می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

آخرین مطالب

۹ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

تنهایی

امشب دلم یکی رو میخواد که بغلم کنه، نوازشم کنه و بگه که هوششش چیزی نیست...
بعد از سالها نیمه شب از خواب پریدم...
نمیدونم بارِ قبلی که اینجوری ترسیده از خواب پریدم کی بوده...
خواب میدیدم تو یه مهمونی بودیم، تشنه م بود، گیج بودم، تلو تلو میخوردم، هر چی آب میخوردم سیراب نمیشدم، خواستم برگردم خونه، اتوبوسِ اشتباهی سوار شدم، تشنه م بود، تو راه یه جا فهمیدم که اشتباه سوار شدم و راننده پیاده م کرد، یه قبرستون مانندی بود، از قبرستون رد شدم، به یه پلِ تاریکی رسیدم، داشتم راه میرفتم که برسم به جایی که بشه اتوبوس سوار شد، زیر پل یه اتاقک سرایداری بود که آب داشت و روشنم بود، خواستم برم آب بخورم، یه دونه لیوانِ کثیف اونجا بود که هر چی آب میریختم توش و خالی میکردم بازم آبِ قهوه ای بیرون میداد، با دستم آب خوردم که خیلی آبِ بد طعمی بود، تو این فاصله اتاق کاملاً تاریک شده بود، وقتی به چپ چرخیدم که بیام بیرون یه شبح دیدم تو تاریکی، فک کردم اشتباه میکنم، خواستم بپرم بیرون که منو گرفت، یه آدمِ ترسناکِ عقب مونده بود، میخواست بهم تجاوز کنه، ترسیده بودم...
چیزی که واقعاً ترسناک بود اون احساسِ عمیقِ تنهایی و اندوهی بود که تو دلم داشتم... یعنی اون لحظه انگار هیچ کس رو تو این دنیا نداشتم و یه موجودِ مردنیِ بی پناه بودم...
خودمو نجات دادم ولی هیچی از احساسم کم نشد... با همین احساس از خواب پریدم...

غمگینم... میدونم این خواب میخواد یه چیزی رو بهم بگه که نمیخوام باورش کنم... کاش انقدر امشب تنها نبودم... برای دوستم خوابمو تعریف کردم و به شوخی خنده برگزار کرد... چقدر بدم میاد کسی به عمیق ترین درونیاتم بخنده، حتی اگه قصدش خوب کردنِ حالِ من باشه... آدم گاهی نیاز داره با اون حسی که توشه کنار بیاد، همیشه خندیدن آدمو شاد نمیکنه...
امشب تا عمقِ استخونم تنهام و وحشت زده...
  • آلیس تمپلتون

