می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

۱۵ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

زنان عروسکی

همیشه صورت اصلاح شده، ابروهایِ آن کادر و بدنِ شیو شده ی شخصیتِ مثبت فیلم، در هر شرایطی (مطلقاً هررر شرایطی) برام جالب بوده!
یعنی مهم نیست طرف ده سال تو یه جزیره ی خالی از سکنه بوده یا تو تیمارستان یا تو انفرادی، چیزی که هرگز نمیتونی ببینی یه صورت یا بدنیه که مو داشته باشه! (مگر اینکه بلوند باشه!)
حتی موهایِ سر در هیچ شرایطی واقعاً ژولیده نمیشه.
و البته همه ی اینا در معدود جاهایی دیده میشه مثلاً جاهایی که یه موجودِ غیرطبیعی و مسخره، یه جادوگرِ پلید یا یه موجودِ کاملاً احمق و خلاصه یه موجودی که قرار نیست ازش خوشت بیاد.
از سینمایِ ایران که توش یه زن با چادر مقنعه میره تو تخت و شوهرشم اتاق بغلی رو تختِ خودشه و فرداش طرف حامله ست انتظاری نمیشه داشت ولی واقعاً تو سینمایِ هالیوود هم این مسئله همیشه هست.

حتی اگه زنِ مذکور یه قهرمانِ جنگ باشه بازم زیباترین زنِ اون فیلمه (بر اساس معیارهایِ زیبایی شناسی عمومی) و حتی همیشه یه اغراقِ انکار ناپذیر در ویژگی هایِ جسمیش صورت میگیره! مثلاً تویِ GOT هم که دقت کنی میبینی کاراکترهایِ مثبتِ مؤنث صرف نظر از اینکه در چه شرایطی هستن همیشه زیباییشون رو حفظ میکنن!
و همه ی اینا تا جایی که تو فیلم و قصه باشه خیلی ترسناک نیست! ولی وقتی این دید رو تو جنس مخالف و به خصوص هم جنسایِ خودت، تو مردمت و دوستات هم میبینی واقعاً ترسناک میشه!

اصل مطلب اینه که این مدل زیبایی برایِ یه زن اون جور که تعبیر میشه "جزئی از وجود" و فطرتش نیست، بلکه یه لزومِ دردناکه! اون مدلی که جزئی از وجودِ ماست همونیه که داریمش، همون لطافت و ظرافتِ ذاتی.
یه دوستی تو خوابگاه داشتم که هیچ وقت، مطلقاً هیچ وقت بدونِ آرایش ندیدمش، یعنی حتی موقع خواب هم به گمونم با آرایش بود!
یکی از دوستایِ خواهرم وقتی حامله بود برای اپیلاسیونِ کل بدن رفت و بچه ش سقط شد.
یکی از دوستام از شدتِ آرایش رنگِ صورتش کاملاً عوض شده و یه جور تمِ زرد رو پوستش داشت،
یکی از هم اتاقیام وقتایی که ساعت 8 کلاس داشت از ساعت 5 صبح بیدار میشد و مینشست به آرایش کردن!
و غیره و غیره و غیره، مدلایِ بیشماری از زنایی که نصف بیشتر زندگیشون تو سالنهایِ آرایشی میگذره و مجبورن که اینکارو بکنن! انسانهایِ نابودی که برده ی زیباییِ سطحی هستن و زیبایی و سادگیِ عمقِ چشماشون سالهاست که مرده.
از عملهایِ زیبایی فقط همینقدر بگم که روشنفکرترین دوستِ من (مؤنث) میگفت به نظرِ من این عملها کاملاً لازمه چون زن "باید" زیبا باشه، این یعنی رسوخِ این تفکرات تا سطوحِ فرهیخته ی جامعه که واقعاً مسئله رو دردناک میکنه. حتی یه چیزی جدیداً شنیدم، عملِ زیبایی دستگاه تناسلی!!

وقتی مبحثِ آزادیِ زنان مطرح میشه خیلیا اینو آغازِِ زیباتر شدنِ جامعه میدونن نه راحتی و آسایشِ زنان! مسئله فقط سر سلیقه ی پوششیه و اغلب وقتا پشتش یه تفکرِ عمیق وجود نداره. چرا باید هر کسی که برایِ آزادیِ پوشش تبلیغ میکنه 5 سانت آرایش رو پوستش داشته باشه؟! چطور ممکنه با همه ی اینا بشه راحت "فکر" کرد؟!
حقیقتاً کسی زنی رو فکر میکنه دوست نداره، طوری که رسانه ها ثابت کردن جایی که به نفعشون باشه هیچ مشکلی با زنِ بی حجاب هم ندارن ولی بدبختانه این جنونِ زیبایی طلبی زنهایی ساخته عروسکی و احمق، یه زمانی وبلاگِ یه دختری رو میخوندم که خیلی مثلاً روشنفکر بود، یه پست در موردِ لزومِ اپیلاسیون دائمیِ زنان نوشته بود! گفته بود رفتم اپیلاسیون بعد آرایشگره ازم پرسید شوهر داری؟ گفتم نه، گفت دوست پسر داری؟ گفتم نه، بعد داشت تحلیل میکرد که طرف چه احمقی بود آدم برای خودش میره اپیلاسیون برایِ دیگران نمیره! ولی در عمقش میبینی شاید این آدم اپیلاسیونش واسه خودش بود ولی فکرش مالِ خودش نبود، بدونِ اینکه حتی متوجه بشه یه تفکرِ محدودکننده و خردکننده رو تمام عمر تو ذهنش حمل میکرد، لزومِ اپیلاسیونِ دائمیِ زن!!
این جورِ تفکراتِ قالبی زن رو تبدیل به یه موجودِ احمق و ابزاری میکنه.
من خودم هیچ مخالفتی با اپیلاسیون ندارم ولی با "باید"هایی این چنین جا افتاده، این چنین عمقی که هیچ جوره نمیشه سراغشون رفت مشکل دارم، با "باید"هایی که زنها رو تو قالب میذاره و مدام از جمیعِ جهاتِ بی اهمیت با هم مقایسه شون میکنه...

الآن یه موجی هم تو جوامع مجازی راه افتاده که طرز لباس و عمل و آرایش زنها رو مسخره میکنه ولی در کنارش همون اندازه این عملها داره بیشتر میشه که آدم به فکر فرو میبره، اگه واقعاً زن و مرد (و به خصوص مردها!!!) انقدر مخالفِ عمل زیبایی و آرایش هستن چرا این مسئله روز به روز داره رشد میکنه؟ اینایی که هر روز تو کوچه خیابون میبینیم مریخی هستن یا برایِ رضایِ خدا این کارو میکنن یا چی؟؟! حقیقت اینه که هیچ مخالفتی با آرایش در عمق وجود نداره، این دستمایه ای شده برای تمسخر، همونجور که همیشه یه جوری باید زنها رو تحقیر و تمسخر کرد، ولی در واقع روز به روز تصویرِ معیارِ زیباییِ زن بیشتر شبیه همین قالبی میشه که همه دارن روز به روز بیشتر شبیهش میشن! یعنی دیگه صنعت مد که به خصوص زنها رو برده ی خودش میکنه از سطحِ پوشش فراتر رفته و به چهره و اندام رسیده!
این مصنوعی شدنِ همه چی فقط یه رخِ قضیه ست، مسئله ی اساسی برایِ من اینه که همه ی اینایی که تمومِ زندگیشون گیره شکل و قیافه و هیکلشونه کی وقت میکنن فکر کنن؟؟! کی زندگی میکنن؟! و بعدم اینکه این هجوم روز افزون باعث میشه حتی کسانی هم که مخالف این ماجراها هستن مجبور باشن برایِ همرنگی با جماعت خودشون رو به حداقل ها برسونن...
  • آلیس تمپلتون

وقتی حرف از اعمالِ شیطانی میاد، حسِ خوبی دارم، یه جور حس آزادی، آخه برایِ من معناش اعمالِ فطریه، یعنی عمل کردن طبق خواسته دل که اغلب خلاف اخلاقیات و منشِ اجتماعیه...

