این عملها کاملاً لازمه چون زن "باید" زیبا باشه، این یعنی رسوخِ این تفکرات تا سطوحِ فرهیخته ی جامعه که واقعاً مسئله رو دردناک میکنه. حتی یه چیزی جدیداً شنیدم، عملِ زیبایی دستگاه تناسلی!!

وقتی مبحثِ آزادیِ زنان مطرح میشه خیلیا اینو آغازِِ زیباتر شدنِ جامعه میدونن نه راحتی و آسایشِ زنان! مسئله فقط سر سلیقه ی پوششیه و اغلب وقتا پشتش یه تفکرِ عمیق وجود نداره. چرا باید هر کسی که برایِ آزادیِ پوشش تبلیغ میکنه 5 سانت آرایش رو پوستش داشته باشه؟! چطور ممکنه با همه ی اینا بشه راحت "فکر" کرد؟!
حقیقتاً کسی زنی رو فکر میکنه دوست نداره، طوری که رسانه ها ثابت کردن جایی که به نفعشون باشه هیچ مشکلی با زنِ بی حجاب هم ندارن ولی بدبختانه این جنونِ زیبایی طلبی زنهایی ساخته عروسکی و احمق، یه زمانی وبلاگِ یه دختری رو میخوندم که خیلی مثلاً روشنفکر بود، یه پست در موردِ لزومِ اپیلاسیون دائمیِ زنان نوشته بود! گفته بود رفتم اپیلاسیون بعد آرایشگره ازم پرسید شوهر داری؟ گفتم نه، گفت دوست پسر داری؟ گفتم نه، بعد داشت تحلیل میکرد که طرف چه احمقی بود آدم برای خودش میره اپیلاسیون برایِ دیگران نمیره! ولی در عمقش میبینی شاید این آدم اپیلاسیونش واسه خودش بود ولی فکرش مالِ خودش نبود، بدونِ اینکه حتی متوجه بشه یه تفکرِ محدودکننده و خردکننده رو تمام عمر تو ذهنش حمل میکرد، لزومِ اپیلاسیونِ دائمیِ زن!!
این جورِ تفکراتِ قالبی زن رو تبدیل به یه موجودِ احمق و ابزاری میکنه.
من خودم هیچ مخالفتی با اپیلاسیون ندارم ولی با "باید"هایی این چنین جا افتاده، این چنین عمقی که هیچ جوره نمیشه سراغشون رفت مشکل دارم، با "باید"هایی که زنها رو تو قالب میذاره و مدام از جمیعِ جهاتِ بی اهمیت با هم مقایسه شون میکنه...

الآن یه موجی هم تو جوامع مجازی راه افتاده که طرز لباس و عمل و آرایش زنها رو مسخره میکنه ولی در کنارش همون اندازه این عملها داره بیشتر میشه که آدم به فکر فرو میبره، اگه واقعاً زن و مرد (و به خصوص مردها!!!) انقدر مخالفِ عمل زیبایی و آرایش هستن چرا این مسئله روز به روز داره رشد میکنه؟ اینایی که هر روز تو کوچه خیابون میبینیم مریخی هستن یا برایِ رضایِ خدا این کارو میکنن یا چی؟؟! حقیقت اینه که هیچ مخالفتی با آرایش در عمق وجود نداره، این دستمایه ای شده برای تمسخر، همونجور که همیشه یه جوری باید زنها رو تحقیر و تمسخر کرد، ولی در واقع روز به روز تصویرِ معیارِ زیباییِ زن بیشتر شبیه همین قالبی میشه که همه دارن روز به روز بیشتر شبیهش میشن! یعنی دیگه صنعت مد که به خصوص زنها رو برده ی خودش میکنه از سطحِ پوشش فراتر رفته و به چهره و اندام رسیده!
این مصنوعی شدنِ همه چی فقط یه رخِ قضیه ست، مسئله ی اساسی برایِ من اینه که همه ی اینایی که تمومِ زندگیشون گیره شکل و قیافه و هیکلشونه کی وقت میکنن فکر کنن؟؟! کی زندگی میکنن؟! و بعدم اینکه این هجوم روز افزون باعث میشه حتی کسانی هم که مخالف این ماجراها هستن مجبور باشن برایِ همرنگی با جماعت خودشون رو به حداقل ها برسونن...
  • آلیس تمپلتون

وقتی حرف از اعمالِ شیطانی میاد، حسِ خوبی دارم، یه جور حس آزادی، آخه برایِ من معناش اعمالِ فطریه، یعنی عمل کردن طبق خواسته دل که اغلب خلاف اخلاقیات و منشِ اجتماعیه...