یادِ گذشته

وقتی بچه بودم با همه چی بازی میکردم، کرما رو از تو زمین درمی آوردم میشستم تمیز شن، برایِ مورچه ها شهربازی میساختم، براشون غذا میذاشتم، بچه غورباقه ها رو از آبای کثیف درمیاوردم میذاشتم تو آب تمیز که خوشحال شن، کفش دوزکا رو از تو باغچه میگرفتم دو تا دو تا کنارِ هم میذاشتم که با هم دوس شن ازدواج کنن...
موجوداتِ زنده رو برایِ بازی کردن ترجیح میدادم چون درصد مشارکتشون بیشتر بود ولی خیلی مهم نبود چون موجوداتِ مُرده رو هم زنده میکردم، یه پَکهایِ نایلونی بود که چند تایی حیوونِ پلاستیکی توش بود، ما بهش میگفتیم باغ وحش، من یکی از اینا داشتم، هر روز یه جور داستان میساختم و با اعضایِ باغ وحش کارگردانیش میکردم. یه دونه اسبِ فسفری داشت، گستره ی نقش هایی که این اسبم تجربه کرده بود از آل پاچینو هم بیشتر بود، با این تفاوت که البته همیشه "آدم خوبه" بود، یه کرگدنم داشتم نقشِ منفی بازی میکرد همیشه، بقیه گهگاه مثبت یا منفی میشدن گاهی هم سیاهی لشکر بودن.
مشکلی که بود اسبم دیگه کلیشه شده بود و نیاز به تنوع بیشتری تو انتخابِ بازیگر داشتم، ولی اونجوری نبود که خیلی عروسک داشته باشم از طرفی عروسکا هم مثلِ الآن جورواجور نبودن، محبوبترین عروسکا یه دخترایِ موطلاییِ چشم آبی و لپ گلی بودن که نقش هایِ خیلی متفاوتی نمیتونستن بازی کنن.
اون موقع ها همیشه مامانم میگفت ماشالا مریم خیلی نقاشیش خوبه، کلی آدم میکشه هر کدوم یه شکل و یه مدل، هیچ دوتاییش شبیهِ هم نیست، (البته آبجیمم همیشه میگفت این که هنر نمیخواد اگه میتونست دوتاشو شبیه هم دربیاره اون هنر بود) به خاطر همین استعدادم من همیشه واسه خودم عروسک میساختم که هم متنوع باشن هم زیاد و هم دقیقاً به تناسبِ نقششون طراحی شده باشن، بعد این عروسکا رو با قیچی خیلی تمیز از تو کاغذ درمی آوردم و باهاشون بازی میکردم.
حالا نه که فکر کنین چون عروسکام کوچولو و ساده و ارزون بودن زودم خرابشون میکردم! اصلاً! چون هر کدوم از اینا رو در یه فرآیندِ زمان بر طراحی میکردم و چون همونی میشدن که میخواستم دیگه کم کم بهشون عادت میکردم، همیشه یه جایِ امن نگهشون میداشتم که دست و پاهاشون کنده نشه...
یادمه این بین یه دخترِ گیس بافته ای بود که من خیلی دوستش داشتم، یه روز پسرعموم گرفت اینو تیکه تیکه کرد، این اولین مرگی بود که من در زندگیم تجربه کردم خیلی در سوگش گریه کردم، اونقدر که بابام شدیداً پسرعموم رو دعوا کرد...
امروز این کوچولو رو که تو روزنامه دیدم یادِ گذشته کردم، بُریدمش، اسمشم چوبین نیست، اسمش سپهره، حالا دارم باهاش آشنا میشم ببینم چطور آدمیه و چه نقشایی بلده بازی کنه...

  • آلیس تمپلتون
بعد از مدتها امشب جوری اندوه تو قلبم تیر کشید که زدم زیر گریه... خیلی وقت بود که این همه اندوه رو یه جا متحمل نشده بودم... خیلی وقت بود که گریه نکرده بودم... و حالا گریه م قطع نمیشه، مجبور میشم یه جاهایی رو چشم بسته تایپ کنم ولی باید امشب بنویسم، که بعدها بدونم... قلبم تند تند به قفسه ی سینه م میکوبه، نشونه ی خوبیه شاید میخواد بزرگ شه، شاید میخواد جاشو باز کنه برای تمومِ غمهایِ بزرگتری که در آینده قراره متحمل بشم...
داریوش میخونه: دردِ ما رو در و دیوار نمیفهمه...
بدیشم اینه که من فقط با در و دیوار میتونم از این دردم حرف بزنم... دارم تو خودم خفه میشم...
خشمگینم و چون انقدر خشمگینم نمیتونم مسئله رو واکاوی کنم... فقط میتونم به خودم اجازه بدم غمگین باشم...

من به نفرین و این داستانا اعتقاد ندارم، ولی با خودم میگم کاش یه روزی بفهمه که چقدر اشتباه کرده نه به خاطر من، چون من اگه انقدر به هم ریختم، تقصیر از ضعفِ خودمه، اگه این همه به هم ریختم به خاطر تفاوتِ بارزیه که داریم و به این تفاوتم با احمقها افتخار میکنم... ولی دوست دارم یه روزی بفهمه، برایِ اون آدمایِ دیگه ای که ممکنه ازش آزار ببینن، بی تقصیر، بی دلیل.