ولی فقط چند دقیقه از اول پیانیست رو دیدم، تا اونجا که پیرمرد معلول رو از پنجره میندازن پایین و بعد دیگه نتونستم ادامه ش بدم... الآنم هنوز بدنم میلرزه! یعنی از اره هم وحشتناک تر بود، حداقل از این جهت که واقعیه! black book رو هم نتونستم کامل ببینم، شیندلرلیست رو هم هرچند خیلی عالی بود و یکی از بهترین فیلمایی که من تو عمرم دیدم، ولی اونم یه جاهاییش رعشه میگرفتم، یعنی فک نکنم بتونم یه بار دیگه ببینمش... حتی ریدر هم دوباره نگاه نمیکنم...

تو فرانسه یه نمایشگاه جنگ جهانی دوم بود، ترسناک، مطلقاً وحشتناک... فیلمها، تیکه هایِ بازمونده از جنگ، عکس کشته شده ها، همه چی توش بود و جداً دیوانه کننده... وقتی بهش فکر میکنم که اینا حقیقی بودن، میخوام خودمو بکشم. یه لباس اونجا بود که زنایِ یهود با موهاشون بافته بودن، عکس یه عالمه بچه ای که مرده بودن، یه تیکه فیلمی هم بود که هیچ وقت یادم نمیره، انتقال اجسادِ مرده ها، یه سرباز یه موجودِ کاملاً لاغر در حدِ اسکلت رو رویِ دوشش گرفته بود، انگار یه کیسه سیب زمینی و میبرد که بندازدش تو جسدها...

ولی اینا، این جور کارا شیطانی نیست! شیطان در عمق کاراکترِ ترسناکی نیست، به نظر من سمبُلِ فطرت بشریه اگر آزاد باشه، اون نافرمانیش، عدم پذیرش محدودیت و بردگی برای عنصر خارجی، بی حیاییِ وحشی وار، نگاهِ بی قیدش به طبیعت، یعنی من فکر میکنم شیطان همون طبیعته! و البته که همه ی اینا داستانه ولی من تو این داستانِ خدا و شیطان، کاراکتر شیطان رو پذیرفتنی تر و دوست داشتنی تر میبینم... نه اینکه اون مدلِ شیطان پرستی و افراطهایِ دیوانه وارِ غیرطبیعی رو بپسندم اینا همش نتیجه ی بیماریه...

اینجور کارا، این کشت و کشتارهایِ خشن و وحشیانه، یه جورِ خاصی از انحرافه، شبیه اخلاقیات، یه معلولیت، یه خروجِ بازگشت ناپذیر از راه فطرت، یه چیزی که پذیرفتنی و طبیعی نیست، بیماریه، مخصوصِ کسانی که صدایِ درونشون رو نمیشنون... حالِ آدمو جداً بد میکنه دیدنش... حتی فکر کردن بهش...

روحِ جنگ چیزی جز باور به دروغهایِ کثیف نیست، باور به تفاوتهایی که وجود نداره، همون سعی بشری برای هویت سازی...

مثلاً باید قبول کنیم که با یه عرب فرق داریم، باید در عمق از یه عرب متنفر باشی و حس کنی هر جوره از اون برتری تا بخوایِ بچه ش رو بکشی و این کارِ دولتمردانه که این باور رو برات ایجاد کنن جوری که نفهمی کی بهش رسیدی، این نفرتی که ذره ذره ایجاد میکنن، این حسِ خودبرتربینیِ کاذب، همونطور که در آلمانها به وجود اومده و هنوز نشونه های بارزش هست... همون طور که در ما ایرانیا این نفرت نسبت به عرب ایجاد شد تا بتونیم با خیال راحت بریم و بکشیمشون! باید شدیداً از یه موجود بیزار، مأیوس و "برتر" باشی تا بتونی بچه ی کوچولوش رو بدونِ هیچ احساسی بکشی... چون تمامِ حسِ برتریت وابسته به تخمته و اون بچه هم تخمِ یه زمین نامرغوب و کرموئه (!)...

من واقعاً اعصابم از دستِ آخنآتونِ "سینوهه" خورد میشد چون اجازه میداد آدما کشته بشن، با همه ی چیزایی که میگفت به برتریِ خونیش عقیده داشت، خیلی هم رو خدا و دین تأکید میکرد و ضعفش هم همین بود، از طرفی همون روشش هم مشکل داشت، ولی به هر حال در نهایت در اون اسکیل خودش و نسبت به باقیِ حکام، انسان ارزشمندی بود چون دلش میخواست جنگ رو ریشه کن کنه، چون میخواست کمک کنه و واقعاً هم با دیدی که داشت کمک کرد.

دلم میخواست بدونم اگه هیتلر شخصاً در جریان این مسائل بود بازم تأییدش میکرد؟ در واقع اینکه آدم بشینه یه جایی و نظریه بده و حکومت کنه خیلی آسونه چون از دردی که ایجاد میکنه آگاه نیست و هرگز باهاش برخورد نداشته، مثلِ ما که گوشت میخوریم چون هرگز با دستمون مجبور نیستیم یه گاو رو سر ببریم... مشکل حکومت، دولت، مرز، مدنیت، هویت همینه... آدمو از نتیجه ی عینیِ کارش دور میکنه!


+ یه چیزی که برایِ من واقعاً قابلِ درک نیست دفاع از حکامه، حالا چه هیتلر یا آخنآتون یا هر کسی ولی خب قطعاً کسی نمیتونه خاص بودن هیتلر رو منکر بشه و برام واقعاً جالبه که چطور کسی میتونه از این شخصیت دفاع کنه، به هر عنوانی، مطلقاً هر عنوانی که باشه، به خاطر هوشش یا اثرش در ریشه کن کردن مذهب یا هر چیزی، هررر چیزی باشه نمیتونم درکش کنم... باید بالاخره "نبردِ من" رو بخونم.

  • آلیس تمپلتون

خیلی حس و حالِ فکر کردن در موردِ م رو ندارم، ولی میدونم یه روزی ممکنه فک کنم که شاید میشد باهاش کنار اومد و شاید اون روز پشیمون بشم که کاملاً اشتباهه!

در واقع اون خیلی مزیتها داشت! خیلی سعی می کرد اونجوری بشه که من میخوام، از خودگذشتگی و اینا... گذشته از اون خودشم خیلی بهتر از پسرایی بود که معمولاً باهاشون دوست شده بودم، خاص بود، هنرمند بود، فیلمساز هم بود البته با کتاب میونه ای نداشت ولی فکر میکرد، گوش میکرد، تحسین میکرد، درک میکرد وقتی حوصله نداشتم برم بیرون، حمایت میکرد، براش مهم بود وقتی حالم بده کنارم بمونه و خوشحالم کنه، حتی این روزا که نود درصدِ وقتا حالم بده... آها به بهداشت و مرتب بودن و تیپش اهمیت میداد، همیشه خوش تیپ بود، ژولی پولی نبود، خوشبو بود و در عمق کثیف کاری هم نمیکرد، چون بیشتر پسرایی که من از نزدیک شناختم واقعاً موجودات چندش آوری بودن، کثیف بودن رو خیلی کول و باحال میدونن، نه در ظاهر، بلکه تو غذا خوردن، تو دست شستن، تو جوراب شستن... ولی اون حتی گاهی از منم بهداشتی تر بود و این خیلی حس خوبی بهم میداد، یه جور حس امنیت. ادایِ جنتلمنا رو هم خوب درمیاورد که این موردم جداً به انسان آرامش میده...

ما قصد داشتیم وقتی از اینجا رفتم، یه مدتی با هم زندگی کنیم.

خب با این وجود دیشب کات کردیم! بیشتر به این خاطر که من حوصله ی آدما رو ندارم این روزا! یعنی جداً آدم بدعنق و چموش و بیحوصله ای شدم. خب در این وضعیت میشه حدس زد مشکلاتِ جنسی هم داشتیم، یعنی مشکلاتِ جنسی و نابرابریهایِ میزان میل جنسی در زن و مرد همیشه هست ولی من این روزا دچار یأس فلسفی شدم و این حالت افسردگی خیلی این نابرابری رو بیشتر کرده...