ولی فقط چند دقیقه از اول پیانیست رو دیدم، تا اونجا که پیرمرد معلول رو از پنجره میندازن پایین و بعد دیگه نتونستم ادامه ش بدم... الآنم هنوز بدنم میلرزه! یعنی از اره هم وحشتناک تر بود، حداقل از این جهت که واقعیه! black book رو هم نتونستم کامل ببینم، شیندلرلیست رو هم هرچند خیلی عالی بود و یکی از بهترین فیلمایی که من تو عمرم دیدم، ولی اونم یه جاهاییش رعشه میگرفتم، یعنی فک نکنم بتونم یه بار دیگه ببینمش... حتی ریدر هم دوباره نگاه نمیکنم...

تو فرانسه یه نمایشگاه جنگ جهانی دوم بود، ترسناک، مطلقاً وحشتناک... فیلمها، تیکه هایِ بازمونده از جنگ، عکس کشته شده ها، همه چی توش بود و جداً دیوانه کننده... وقتی بهش فکر میکنم که اینا حقیقی بودن، میخوام خودمو بکشم. یه لباس اونجا بود که زنایِ یهود با موهاشون بافته بودن، عکس یه عالمه بچه ای که مرده بودن، یه تیکه فیلمی هم بود که هیچ وقت یادم نمیره، انتقال اجسادِ مرده ها، یه سرباز یه موجودِ کاملاً لاغر در حدِ اسکلت رو رویِ دوشش گرفته بود، انگار یه کیسه سیب زمینی و میبرد که بندازدش تو جسدها...

ولی اینا، این جور کارا شیطانی نیست! شیطان در عمق کاراکترِ ترسناکی نیست، به نظر من سمبُلِ فطرت بشریه اگر آزاد باشه، اون نافرمانیش، عدم پذیرش محدودیت و بردگی برای عنصر خارجی، بی حیاییِ وحشی وار، نگاهِ بی قیدش به طبیعت، یعنی من فکر میکنم شیطان همون طبیعته! و البته که همه ی اینا داستانه ولی من تو این داستانِ خدا و شیطان، کاراکتر شیطان رو پذیرفتنی تر و دوست داشتنی تر میبینم... نه اینکه اون مدلِ شیطان پرستی و افراطهایِ دیوانه وارِ غیرطبیعی رو بپسندم اینا همش نتیجه ی بیماریه...

اینجور کارا، این کشت و کشتارهایِ خشن و وحشیانه، یه جورِ خاصی از انحرافه، شبیه اخلاقیات، یه معلولیت، یه خروجِ بازگشت ناپذیر از راه فطرت، یه چیزی که پذیرفتنی و طبیعی نیست، بیماریه، مخصوصِ کسانی که صدایِ درونشون رو نمیشنون... حالِ آدمو جداً بد میکنه دیدنش... حتی فکر کردن بهش...

روحِ جنگ چیزی جز باور به دروغهایِ کثیف نیست، باور به تفاوتهایی که وجود نداره، همون سعی بشری برای هویت سازی...

مثلاً باید قبول کنیم که با یه عرب فرق داریم، باید در عمق از یه عرب متنفر باشی و حس کنی هر جوره از اون برتری تا بخوایِ بچه ش رو بکشی و این کارِ دولتمردانه که این باور رو برات ایجاد کنن جوری که نفهمی کی بهش رسیدی، این نفرتی که ذره ذره ایجاد میکنن، این حسِ خودبرتربینیِ کاذب، همونطور که در آلمانها به وجود اومده و هنوز نشونه های بارزش هست... همون طور که در ما ایرانیا این نفرت نسبت به عرب ایجاد شد تا بتونیم با خیال راحت بریم و بکشیمشون! باید شدیداً از یه موجود بیزار، مأیوس و "برتر" باشی تا بتونی بچه ی کوچولوش رو بدونِ هیچ احساسی بکشی... چون تمامِ حسِ برتریت وابسته به تخمته و اون بچه هم تخمِ یه زمین نامرغوب و کرموئه (!)...

من واقعاً اعصابم از دستِ آخنآتونِ "سینوهه" خورد میشد چون اجازه میداد آدما کشته بشن، با همه ی چیزایی که میگفت به برتریِ خونیش عقیده داشت، خیلی هم رو خدا و دین تأکید میکرد و ضعفش هم همین بود، از طرفی همون روشش هم مشکل داشت، ولی به هر حال در نهایت در اون اسکیل خودش و نسبت به باقیِ حکام، انسان ارزشمندی بود چون دلش میخواست جنگ رو ریشه کن کنه، چون میخواست کمک کنه و واقعاً هم با دیدی که داشت کمک کرد.