هر چی هم که بشه از تصمیمم پشیمون نمیشم. راستش امشب هر چند غمگینم ولی بیشتر به خودم و تصمیمم افتخار میکنم.
  • آلیس تمپلتون

فردوسی زاده ی اصل

اینطورم نیست که من آدم مهربونی باشم، احتمالاً اینجوری به نظر برسم، چون همیشه آخرین پیامو من میذارم، چون همیشه وقتی احساس خیلی خاصمو در موردِ یکی با آب و لعاب و شاخ و برگ میگم بدنم گُر میگیره و اشک تو چشام جمع میشه، یا چون بیشترین کلمه ای که ازش تو مکالماتم استفاده میکنم، "عزیزم" هستش، با بیشترین ایموجی ای که استفاده میکنم قلبه، یا چون خیلی از صفات "ترین" دارِ مثبت در موردِ کسانی که ستایششون میکنم استفاده میکنم، حتی اگه واقعاً "ترین" نباشن...
من از مهربون بودن خوشم نمیاد... آدمایِ مهربون احساساتِ دستکاری شده ای دارن و نرمال نیستن، معمولاً آدمایی هستن که یاد گرفتن برایِ حفظ و حراست از احساساتِ دیگران زندگی کنن... من مهربون نیستم هر چند که رفتارام شبیه مهربوناست ولی اونقدرام دروغگو نیستم که به خودمم دروغ بگم... من از مهربونا صادقترم.
بیشترین چیزی که من تویِ ارزشمندترین روابطم هستم یه مبالغه گره!
الآن خواستم از یکی تعریف کنم، هی نوشتم، هی پاک کردم، هی نوشتم، هی پاک کردم و وقتی آخرش یه چی نوشتم و پست کردم براش، دیدم چقدر تهوع آوره... مثل همیشه اغراق کرده بودم.
اینکه اغراق تهوع آوره فقط به این خاطر نیست که به اون طرف تلقین میکنی از تو برتره و باعث میشی اون نتونه تو رو دوستِ خودش بدونه و ناخودآگاه از بالا بهت نگاه کنه، در واقع اصلش به این خاطره که اغراق گند میزنه به ابراز احساست یه جوری میشه که انگار همش دروغ بوده یا خیلی بدتر از اون وقتیه که طرف فکر کنه چاپلوسی کردی!
خیلی تقصیری ندارم، ذهن فوق العاده خیالپردازی دارم، وقتی به خوبیِ چیزی فکر میکنم، اون خوبی بزرگ و بزرگ و بزرررگترر میشه، ذهنم مرزهایِ واقعیات رو در هم میدَره و شروع به حماسه پردازی پیرامون اون چیز میکنه، تا جایی که نشونۀ مشخصی از خودِ حقیقیِ اون چیز نمیمونه...

دلم اونقدر گرفته که دوست دارم کلاً یه مدت برم تو خودم تا یاد نگرفتم عین آدم حرف بزنم، سکوت کنم. یا فورتونا خیلی خیلی خیلی دلم گرفته...
  • آلیس تمپلتون