بعد یه چیزی هم که نمیدونست و نمیشه هم بهش گفت اینه که تو یه رابطه جنسی نباید خیلی دم دست باشی، باید بذاری گاهی اون یکی آدم بیاد طرفِ تو، وگرنه همیشه حس میکنه که داره بهش تجاوز میشه و این حس هم اصلاً اثر خوبی تو رابطه نمیذاره! موجودات در زمینه ی س.ک.س بیشتر از ارضا شدن نیاز دارن که انتخاب کنن! و این مشکلِ خیلی از دختراست که همیشه طرفشون زمان برقراریِ رابطه رو تعیین میکنه و بیشتر وقتا جوری به نظر میاد که پسرا اینو میخوان و دخترا فقط منفعلن. ولی نه کسی دوست داره تجاوز کنه و نه کسی دوس داره بهش تجاوز بشه!


یه چیزی تو حرف زدنِ م بود که دوستش نداشتم، یعنی نه اینکه فقط به خاطر صداش، میشه گفت که گویا نبود حرف زدنش، منطقی نبود...

خب قیافه ش رو هم دوست نداشتم واقعاً! این چیزی نیست که من خیلی تجربه ش کنم، یعنی اصولاً خیلی راحت تو وجود کسانی که مردم بهشون میگن "زشت"، زیبایی و جذابیت پیدا میکنم. ولی در مورد م خیلی کارم سخت بود نه به خاطر جسمش، بلکه به خاطر اون تلخی ای که از وجودش بیرون میزد و رو صورتش مینشست...

بگذریم...


دیشب م منو دعوت کرد خونشون برای ناهارِ امروز، منم نوشتم که "تو مودِ س.ک.س نیستم" خیلی بهش برخورد، گفت که من تو رو دعوت کرده بودم و تو الکی ربطش دادی به این قضیه... ولی خب حقیقتش هم همین بود، من فقط رک گفتمش وگرنه خودشم میدونست، به هر حال یه مقدار جر و بحث شد و بعد بهم یه چیز جالب گفت!! حقیقتاً جالب! گفت: من با وجودیکه در جایگاه بالاتری نسبت به تو قرار دارم باهات موندم ولی تو به جایِ اینکه قدردان باشی هی خودخواه تر میشی و به نیازهایِ من توجه نمیکنی! (انگار من سنگم و خودم این نیاز رو ندارم!)

حالا در خودخواه بودنِ من که شکی نیست، همه خودخواهن، من شاید کمی بیشتر از آدمای نرمال... ولی حتی شنیدنِ اینکه کسی در جایگاهِ بالاتری نسبت به من باشه برایِ من مضحکه! مهم نیست که اون واقعاً چهره ی مشهوریه، یا پولدارتره، یا یه هنرمندِ موفقه، یا هر چی... من واقعاً خیلی بیشتر از اینکه بهم بربخوره خنده م میگیره! چطور ممکنه کسی خودش رو بالاتر از من بدونه؟! نه که من بالاتر از کسی باشم... ولی اگه بالاتر نباشم انصافاً پایین تر هم نیستم!

جالبه هر چند خودش اومده بود طرف من و هر چند که هر بار من کات کردم اون خودش باز برگشت ولی هر از گاهی اینو به انحاء مختلف بیان میکرد، که چقدر آدم مهمیه، چقدر از هر کسی خوشش نمیاد، چقدر دوست دخترایِ خیلی پولدار و خیلی مشهور داشته... حتی سیاسی و ... ولی من که تو باغ نیستم. یعنی کلاً به نظرِ من هیچ جوره این مزخرفات باعثِ برتریِ آدما بر دیگران نمیشه! هیچی باعث نمیشه کسی از من برتر باشه!

یعنی یه جور حسِ دو طرفه بود که قضیه رو وحشتناک میکرد! من وقتی با کسی دوستم حس میکنم طرف باید بفهمه چقدر خوش شانسه که من باهاش دوستم و اونم در عمقِ وجودش همین حس رو داشت!!! هیچ کدوممونم به برتریِ اون یکی واقف نبودیم خخخ.

نکته ی جالبِ دیگه هم این بود که اون حقیقتاً حس میکرد که از من زیباتره!!! اینم برام خیلی جالب بود! چون علاوه بر اینکه مضحک بود، حس میکردم حتی در مورد حسش هم دروغ میگه، درسته که من حس میکنم زیباترین آدم جهانم ولی حتی از اینم که بگذریم، حتی اگه واقعاً فرض کنیم اون از من زیباتر بود، من مطمئنم اون حس نمیکرد که زیباتره، فقط اینو به خودش تلقین میکرد، وگرنه اون حالتِ تلخی و فرار از نگاه رو نداشت.

بگذریم... وقتی این اس ام اس رو داد، دیگه اهمیت نداشت کی باشه، حتی اگه تا مغز استخون عاشقش بودم در جا کات میکردم رابطه رو.

خب غمگینم، فکر میکنم کمتر بشه پسری با ویژگی هایِ خوبِ اون پیدا کرد، ولی من همیشه چیزایِ خوب رو وقتایی پیدا میکنم که نیازی بهشون ندارم، حالا که حوصله ی حرف زدن با آدما رو ندارم باید اون پیداش بشه... خب البته از یه دیدی هم هر خوبی داشت در مقابل این بدیِ آخرش محو میشد من میتونستم حسِ خودبرتربینیش رو نادیده بگیرم ولی از اینکه کسی ازم انتظارِ قدردانی داشته باشه بیزارم!

  • آلیس تمپلتون
این همه میجنگی برایِ دفاع از تمایزت با بقیه ی افراد نوعِ خودت، دفاع از هویتت، همه ی عمر باور میکنی که این حقیقت داره که تو یه موجودِ یکتایی و با بقیه، به دلایلی که به بعضیاش افتخار میکنی و از بعضیا خجالت میکشی، فاصله داری...
و بعد...
یه مدت تنها میشی و در تهاجم سکوت این هویت مثل یخی که در مجاورت هوا قرار بگیره ذره ذره آب میشه، پووففف، هیچی!

یه عمر بهت میگن خودشناسی راه دستیابی به سعادته، ولی کدوم سعادت؟ سعادتی که در کانکشنِ مستقیم با اجتماع مفهوم پیدا میکنه، یعنی سعادت مالی، سعادت خونوادگی و ... ولی در نهایت همه چیز در خدمتِ اون هویتی که فقط کافیه از اجتماع بیرون بمونه تا وا بره و هیچی ازش نمونه...
تویِ اجتماع منو با ترکیبی از اسمم، جنسیتم، ملیتم، اثر انگشتم، خطم، امضام، عنبیه م و ... کدگذاری میکنن و بهم هویت میدن چون برای اجتماع مهمه که افرادش رو از هم جدا کنه، چنانچه افراد حس جدایی، حس یونیک بودن رو نداشته باشن مفهومِ اجتماع شکست میخوره، دیگه کسی برای چیزی تلاش نمیکنه...

دیشب داشتم فکر میکردم چرا "آینه" در ژانر وحشت انقدر کاربرد داره؟
وقتی تو خونه راه میرم اجزایِ هویتم از هم وا میرن، مرزهای هویتی آب میشن و افرادِ مختلفی که در من زندگی میکنن همزمان سرشونو بیرون میارن، همه ی دنیا از "من" بیرون میزنه، شب تو تاریکی غرق میشم و یادم میره چی بودم و چی قراره باشم... بعد... یه لحظه از جلویِ آینه رد میشم و در همین یک آن همه ی دنیا به طور دردناکی در یه محدوده ی کوچیکِ آشنایِ ناآشنا منقبض میشه و "من" دوباره ساخته میشه...
دقت که میکنی این واقعاً ترسناکه! یه دروغِ پایدار! جسمی که همیشه باهام هست و آینه ای که بیشتر از هر چیزی اونو به یادت میاره...
البته درد هم هست! درد هم انسان رو به چیزی مربوط میکنه، چیزی که مطلقاً دروغیه...
گاهی وقتی دارم مینویسم میترسم که برگردم سمتِ چپم و جایی که آینه هست رو نگاه کنم، ترسم از این نیست که مثلِ فیلما توش جن ببینم، بلکه یه چیزی خیلی ترسناکتر از جن اون تو هست... یه چیزی که همه ی زندگیم رو با یه دروغ پیوند زده و هدر داده... هرچند وقتی "من" نباشه مفهوم "هدر رفتن" هم نمیتونه به طور کل مطرح باشه، ولی یه همچون حسی داره، حسی مثلِ هدر دادن، ضرر کردن، بیهوده تلاش کردن در اثر ناآگاهی...