دلم میخواست بدونم اگه هیتلر شخصاً در جریان این مسائل بود بازم تأییدش میکرد؟ در واقع اینکه آدم بشینه یه جایی و نظریه بده و حکومت کنه خیلی آسونه چون از دردی که ایجاد میکنه آگاه نیست و هرگز باهاش برخورد نداشته، مثلِ ما که گوشت میخوریم چون هرگز با دستمون مجبور نیستیم یه گاو رو سر ببریم... مشکل حکومت، دولت، مرز، مدنیت، هویت همینه... آدمو از نتیجه ی عینیِ کارش دور میکنه!


+ یه چیزی که برایِ من واقعاً قابلِ درک نیست دفاع از حکامه، حالا چه هیتلر یا آخنآتون یا هر کسی ولی خب قطعاً کسی نمیتونه خاص بودن هیتلر رو منکر بشه و برام واقعاً جالبه که چطور کسی میتونه از این شخصیت دفاع کنه، به هر عنوانی، مطلقاً هر عنوانی که باشه، به خاطر هوشش یا اثرش در ریشه کن کردن مذهب یا هر چیزی، هررر چیزی باشه نمیتونم درکش کنم... باید بالاخره "نبردِ من" رو بخونم.

  • آلیس تمپلتون

خیلی حس و حالِ فکر کردن در موردِ م رو ندارم، ولی میدونم یه روزی ممکنه فک کنم که شاید میشد باهاش کنار اومد و شاید اون روز پشیمون بشم که کاملاً اشتباهه!

در واقع اون خیلی مزیتها داشت! خیلی سعی می کرد اونجوری بشه که من میخوام، از خودگذشتگی و اینا... گذشته از اون خودشم خیلی بهتر از پسرایی بود که معمولاً باهاشون دوست شده بودم، خاص بود، هنرمند بود، فیلمساز هم بود البته با کتاب میونه ای نداشت ولی فکر میکرد، گوش میکرد، تحسین میکرد، درک میکرد وقتی حوصله نداشتم برم بیرون، حمایت میکرد، براش مهم بود وقتی حالم بده کنارم بمونه و خوشحالم کنه، حتی این روزا که نود درصدِ وقتا حالم بده... آها به بهداشت و مرتب بودن و تیپش اهمیت میداد، همیشه خوش تیپ بود، ژولی پولی نبود، خوشبو بود و در عمق کثیف کاری هم نمیکرد، چون بیشتر پسرایی که من از نزدیک شناختم واقعاً موجودات چندش آوری بودن، کثیف بودن رو خیلی کول و باحال میدونن، نه در ظاهر، بلکه تو غذا خوردن، تو دست شستن، تو جوراب شستن... ولی اون حتی گاهی از منم بهداشتی تر بود و این خیلی حس خوبی بهم میداد، یه جور حس امنیت. ادایِ جنتلمنا رو هم خوب درمیاورد که این موردم جداً به انسان آرامش میده...

ما قصد داشتیم وقتی از اینجا رفتم، یه مدتی با هم زندگی کنیم.

خب با این وجود دیشب کات کردیم! بیشتر به این خاطر که من حوصله ی آدما رو ندارم این روزا! یعنی جداً آدم بدعنق و چموش و بیحوصله ای شدم. خب در این وضعیت میشه حدس زد مشکلاتِ جنسی هم داشتیم، یعنی مشکلاتِ جنسی و نابرابریهایِ میزان میل جنسی در زن و مرد همیشه هست ولی من این روزا دچار یأس فلسفی شدم و این حالت افسردگی خیلی این نابرابری رو بیشتر کرده...

بعد یه چیزی هم که نمیدونست و نمیشه هم بهش گفت اینه که تو یه رابطه جنسی نباید خیلی دم دست باشی، باید بذاری گاهی اون یکی آدم بیاد طرفِ تو، وگرنه همیشه حس میکنه که داره بهش تجاوز میشه و این حس هم اصلاً اثر خوبی تو رابطه نمیذاره! موجودات در زمینه ی س.ک.س بیشتر از ارضا شدن نیاز دارن که انتخاب کنن! و این مشکلِ خیلی از دختراست که همیشه طرفشون زمان برقراریِ رابطه رو تعیین میکنه و بیشتر وقتا جوری به نظر میاد که پسرا اینو میخوان و دخترا فقط منفعلن. ولی نه کسی دوست داره تجاوز کنه و نه کسی دوس داره بهش تجاوز بشه!