تنبلیِ من

از این آدما نیستم که کسی بتونه روم حساب کنه، یعنی اونقدر اوضاعِ کارایِ خودم معمولاً پیچ پیچی و دقیقه نودی و کجدار و مریزه که دیگران فقط میتونن کمک کنن نه که کمک بخوان! البته از حق نگذریم خیلی هم از دیگران کمک نمیخوام!
تا جایی که جا داره و جا نداره کارامو عقب میندازم، بعضیاشونم که فهمیده ترن فورتونا رو شکر اونقدر عقب میفتن از رو میرن و خود به خود کنسل میشن!
جداً تو تنبلی رقیبی برای من وجود نداره... اونقدر تنبلم که وقتی یه کاری میخوام انجام بدم شدیداً استرس میگیرم!
حالا این وسط فک کن من خودم پروژه داشته باشم و مهدی هم بیاد یه قسمت از پروژه شو که به زبانیه که 2 ساله باهاش کار نکردم بده به من! دیگه من تپش قلب گرفتم الآن! همچنان خواب و تفریح و کتاب خوندن و فیلم دیدنمم سرجاشه منتها کوفتم میشه دیگه خخخ.
موقعی که میخوام به یکی قول بدم دستم کاملاً بازه! میگم اوکیه باباااا انجامش میدم این که کاری نداره! وقتی نمیبره!! بعد وقتی دو روز میمونه به ددلاین و میبینم کاره به اون سادگیا هم نبوده عزا میگیرم.
هنوز بچه م! خیلی هم بچه م. هیچ وقت بزرگ نمیشم. شاید اگه منم مثلِ بیشتر هم سن و سالام ازدواج کرده بودم الآن بهتر بودم، ولی واقعاً احتمالش خیلی کمه، بیشتر فک میکنم تا حالا طلاق گرفته بودم. برایِ من مسئولیت داشتن خیلی سخته، از طرفی هم اینکه کسِ دیگه ای کارامو انجام بده متنفرم. معمولاً تهش خودم با هر وضعیتی که بوده انجامش میدم و نود درصد مواقع هم نتیجه اونقدر خوب میشه که فکر میکنم کاش به موقع انجامش داده بودم تا از این خیلی بهتر میشد!! ولی در واقع همچین اتفاقی هیچ وقت نمیفته و صد بارم که پیش بیاد بازم همون دقیقه ی نود انجامش میدم و اصلاً شاید یکی از دلایلِ خوب شدنِ کارام اینه که من آدم دقیقهِ نودم، اینجور وقتا خلاقیتم شکوفا میشه و کار رو بهتر انجام میدم.

به عنوان یکی از تنبل ترین آدمایِ دنیا بزرگترین عشقِ زندگیم لحافمه. انقدر این موجود خوشبو و خنک و خوشکل و باشعوره! بدونِ هیچ انتظار و انگولکی بغلت میکنه و آرومت میکنه. حتی تو اوجِ گرما اگه رو تخت باشه صبح که بیدار میشم میبینم سفت بغلش کردم و شدیداً گرممه، اگرم بذارمش پایین تخت بازم صبح که پامیشم میبینم شب رفتم آوردمش رو تخت و سفت بغلش کردم، اگه محکم کاری کنم و بذارمش اون طرف خونه که دیگه نرم بیارمش اصن خوابم خیلی خوب نمیشه! تو زمستون و پائیز که دیگه با گریه ازش جدا میشم. راستی اسمش صورتیه.

تنبلیم رو دوس ندارم! دلم میخواد کمتر تنبل باشم ولی هر وقت سعی میکنم کمتر تنبل باشم خسته م میشه و خوابم میگیره... الآنم خوابم میاد چون امشب رفتم خرید و کلی گشتم... فردا کلی کار دارم... کاش فقط این دو روز پروژه تموم شه که شرمنده ی مهدی نشم... برم بغلِ صورتی...

  • آلیس تمپلتون

خواب

خواب میدیدم تو یه باغ بودم، با باغبون داشتم حرف میزدم که یهو یه موجودی که سر سگ و بدن ایگوانا داشت بهم نزدیک شد، خیلی چروک و زشت بود، خواستم نازش کنم دستِ راستمو گاز گرفت، من با دستِ چپم داشتم سرش رو نوازش میکردم، دستم درد میکرد، تو خواب میدونستم اسمش سمندره، چون انگار قبلتر یکی تو خوابم بهم گفته بود سمندرهایی که تو این باغ هستن بد گاز میگیرن، من واقعاً سمندر ندیده بودم تا امروز صبح که سرچ کردم و فهمیدم سمندر اون شکلی نیست!