میگن انسان یه موجودِ اجتماعیه، مثل مورچه، در واقع هم همینه خارج از اجتماع، مثلاً تویِ این اتاقی که نشستم، هیچ انسانیِ وجود نداره! همه چی هست و هیچی نیست...

بزرگترین درد چیه؟! میگن آلزایمر! چرا؟ چون مرزهایِ هویتت رو برایِ خودت پاک میکنه و انسانی که هویت نداره منش نداره، ارزش نداره، کاملاً بی قیمت... یعنی این ارزشِ هویت اونقدر عمیق تو جونم نشسته که حتی الآن که میبینم دیگه نیست و دروغینه، حتی الآن هم نمیتونم ارزشش رو کاملاً انکار کنم، قدر مسلم برای "موفقیت" در "جامعه" به وجودش نیاز هست... ولی شکلِ زندگیِ خارج از جامعه هم (اگه بخوای انتخابش کنی) در حقیقت فقط با مرگِ جسمی برایِ یه انسان مقدور میشه چون تا وقتی که جسم هست همه چی آینه ست، گرسنگی و تشنگی، سرما و گرما، میل جنسی و...، همه ی اینا یادت میاره که به جامعه نیاز داری، به افراد برای کمک به برآوردن نیازهات، به پول برای کسب ارزش در جامعه ای که کمکت میکنه زنده بمونی، برای زمان پیری و درماندگی...

اینکه میگن مرگ ترس نداره تو این جور لحظات بر انسان آشکار میشه، انگار یه نفر داره فیلم میسازه و با گریمایِ مختلف در نقشهایِ مختلف بازی میکنه و بعد دِ اِند و دوباره همون یه نفر میمونه، این ترس نداره، فقط یه مقدار درد داره چون ما این فیلمه رو باور کردیم، تکثر رو، واقعی بودنِ شخصیتها رو... ولی همه ی اون شخصیتهایِ دوست داشتنی میرن همون جا که ازش اومدن، درست مثل رمانی که تموم میشه و ازش فقط یه نویسنده میمونه، بعد که ما تموم میشیم، دیگه تموم شدیم... تموم! نه نشونی، نه عملی، نه مجازاتی، نه پاداشی! هیچ "من"ی نمیمونه و فقط یه تلخند بر لب مرگ میمونه از تمسخر باورِ ما به بودن...
مثلِ اون پسربچه ی رباتی که میخواست آدم بشه! درست همونقدر واقعی هستیم...
در نهایت همه بازیگریم...

تنهایی مثلِ صافیه، خیلی آدما ناخودآگاه ازش میترسن چون نمیدونی وقتی کامل ازش رد شی چه چیزی باقی میمونه، از تمایزت، از دردهات و از لذتهات... من میگم هیچی، ولی به حرف آسونه به عمل باورِ عمیقِ دروغ بودنِ همه چیز سخته، ذهنم دنبالِ تفاوتها میگرده، دنبالِ مرزها برای مقایسه...


+ دیشب بعد از مدتها خوابیدم و صبح زود پر از روشنایی بیدار شدم، هنوزم باور اینکه خوابیدم برام سخته... مدتهاست که نمیدونم چطور میخوابم، یعنی اونقدر از وولیدن تو تخت خسته میشم که با روشنایی روز خوابم میبره، ولی دیشب واقعاً اونجور کرخت شدنِ قبل از خواب رو تجربه کردم، اونجور ساکت شدن ذهن... چقدر خواب زیباست، یکی از زیباترین قسمتهایِ داستانِ زندگیِ "من"!
  • آلیس تمپلتون
یه نگاهی که تا عمقِ فرهنگِ ایرانی ریشه داره از یه پشیمونیِ فزاینده و عمیق حکایت میکنه، باور به اینکه همیشه پشیمون تر از امروز خواهی بود، عذاب وجدان، هی بیشتر و بیشتر...
باور به اینکه قطعاً در آینده خواهی فهمید چیزایی که امروز ازشون صرف نظر کردی، یا به خاطرشون غر زدی ارزشمندترین چیزایی بودن که داشتی هرچند که در اون زمان تا حد مرگ آزارت میدادن...

یه جنجالِ مفصل با مامان... کافیه یه خرده لبخند بزنم و اون زمانو مناسب ببینه که کلی در موردِ آینده م منفی بافی کنه و منو با حقیرترین آدمایی که میشناسه مقایسه کنه و تازه اونا رو تو این مقایسه پیروز اعلام کنه... از من میپرسه باید جوابِ اون ننه قمرایِ فضولی رو که ازش در موردِ زندگیِ من سوال میکنن چی بده؟! مشکلِ ما اینه... چیزی که باعث میشه من چشم خودمو با گریه دربیارم، همین! چی باید جواب بدیم به ننه قمرا؟!
دردناکه که صرف نظر از سنت مدام مجبور باشی به دیگران جواب بدی... به همه... به نزدیکان و دورترها... به انسانهایی که هیچ فکرِ ارزشمندی در زندگیشون ندارن و تنها دلخوشیش سر کردن تو اونجایِ دیگرانه... باید به همه جواب بدی، در حالیکه وقتی بهش عمیق میشی میبینی حتی به خودتم نمیتونی درست جواب بدی... اصلاً چه سوالی؟ چه جوابی؟

حجم انبوهی از انسانهایی که به ظاهر نگرانتن ولی در واقع هیچ اهمیتی هم به حالِ بدت نمیدن...
این ترسناک ترین صحنه ی دنیاست...
تا کمی حالم خوب میشه باز یه دعوایِ اساسی...

فکر میکردم تا وقتی که نیاز مالی داشته باشم و بخوام به هر نحو پولی ازشون بگیرم این وضعه... ولی حالا که دیگه هیچ پولی هم ازشون نمیگیرم و سرم تو لاکِ خودمه بازم همین... بازم باید سرم داد بکشن که جوابِ اون احمقایِ فضول رو باید چی بدن... جوابِ خودشونو چی باید بدن...

دلم گرفته... خیلی بد، خیلی بد...
عمیقاً اندوهگینم...
خشمگینم و دلم میخواد دهنِ همه ی اون احمقایِ فضولِ نگران طور رو جر بدم که دیگه انقدر وضعم بدتر نشه...
دوستشون دارم و بهشون، به محبت و توجهشون نیاز دارم ولی نمیدونم چرا همش فضولی... چرا باید سر این مسئله هزار بار دعوا کنیم...
دوستشون دارم و حتی نگرانشونم، وگرنه میذاشتم میرفتم، بیخیالِ این زندگیِ بسته و محدود میشدم و میزدم به دلِ جاده، خودم و خودم، بالاخره یا به پیس میرسیدم و یا تو بدبختیِ خودم یه گوشه ی دنیا میمردم ولی دیگه خودم بودم و خودم...
هرچند که خیلی دوستشون دارم بعضی وقتا فک میکنم همه شون مرده باشن، همه شون، دیگه هیچ کس تو این دنیا نگرانم نباشه و ازم جواب نخواد، یا حداقل اونایی که وقتی ابراز نگرانی میکنن نمیتونم با دو تا فحش دهنشون رو ببندم نباشن...
دلم میخواد دیگه هیچ کس نگرانم نباشه... این بارِ اضافه برام خیلی سنگینه...