یه چیزی تو حرف زدنِ م بود که دوستش نداشتم، یعنی نه اینکه فقط به خاطر صداش، میشه گفت که گویا نبود حرف زدنش، منطقی نبود...

خب قیافه ش رو هم دوست نداشتم واقعاً! این چیزی نیست که من خیلی تجربه ش کنم، یعنی اصولاً خیلی راحت تو وجود کسانی که مردم بهشون میگن "زشت"، زیبایی و جذابیت پیدا میکنم. ولی در مورد م خیلی کارم سخت بود نه به خاطر جسمش، بلکه به خاطر اون تلخی ای که از وجودش بیرون میزد و رو صورتش مینشست...

بگذریم...


دیشب م منو دعوت کرد خونشون برای ناهارِ امروز، منم نوشتم که "تو مودِ س.ک.س نیستم" خیلی بهش برخورد، گفت که من تو رو دعوت کرده بودم و تو الکی ربطش دادی به این قضیه... ولی خب حقیقتش هم همین بود، من فقط رک گفتمش وگرنه خودشم میدونست، به هر حال یه مقدار جر و بحث شد و بعد بهم یه چیز جالب گفت!! حقیقتاً جالب! گفت: من با وجودیکه در جایگاه بالاتری نسبت به تو قرار دارم باهات موندم ولی تو به جایِ اینکه قدردان باشی هی خودخواه تر میشی و به نیازهایِ من توجه نمیکنی! (انگار من سنگم و خودم این نیاز رو ندارم!)

حالا در خودخواه بودنِ من که شکی نیست، همه خودخواهن، من شاید کمی بیشتر از آدمای نرمال... ولی حتی شنیدنِ اینکه کسی در جایگاهِ بالاتری نسبت به من باشه برایِ من مضحکه! مهم نیست که اون واقعاً چهره ی مشهوریه، یا پولدارتره، یا یه هنرمندِ موفقه، یا هر چی... من واقعاً خیلی بیشتر از اینکه بهم بربخوره خنده م میگیره! چطور ممکنه کسی خودش رو بالاتر از من بدونه؟! نه که من بالاتر از کسی باشم... ولی اگه بالاتر نباشم انصافاً پایین تر هم نیستم!

جالبه هر چند خودش اومده بود طرف من و هر چند که هر بار من کات کردم اون خودش باز برگشت ولی هر از گاهی اینو به انحاء مختلف بیان میکرد، که چقدر آدم مهمیه، چقدر از هر کسی خوشش نمیاد، چقدر دوست دخترایِ خیلی پولدار و خیلی مشهور داشته... حتی سیاسی و ... ولی من که تو باغ نیستم. یعنی کلاً به نظرِ من هیچ جوره این مزخرفات باعثِ برتریِ آدما بر دیگران نمیشه! هیچی باعث نمیشه کسی از من برتر باشه!

یعنی یه جور حسِ دو طرفه بود که قضیه رو وحشتناک میکرد! من وقتی با کسی دوستم حس میکنم طرف باید بفهمه چقدر خوش شانسه که من باهاش دوستم و اونم در عمقِ وجودش همین حس رو داشت!!! هیچ کدوممونم به برتریِ اون یکی واقف نبودیم خخخ.

نکته ی جالبِ دیگه هم این بود که اون حقیقتاً حس میکرد که از من زیباتره!!! اینم برام خیلی جالب بود! چون علاوه بر اینکه مضحک بود، حس میکردم حتی در مورد حسش هم دروغ میگه، درسته که من حس میکنم زیباترین آدم جهانم ولی حتی از اینم که بگذریم، حتی اگه واقعاً فرض کنیم اون از من زیباتر بود، من مطمئنم اون حس نمیکرد که زیباتره، فقط اینو به خودش تلقین میکرد، وگرنه اون حالتِ تلخی و فرار از نگاه رو نداشت.

بگذریم... وقتی این اس ام اس رو داد، دیگه اهمیت نداشت کی باشه، حتی اگه تا مغز استخون عاشقش بودم در جا کات میکردم رابطه رو.

خب غمگینم، فکر میکنم کمتر بشه پسری با ویژگی هایِ خوبِ اون پیدا کرد، ولی من همیشه چیزایِ خوب رو وقتایی پیدا میکنم که نیازی بهشون ندارم، حالا که حوصله ی حرف زدن با آدما رو ندارم باید اون پیداش بشه... خب البته از یه دیدی هم هر خوبی داشت در مقابل این بدیِ آخرش محو میشد من میتونستم حسِ خودبرتربینیش رو نادیده بگیرم ولی از اینکه کسی ازم انتظارِ قدردانی داشته باشه بیزارم!

  • آلیس تمپلتون