کنارم باغبون داشت یه چیزایی رو دفن میکرد، یه کیسه بود که یه چیزایی توش خش خش میکرد قبلتر از گاز ازش پرسیدم این توش چیه جوابمو نداد، پیچوند، اصرار کردم عصبانی شد. الآنم که اصلاً قصد نداشت بهم کمک کنه، فکِ موجود کم کم شل شد و فکر کردم محبتم اثر کرده ولی این بار بدتر از بارِ قبل گاز گرفت، باغبون الآن داره یه جنازه رو عمودی تو خاک میکنه، بهم گفت این تازه خیلی خوبه، بعضی دیگه شون هستن که از این خیلی بدتر گاز میگیرن! من هیچ حسِ خاصی نداشتم فقط یه مقدار درد...

وقتی پاشدم دستم درد میکرد!!


دیشب از ساعت 10 تا صبح خوابیدم، مدتها بود اینقدر نخوابیده بودم، یا حداقل این بازه رو نخوابیده بودم، ناخودآگاهم هر چی خاطره ی نداشته و کلمه ی بی تعریف تو دلش بود بالا آورد و باهاش خواب ساخت، این خوابه خیلی طولانی بود، تو بندر چابهار بودیم، من حتی نمیدونم بندر چابهار کجای نقشه ست، اصلاً تا حالا اونجا نبودم و چیزِ خاصی هم در موردش نشنیدم ولی تو خواب که جایِ قشنگ و شیکی بود.

یه نفر بهم گفت خوابت تعبیر بدی داره جنازه و سگ و اینا خوب نیست، اگه خوابات تعبیر میشه صدقه بده اگه اعتقاد داری! خب من که به صدقه اعتقاد ندارم خوابامم تعبیر نمیشه، خوابام وقتی اتفاق میفته که تعبیرش تموم شده، وگرنه ناخودآگاهم چطور میشه بفهمدش؟ مگه رو آینده نگریش حساب کنیم. از طرفی هم اعتقاد ندارم که کسِ دیگه ای خوابت رو تعبیر کنه، من فکر میکنم بعضی وقتا حقیقتاً خوابِ آدم تعبیرِ خاصی نداره، حداقل از این تعبیرا که میگن اگه سگ دیدی یعنی دشمن و فیلان! این جور خوابا فقط یه جور چینشه. انگار یه جور خمیازه ی ضمیرِ ناخودآگاهه. خستگی در میکنه، به یاد میاره، تطابق میده، داستان سرایی میکنه.

  • آلیس تمپلتون

رقص

از جمله تابوهایِ خونواده ی ما یکیش هم رقصه، یعنی کلاً حسِ مامان بابا نسبت به رقص یه سری حرکات شرم آورِ میمون وار و گناه آلوده. کمااینکه همین چند وقت پیش سر یه شوخیِ من با بابام که گفتم باید برقصی و صرفِ بیانِ این کلمه ی مستهجن در فضایِ عمومی خونواده تا مدتها حرف نمیزدیم با هم!

البته تو بچگی یادم نمیاد حس کرده باشم که این حرکات گناه آلوده، چون پدر تحصیل کرده بود و یاد گرفته بود عقایدِ کهنه ی مذهبیش رو جوری توجیه کنه که خودشم نفهمه هنوز اصلِ قضیه همونه و بتونه تصور کنه خاص و روشنفکره. تمامِ تأکید در تقبیحِ رقص رویِ میمون وار و جلف بودنِ عمل بود، که باعثِ تخفیف در شخصیتِ فرد میشد.