چرا دوستشون دارم؟ چرا آدمایی رو که شکنجه م میدن دوست دارم؟
چرا باید تمومِ حرکاتم در زندگی جوری باشه که برایِ پیرترین خرفت ترین فضول ترین و بی سوادترین آدمایِ دنیا به بهترین شکل قابلِ تعبیر باشه؟!
این عصبانیم میکنه یا اصولاً تصور اینکه این آدمایِ خرفت در مورد من فکر کنن و با حماقتاشون تصمیماتم رو ارزیابی کنن؟؟
چرا من باید زندگیمو به گه بکشم که یکی اون ور دنیا که ذره ای بهش فکر نمیکنم از آینده ی من راضی باشه؟؟


اون قدر خشمگینم که واقعاً دارم به خودزنی فکر میکنم، حتی تصورِ این میزان تحت نظر بودن خشمگینم میکنه... حتی تصور اینکه مجبور باشم توضیح بدم، حالم از توضیح دادن به هم میخوره... نمیخوام نمیخوام توضیح بدم... خوش به حال اینایی که تو پرورشگاه بزرگ میشن...
خیلی خشمگینم، چشام داره میسوزه و هر چی هم میگذره خشمم بیشتر و بیشتر میشه... چرا همینجوری که آدم هست، همینجوری که من هستم، همینجوری که طبیعی ترین جورِ دنیاست، چرا این بده؟ چرا همش باید خودمو طبقِ انتظاراتِ دیگران تغییر بدم؟ اون موقعی که سرِ اون کار بودم، همه خوشحال بودن ولی من عین خرس زخمی هر روز به خودم میپیچیدم تا ظهر بشه، اونقدر که حماقت میدیدم، ولی حالا که حالم بهتره بازم باید دورادور به احمقها جواب بدم...

اینا دیگه هیچ منطقی نداره، من که پولی از کسی نخواستم، من که زندگیمو دارم میکنم با پس اندازِ خودم دارم زندگی میکنم و هر وقتم تموم شه میرم سرکار... من چرا باید برایِ نفس کشیدنم، برای تایم خواب و بیداریم، برای کتاب خریدنم، سینما رفتنم جواب بدم؟

حالم از دعوا به هم میخوره.... خدا از شدتِ خشم دارم میترکم، دلم میخواد سرمو بکوبم تو دیوار ولی بار آخر به خودم قول دادم دیگه خودزنی نکنم... خیلی احساسِ بدبختی میکنم... خیلی
  • آلیس تمپلتون

نابودشدگان

مدتها بود افسرده نشده بودم، این روزا همه ی دنیا داره زیر هجمه ی خاکستر غرق میشه، نه چیزی واقعاً اندوهناکه و نه شادی آور....
افسردگی حالِ غریبیه، زائیده ی دور افتادنِ طولانی مدت از مسیر تعادل.
وقتی تو مسیر تعادلی همه چی جالبه، زندگی هیجان انگیز و زیباست، مهم نیست که چقدر میخندی، مهم اون نوریه که تو قلبت داری....

قلبم دیگه نور نداره، اعتماد به نفسم با خاک یکسان شده، حتی انجامِ یه کارِ ساده برام کلی طول میکشه انگار که افتاده باشم تو ظرف قیر، نمیتونم تکون بدم خودمو، نه میتونم برنامه ریزی کنم نه میتونم کاری رو شروع کنم...

کاش موتور داشتم، اگه میتونستم گواهینامه بگیرم همین فردا میرفتم دنبالش، خیلی بهش نیاز دارم، دوست داشتم با موتور ایرانگردی کنم! واقعاً آدم یه وقتایی بدجوری حسرتِ پسر بودن رو میخوره، فقط اگه من پسر بودم... چیزی که از پسر بودن دوست دارم اون وحشی بودنشه، من البته فی الذات وحشی نیستم، خیلی محتاط و آروم، قشنگ "دختر خوب" رو قورت دادم، یه جوری که حالت به هم بخوره... ولی وحشی بودن رو دوست دارم.

دلم میخواد یه کارِ بد کنم، یه کارِ وحشتناک و شیطانی، دیوانه وار! جوری که همه ی نفرتم نسبت به این نوعِ محتاطانه ی زندگی تخلیه بشه و همه ی خودمو بالا بیارم. دلم هیجان میخواد!
این یکی از مخفی ترین و اصلی ترین چهره های انسانیه که در برابر محدود شدن به "خوبی" علم میشه تا اونو به اصلش که همون وحوشته برگردونه.
ولی هر کارِ شیطانی رو که متصور میشم ذهنم در برابرش گارد میگیره، هم به خاطر عواقبش که میتونه زندگی رو از اینم که هست محدودتر کنه و هم به خاطر حجم اخلاقیات و باید و نبایدهای انباشته شده در ذهنم.

ما آدما جداً برده ی "خوب" و "بد"هایی شدیم که بهشون باور نداریم، همه ش هم به خاطر ترس از عواقب... واقعاً هم ترسناکن این عواقب، یه شهروند سالم وقتی عزم به انجام کاری میکنه اول به عواقبش فکر میکنه بعد به عوایدش! لعنت به این زندگیِ شهری! یه سری آدم آهنی که باید و نبایدها تا عمق جونشون نفوذ کرده... بچه هاشونم همینجوری بزرگ میکنن، با "باید" و "نباید"، "بد" و "خوب"... همه چیز نمایشی و مصنوعی و گه آلود.
تو این جامعه "آدم" وجود نداره، فقط "آدما" وجود داره! فردیت فدایِ جمعیت! ولی یادمون میره که وقتی "آدم" میمیره، "آدما" هم بی معنی و پوچ میشه! اونقدر اخلاقیات وجود داره که اووقت میگیره میتونی باهاش یه کوه بسازی ولی هیچ کدوم هم عمیق نیست، همش فیلمه! یه وقتایی منتها آدما نمیفهمن که دارن فیلم بازی میکنن...

+ حس میکنم یه نفر آدم نیستم، یه حجم پراکنده ای از موجودات در من هست که همین گفتنِ اینکه همه ی اینا متعلق به یه موجودیتِ واحدن مضحکه... یه عالم در من زندگی میکنه ولی من هیچی نیستم، مطلقاً از خودم سلب مسئولیت میکنم...
  • آلیس تمپلتون
دیشب داشتم Roman Holiday رو میدیدم...
زیبایی، جذابیت، لطافت، شیطنت و صد البته مقدار زیادی بلاهت! مواد لازم برایِ ساخت یک عشقِ پرفکت! مثل یه پیتزا، خوش منظر، خوش طعم و مطلقاً سطحی و فانی.
این ساختار منو غمگین میکنه، این عشقی که از هر منظر نگاه کنی توش فقط یه موجودِ زنده هست، مثل پیتزا و آدم! اون یکی طرف اومده که نیازِ این یکی رو برطرف کنه و این چیزِ والایی توش نیست، مطلقاً!
یعنی اصولاً تو عمقِ این جذابیت که میری غمگینت میکنه! فقط کافیه در موردش دقیق بشی، همش فیلمه، همش غیر واقعی و جذاب ترین آدما هم اونان که تمومِ زندگیشون فیلم بازی میکنن، حتی وقتی تنهان برای خودشون، مثلِ پرنسسایِ انگلیسی، چرا دنیا باید این شکلی باشه که صحنه هایِ غیر واقعی و فانتزی ما رو به وجد بیاره و واقعیات، حتی حقایقِ ارزشمند، آدمو فراری بده؟

یه چیزی که همیشه آدما رو به وجد میاره اینه که وقتی صورتِ معشوق میسوزه یا لال یا کور یا فلج میشه، عاشق هنوز همون اندازه دوستش داشته باشه! ولی این مطلقاً دروغه، یه دروغِ کثیف! این اتفاق فقط تو داستانا میفته، حتی تو داستانها هم نمیفته! (مگر اینکه اون جذابیتِ از دست رفته همونی نباشه که این فرد رو جذب کرده، مثلاً ممکنه یه دختر لال همچنان جذاب باشه برای عاشقش)
وقتی یکی عاشق میشه ارزشمندیِ فرد مقابل از نظرش هیچ جایگاهی نداره، قلب پاک، روح والا، فکر عمیق... همش کشک! جذابیت! همش همینه! من دقت که میکنم میبینم هر چی احمقتر باشی جذابتری و هر چی هم جذابتر میشی احمقتر میشی...

حالم از کلمه ی عشق به هم میخوره، از این همه جوی که دور و برش به پا میکنن تا ارزشمند نشونش بدن ولی حقیقتاً هیچ ارزشی وجود نداره... اون چیزی که به "عشق حقیقی" نسبت داده میشه فقط یه سری شعار و احساساتِ نامفهومه، ولی وقتی واکاویش میکنی میبینی عشق لیلی و مجنون یا شیرین و فرهاد فقط یه نوع شیفتگی نسبت به طبیعته نه انسان!! اصلاً مسئله ی اصلی اینه که تا جایی که به ما مربوط میشه دیگران خلق شدن تا ما رو به لذت برسونن و خب تا اینجاش هم غم انگیز هست ولی اونجایی غم انگیزتر میشه که ما فرض میکنیم چیزی به اسمِ عشق وجود داره که والاست و به انسانها مربوط میشه، مثل عشق مولانا! ستایش حاصله از شناختِ دستآوردهایِ یه انسان نه چیزی که در داشتنش هیچ قدرتی نداره!
یعنی وقتی ما عاشق صورتِ ظاهری، هیکل، صدا یا ویژگیهایِ غیر واقعیِ طرفمون میشیم، مثل اون اداهایی که خودآگاه یا ناخودآگاه برایِ جذاب شدن درمیاره، در واقع عاشق طبیعت شدیم، اون قسمتی از طبیعت که برامون لذت بخشه و در اون فرد تجلی پیدا کرده، نه عاشقِ قسمتی از خودِ واقعیه اون فرد! تو این حس خودِ اون فرد، خواستش و عظمتِ روحش کمترین نقشی بازی نمیکنه!

چیزی که در واقع ناراحتم میکنه اول همینه که بین چیزی که ما از عشق تصور میکنیم و حقیقتش زمین و تا آسمون تفاوته و دوم اینکه ته وجودم خواست بشری رو ارزشمندتر از خواست طبیعت میدونم، چیزی که تو واقعاً هستی لایقتره برای عشق تا چیزی که طبیعت بهت عطا کرده... چون اگر چنانچه این نباشه عنصری که بهش مینازیم، اراده، کمترین ارزشی در بروز و ظهور عشق نداره!

وقتی با حست نگاه میکنی همه چیز قشنگ و رمانتیکه ولی دقیق که میشی، پرده ها که کنار میره جذابترین آدما، اونایی که همیشه از همون لحظه ی اول میفهمی عاشق کشن، در واقع به این خاطر در عمق همیشه یه غمِ خیلی بزرگ دارن که همیشه بازیگرن، حتی در شخصی ترین دقایقشون معشوق بودن رو به انسان بودن ترجیح دادن...
ما که عمری زمان میبره و خودمونو نمیشناسیم چطور در یک نگاه عاشق میشیم و ادعا داریم این از شناخت نشأت میگیره؟! دستهایِ پشت پرده امیالِ جنسی هستن که بدجوری نقششون رو خوب بازی میکنن... همیشه یه تصمیم قبل از عاشق شدن وجود داره، آدما تصمیم میگیرن که عاشق شن و عاشق میشن، هیچ جاذبه ی روحی ای وجود نداره...

چرا آدم فردینان رو دوست نداره؟ چون شخصیتیه که رسماً هیچ نقشی بازی نمیکنه و واقعیت رو همونجوری که هست بهت نشون میده! واقعیتِ وجودیِ بشر همینقدر متعفنه...

+ در عمق اینطور نیست که عشق به طبیعت در امتداد عشق به ذاتِ منحصر به فرد بشری باشه! در واقع اغلب این دو تا شدیداً با هم تناقض دارن! طبیعت یه ذاتِ یک دست داره، هیچ جدایی رو تاب نمیاره... و چیزی که در واقع هست اینه که من بعضی وقتا فکر میکنم این پیوستگی اوجِ انسانه و گاهی هم فکر میکنم پست ترین نقطه ای که انسان میتونه بهش برسه همین نقطه ست. در واقع همش به همین برمیگرده که آیا اراده ی انسانی اصالت داره یا نه.
  • آلیس تمپلتون

خسته م، میبایست بخوابم، ولی نمیتونم، حتی نمیتونم کتاب بخونم...

یه ترس و بغض خفه و فزاینده ای دارم امشب... حس میکنم هیچ کاری نمیتونم بکنم و روز به روز همه چی بدتر از این که هست میشه... یه حسِ سیاهی ته قلبم میگه همه چی خیلی بده، دیگه هیچ فکری به شوقم نمیاره... مثلِ فردینان حس میکنم به درد هیچ کاری نمیخورم و هر کاری کنم فقط همه چی بدتر میشه نه بهتر...

فقط یه لحظه به ذهنم رسید اگه روزی بیاد که دیگه مامان منتظرم نباشه یا بابا، که برم بالا پیششون، بعد چی میشه؟ همون یه لحظه حالمو از بد هم بدتر کرد، الآن دیگه 7 سالم نیست ولی همچنان یه جورایی مثلِ اینه که اون روز دنیا دیگه تموم شده! انگار همچنان بدونِ اونا دنیا پر از هیولاست و این دیوونه م میکنه، اینکه تو این سن همچین ضعفِ بزرگی داشته باشم که وقوعش تقریباً حتمیه...

یه روزی که برسه و دیگه هیچ کسی دوستت نداشته باشه، دیگه هیچ کسی نباشه که با بغل کردنش آروم شی، اون روز دیگه خودت نمیشی، این خیلی آزرده م میکنه، همون 2 سالی که تو اون محیط کارم بود، همون فاصله ای که از خودم گرفته بودم... تصور اینکه اون همیشگی بشه، تصورِ اینکه همیشه بخوام با اندوه زندگی کنم، دیگه نتونم شاد بشم...

همش اثر استرسایِ این مدت و کم خوابیه، این افکارِ ضعیف و وحشتناک، تعادل زندگیم رو از دست دادم، معمولاً اینجوری به دنیا نگاه نمیکنم، همیشه هر اتفاقی هم که بیفته اونی بوده که باید می افتاده و تنها کارِ صحیح اینه که هوشیاریت رو حفظ کنی...


+یه چیزایی، یه کسانی هستن که مالِ تو نیستن، قرارم نیست که باشن، فقط تجربه شون میکنی که برای باقی روزایِ زندگی اینو فراموش نکنی که همه چی میتونست خیلی شیرینتر از این که هست باشه، این حس خیلی بیشتر از اون که به نظر بیاد ارزنده ست، گاهی آدم حاضره شانس تجربه ی کاملِ اون چیزا و اون آدما رو از دست بده (حتی وقتی شانسِ مطلقی وجود داره) فقط در ازای اینکه هرگز ذهنیتش خراب نشه! هرگز نفهمه اونا هم میتونستن یه روز عادی بشن، یا فاسد بشن، یا برن از زندگیت... آدم یه جاهایی دلش میخواد یه چیزایی رو مقدس و دست نیافتنی کنه، فقط به این خاطر که بتونه قبل از خواب کمی خیالپردازی کنه... ولی همیشه یه جایِ دلت براشون تنگه...

  • آلیس تمپلتون

جبر نیازها

بدیش اینه که آدم نمیتونه نیازِ عاطفیش رو نادیده بگیره، یعنی شدنی هست ولی ازت یه موجودِ نفهم میسازه! مطلقاً آن نرمال!
من خیلی دوست داشتم که میتونستم بی نیاز و قوی باشم، به خصوص در شرایطی که برطرف کردن این نیازها همه رقمه هزینه داره، ولی درست اندازه ی یه پیشیِ مزخرف نیاز به نوازش دارم و نمیتونمم کاریش کنم! جبر طبیعت...
خب از اونجا که نمیتونم با اونی که بهم میخوره باشم، یعنی پیداش نمیکنم، مدام وقتم هدر میره با آدمایِ مختلف، آدمایِ حتی احمق، خیلی احمق!
یعنی راستش خیلی هم دنبالِ ساختنِ یه رابطه و ارزشمند کردنش نیستم، اگه یه رابطه به خودیِ خود ارزشمند نباشه دیگه هیچ، تنبل تر از این حرفام که رو روابطه م انرژی بذارم.
اغلب حالم از این وضع به هم میخوره! اینکه برایِ همچین چیزی بخوای انقدر وقت تلف کنی احمقانه ست! حتی برایِ فکر کردن بهش و خیال پردازی هم... ولی همه چیز بهش دامن میزنه، دختر بودن، ایران زندگی کردن، ایرانی بودن، لوس و ننر و مغرور بودن، خاص بودن و انتظار بالا داشتن... همه چی.
بعد دیگه دست به دامن ماوراء الطبیعه شدم که مثل این فیلما یه روحی، جنی، چیزی رو بفرسته طرفم که باهاش دوست شم، هم هیجانش بیشتره هم این جور موجودات عجیب غریب بهتر به من میخورن، ولی اونم که هیچی! دریغ از یه تکونی، ضربه ای... هیچی!

از اینکه برده ی نیازهام باشم بیزارم، مثلاً بعضیا رو میبینم که با یه آدمه مطلقاً ندیده نشنیده ازدواج کردن یا دوست شدن و همینجوری هم تحملش میکنن، واسه همین نیازاشون دیگه، دقیقاً بردگی! یه عمر زندگی میکنی و بعد میبینی هیچ ارزشمند نبودی! بعد آخه از اون طرف اونایی هم که هر دقیقه با یکی هستن خیلی انرژی تلف میکنن، شاید بیشتر از منگلایِ دسته ی اول!
ولی هر تلاشم برای پایان دادن به این قضیه بی نتیجه میمونه، چون در واقع وقتی من میخوام برم تو یه رابطه ای مطلقاً انگیزه م اینه که کمترین وقت و انرژیِ ممکن رو بابتِ این جبر طبیعت تلف کنم ولی از اون طرف چی؟ از اون طرف تو خودِ همین رابطهه تو ملزمی که وقتت رو برایِ بعضی حماقتهایِ طرف مقابلت هم هدر کنی! یعنی حماقتهایِ خودِ آدم کافی نیست که... بعضی آن نرمال بازیا... بعدم به همون سرعتی که رفتم تو رابطه میام بیرون و درم پشتِ سرم میبندم.... دوباره چند وقت بعد روز از نو روزی از نو...
مثلاً وقتی یکی بهم میگه من نیاز به محبت دارم حالم به هم میخوره! خب یعنی چی این؟! یعنی آدم الکی ادا دراره و عزیزم و جانم بگه دیگه، خب این آرامش فکریِ منو به هم میزنه که فیلمایِ احمقانه بازی کنم، یعنی که "عزیزم" خودش باید بیاد، نمیشه آدم زور بزنه به کسی بگه عزیزم... زور زدن یعنی اتلاف وقت و انرژی! باید دلت بخواد که بگی، خودمم دوست ندارم کسی زور بزنه بهم محبت کنه! یعنی کلاً همونطور که گفتم به درست کردنِ چیزا اعتقاد ندارم، وقتی یه جایی محبت نیست خب نیست، آدم نمیتونه بره شاکی شه که تو چرا بهم نمیگی "عزیزم" که! این خلافِ شأنِ والایِ انسانیه و هیچ دردی رو هم درمان نمیکنه!

م خیلی اصرار داره که ما یه رابطه رو شروع کنیم، حالا تو این وضعِ تعلیقِ من، که باید سخت کار کنم و وقتی هم که کار نمیکنم خسته ی جنگ با خودمم، خسته ی عذاب وجدانِ کار نکردن... به این قضیه خیلی خوش بینه ولی من اصلاً خوش بین نیستم، اونم آدم حساسیه، روحیه ی هنری و نیاز به "عزیزم" و اینا... میدونم احتمالاً دعوا و درگیری پیش میاد، این آخرین چیزیه که من ممکنه بخوام! دعوا! یعنی به لطفِ بابا اینا، 70 برابرِ میزان مورد نیازم دعوا دیدم تو زندگیم و حالا دیگه فقط دنبالِ یه چیزِ آرومم، یه سکوت و فهم متقابل...

نمیدونم از کند ذهنیمه یا یُبس و بیخیال بودنم یا چی در هر صورت خیلی طول میکشه من بتونم چیزی رو تحلیل کنم و یه تصمیم قطعی بگیرم، یعنی تو زندگیم کلاً تصمیماتِ قطعیِ خیلی کمی گرفتم، بیشترشم خیلی کوتاه مدت بوده (اونقدر کوتاه بوده که وقت نشده روش تجدید نظر کنم)، وقتی هم تصمیم میگیرم اگه مدام به چالش کشیده بشه باز شک میکنم و وا میدم از نظرِ من کلاً هر چیزی میتونه درست باشه!!
حالا ما یه بار جدی بهم گفتیم که به درد هم نمیخوریم و جدا شدیم ولی اون باز اصرار میکنه و اصرار، این ذهنمو به هم میریزه، همین اصرار کردن رو میگم، از اصرار واقعاً بدم میاد آدم نمیدونه چی کار کنه، نمیتونی که فحش بدی... هر چی هم میگم به نظرم این رابطه ادامه ش درست نیست میگه نه اوکیه، همیشه هم همینه، وقتی میخوام با یکی دوست شم اولش بهش میگم چطور آدمی ام و اونم مثلاً میگه اوکیه، خوبه، کنار میام، ولی بعدش همش میخواد همه چی رو عوض کنه... کلاً از اینکه به خاطر کسی بخوام عوض بشم بیزارم... به خاطر خودمم تا حالا نتونستم عوض بشم!

م یه بار بهم گفت تو خیلی یُبس و بی احساسی، من البته چون همیشه حس میکردم خیلی مهربونم (نمیدونم چرا!! در حالیکه وقتی تجدید نظر کردم دیدم اصلاً هم مهربون نیستم فقط روحیه م لطیفه که این با مهربون بودن فرق داره) بهش گفتم خودت بی احساسی، بعد از اون موقع، هی تو هر جمله ای یه کلمه ی محبت آمیز میذاره! ولی من بدتر شدم که بهتر نشدم! اصلاً اوقم میگیره گاهی... گاهی به نظر میرسه یه چیزایی هست که داره بهتر میشه و این منو میترسونه... همیشه آخرش خراب میشه هر چی دیرتر ضررش بیشتر...

یه جور عجیبی داره حالم به هم میخوره از فکر کردن به این قضیه، ولش کن به قول اسکارلت فردا بهش فکر میکنم! البته همیشه هم همینه اونقدر تصمیم گرفتنم عقب میفته که همینجوری پیش میریم و وقتی کاتم میکنیم من هنوز تکلیفم مشخص نبوده! همیشه پا در هوا و باری به هر جهت و هردمبیل!!


+ حسم اینه که سلین وقتی داشته مرگ قسطی رو مینوشته خیلی ریلکس تا مدتها هر وقت دلش میخواسته مینشسته به نوشتن و هر چی عشقش بوده مینوشته، هیچ تلاشی هم برای ایجاز و مقید بودن به حفظِ روند داستانی و جذابِ ماجرا نمیکرده، یه جوری خیلی این کتاب رو دوست داشتم، رو حرف زدنم کاملاً تأثیر گذاشته، یعنی حتی صدایِ فکرمم ازش متأثر شده، منظورم کلماتیه که باهاشون فکر میکنم، اون دیدِ تحقیرآمیزش به همه چیز و همه کس هم برام جالب بود واقعاً. یعنی خیلی جاها قابل درک، خیلی جاها یه قداستهایی رو به سخره میگیره، دردهایِ مقدس، ارزشها... همه چی! و این هم آدمو غمگین میکنه هم آروم... البته هیچ جایگزینی هم براش معرفی نمیکنه، به جز دایی ادوار تقریباً همه شخصیتها غرقِ لجنن یه نوعِ لجنِ آشنا! هیچ چیزِ عجیب غریب و دوری نیست، فقط یه دیدگاهِ واقع گرایانه به همه ی چیزایِ محقر و مسخره ای که ما صبح تا شب تحسین میکنیم!
  • آلیس تمپلتون

پاپی

یه بار وقتی که خیلی بچه بودم پاپیون رو دیده بودم، تنها صحنه ایش که یادم مونده بود، همین جاییه که سوسک میخوره، فک کنم تلویزیون پخشش کرده بود.
حالا که دیدمش واقعاً پشیمون شدم که چرا اول کتابش رو نخوندم، در واقع اصلاً نمیدونستم این اثر از رویِ یه رمان ساخته شده و خیلی وقتا هم همینطوری میشه متأسفانه! گادفادر هم همین شد دیگه، اونم نتونستم کتابش رو پیدا کنم، فیلمشو که دیدم، بعد کتابشو پیدا کردم! خیلی فیلمایِ دیگه هم همین شد! تنها فیلمی که این اتفاق براش نیفتاد پرواز بر فراز آشیانه ی فاخته بود که تو سینما دیدمش با وجودیکه نمیدونستم از روی یه رمان ساخته شده اصلاً حسرت نخوردم که رمانش رو نخونده فیلمو دیدم! وقتی تو سینما دیدمش اصلاً خوشم ازش نیومد! اونقدر خوشم نیومد که درست حسابی هم یادم نیست چی به چی بود!! ولی چون اون موقع یه انسان با مشکلاتِ حاد روانی کنارم نشسته بود و مدام یه جوری حواسمو پرت میکرد و عطف به سانسور احتمالی (با احتمالِ بالا، چون فیلم به طرز مضحکی کوتاه بود) و چون رنکِ فیلم بالاست فک میکنم باید دوباره دیدش و این بار قبلش باید کتابش رو بخونم...
به هر حال در مورد پاپیون واقعاً متأسفم برایِ خودم که این اتفاق افتاد!
کتابشو الآن اینترنتی خریدم.
مورد دیگه ای که منو همیشه آزار میده اینه که نمیتونم این کتابا رو زبان اصلی بخونم، حالا اینکه فرانسویه بماند، انگلیسیمم اونقدر خوب نیست که بتونم رمان انگلیسی بخونم و اونجور که باید متوجه بشم، یعنی حالا بحثِ گرفتنِ کلیتِ داستان و مفهوم جملات نیست اون چم و خمایِ ادبیِ انگلیسی رو متوجه نمیشم! ولی قسمتِ اعظمِ موفقیت یه رمان به همون روحِ ادبیشه و ترجمه هایِ ما هم معمولاً اونقدر ضعیفه که هیچی از اون روحِ ادبیِ داستان منتقل نمیکنه، مثلاً من تصویر دوریان گری رو که انگلیسی خوندم اونقدر نثرش زیباست که قلبِ آدم پرواز میکنه ولی برگردانش یه چیزِ بی روح و لوس و قلنبه سلنبه ی احمقانه ای از کار دراومده بود... از این قضیه گذشته الآن که دارم مرگ قسطی رو میخونم یه جاهایی دلم میخواد گریه کنم اونقدر که تابلو همه چی سانسور شده... لعنت به این کشور که توش آدم یه کتابم نمیتونه بخونه، کاش فقط سانسور سیاسی بود ولی اینکه یه تیکه از کتاب بریده بشه برای مثلاً یه صحنه ی جنسی، دیگه نوبره! یعنی من فکر نمیکنم الآن که همه فیلترشکن دارن و اینترنتم پر از فیلم پو.رنه کسی بخواد با کتاب خ.ودار.ضایی کنه... البته حالا که اینو گفتم یادم افتاد یکی از دوستام گفت من با سینوهه خ.ودار.ضایی میکردم هه!

یه چیزایی تو این فیلم واقعاً ذهنِ انسان رو مشغول میکنه! مثلاً انگیزه ی مقاومت در برابر شکنجه! واقعاً چطور ممکنه انسان در برابر یه شکنجه ی طولانی مدت و خردکننده با همچین انگیزه ای مقاومت کنه... کلاً این موضوعِ مقاومت در برابر شکنجه برایِ من خیلی جالبه، من فکر میکنم اگه کسی برام خیلی مهم باشه حاضر باشم براش بمیرم ولی اون قوا رو در خودم نمیبینم که حاضر باشم برای هیچ کسی یا هیچ عقیده ای شکنجه بشم! فکر میکنم این نمیتونه به خاطر "مرد" بودن باشه ("مرد" به مفهوم کسی که برای عقیده ی درست هر ضرری رو متحمل بشه)، من فکر میکنم موضوع سر شناختِ درد باشه! درد مثلِ یه واحد درسیه! میشه مطالعه ش کرد، یادش گرفت و توش مهارت کسب کرد، نیاز به یه نوع هوشمندی هم داره!
من فکر میکنم پیری یه جور شکنجه ی طولانی مدت و کاهنده مثلِ همین شکنجه ی انفرادیِ پاپی باشه، همونجور که درد بیشتر میشه نیرویِ حیات هم ضعیف تر میشه. اغلب بهش فکر میکنم که چطور میشه پیری رو خوب زندگی کرد؟ من آستانه ی تحمل خیلی پایینی در برابر درد دارم مثلاً تصور یه پیرزنی که من باشم، با زانو درد و همه جا درد در حالیکه نشسته و داره کتاب میخونه برام یه تصورِ بعیده... وقتی درد دارم به سمتِ سبعیت نزدیک میشم، بدونِ فکر، بدونِ شعور و احساس! یه موجود ترسناک! این یکی از چیزایی که مدام منو میترسونه...
ولی همین الآن به ذهنم رسید که شاید ترس از یه درد بزرگتر آدما رو وادار به تحمل میکنه... یعنی آدمی که ارزشمندیِ خودش رو تو این کار میبینه... آدمایِ آزموده میفهمن درد احساسِ بی ارزش بودن خیلی کشنده ست... درست اونجا که پاپی از جزیره فرار میکنه هم همینه، یعنی اون ترجیح میده به دردناکترین شکل بمیره ولی هدفی رو که براش زجر کشیده کنار نذاره چون اینجوری خیلی حسِ حماقت و هدر شدن بهش دست میده... در حالیکه لوئیس این کارو نمیکنه چون این محرکه در اون نیست! اون برایِ این هدف مدتِ زیادی فکر نکرده بوده، فرارش هم اجباری اتفاقی میشه و محرکه ای نیست که اونو وادار به اتمامِ کاری کنه، چون رسماً کاری رو شروع نکرده!

+ یه چیزی که من نمیفهمم لزوم ساختنِ فیلم از رویِ آثارِ ادبیِ برتره. حالا مثلاً شاید هری پارتر و امثالهم رو بشه پذیرفت ولی من نمیتونم تصور کنم از سینوهه بشه بیشتر از یک هزارم رو تو سینما منتقل کرد! چون تو سینما بیشتر اتفاقاتِ بیرونی نمایش داده میشه و شخصیت پردازیِ سینمایی که بیشتر دیداری و حسیه با شخصیت پردازیِ ادبی که اصلِِ اساسیش تجربه ی کاملِ روند تفکرات و احساساته تطبیق داده نمیشه! من فکر نمیکنم اگه یه اثری از لحاظِ ادبی برتر میشه از لحاظِ سینمایی نمیتونه موفق باشه و نمیخوام در موردش متعصب باشم، ولی فکر میکنم یه جورایی ساختِ فیلم، اثر رو ضایع میکنه چون همیشه فیلم دمِ دست تره و ممکنه خیلی وقتا آدم ترجیحش بده در حالیکه تواناییِ خیلی خیلی کمی در انتقالِ روحِ اثر داره و اگه کسی فیلم رو ببینه و دیگه دنبالِ اصلِ اثر نره ضرر بزرگی کرده.
  • آلیس تمپلتون