از اونجایی که نه بابا خیلی اجتماعی و اهل رفت و آمده و نه مامان تا 14 سالگی که کرمانشاه بودم کمتر از 5 بار عروسی رفته بودم، حتی از اونایی هم که باهاشون معاشرت داشتیم عروسیِ بیشترشون تحریم شد چون احتمال میرفت که اعمالِ منافی عفتی مثل رقص و پوششهایِ باز توش مشاهده بشه. از اون 5 تا عروسی هم که ما رفتیم فقط یکیش شکلِ عروسیِ آدم بود (اونم چون کاملاً در عمل انجام شده قرار گرفتیم، خونواده ی این دوست بابام شدیداً مذهبی بودن و اصلاً قرار نبود از این خبرا باشه)، بقیه ش تفکیک جنسی بود. اون یه دونه ای هم که شبیه عروسیِ آدم بود بازم ما تفکیک جنسی شدیم!! یعنی این شکلی بود که عروسی تو باغ بود و یه عمارت تهش بود، پشتِ عمارت یه دایره ی رقص چیده بودن، اول که ما رفتیم همون اولِ باغ رو صندلی ها در صلح و صفایِ نسبی (هنوز از رقص خبری نبود ولی کماکان پوششها اوووف) نشسته بودیم، بعدتر وقتِ شام باید میرفتیم کنار عمارت که نزدیک دایره ی رقص بود و همینطور که ما شام میخوردیم ملت داشتن میرقصیدن و اوووف چه رقصایی! یعنی برایِ اون زمانِ من شبیه کره ی مریخ بود اونجا!

ما از طرف خونواده ی عروس که دختر دوستِ بابام بود دعوت شده بودیم و دوماد هم برادر همکلاسیِ من بود. این همکلاسیِ من اسمش صبا بود، یه همکلاسیِ دیگه هم داشتم که اسمش صبا بود و دوستِ صمیمیِ این صبا بود یه چیزی در حدِ سوباسا و تارو صمیمی بودن، مادر این صبا دومیِ خانوم بهداشتِ ما بود، یه خانومِ فوق العاده باکلاس، شیک و باشخصیتی بود که واقعاً عاشقش بودیم، صبا دومی شاگرد اولِ کلاسِ ما بود، یه دختر خیلی زیبا و باتربیت. یعنی هر دو صبا خیلی زیبا و باتربیت بودن ولی دومیِ خیلی بیشتر.

خلاصه این صبا دومی هم تو عروسی دعوت بود، با خواهرش و خانوم بهداشت، فک کنم خانوم بهداشت طلاق گرفته بود که در اون زمان از نظرِ من چیزِ خیلی باکلاسی محسوب میشد!

زمان شام که قرار شد بریم به سمتِ بالایِ باغ دیگه مهدی و بابا نیومدن و همون پایین موندن، موقعیت فوق العاده بی شرمانه تشخیص داده شده بود و اگه رودربایستیِ دوستِ صمیمیِ بابا نبود کلاً بساطو جمع میکردیم میرفتیم.

خونواده ی مادر عروس کلاً با چادر سیاه نشسته بودن سر میزایِ شام! رو گرفته بودن و تقریباً خودشونو خفه کرده بودن دیگه از حجاب، از اون طرف مدعوینِ خونواده ی دومادو بیا و ببین! یعنی تقابلی از این خنده دارتر نبود! تا حدی که وقتی مادر عروس اومد به ما خوشآمد بگه از تنها سه تا اجزایِ صورتش که دیده میشد _یعنی دو تا چشمش و دماغش_ به نظر میرسید یه ساعت گریه کرده!

دایره ی رقص خیلی بزرگ بود و بیشتر پسرا دور تا دور نشسته بودن و دخترا میرقصیدن و منم دهن بااااز! مامانم کلاً عصبی بود، هنوز که هنوز از اون شب به عنوان یکی از شرم آورترین شبایِ زندگیش یاد میکنه. ما از دایره ی رقص نسبتاً دور بودیم، و خونواده ی صبا دومی هم با مقداری فاصله از ما نشسته بودن که دیدم صبا دومی و خواهرش به دعوت خواهر دوماد پاشدن برن برقصن، دقیقاً از همین نقطه بود که دیدم نسبت به رقص به چالش کشیده شد و برام از شکلِ یه حرکتِ میمون وار و جلف که آدمایِ دیوونه و بی کلاس انجامش میدن، به شکلِ یه حرکتِ جلفی که آدمایِ باشخصیت هم ممکنه انجامش بدن درومد!!!

من خودم کلاً هیچی از رقص نمیدونستم و بلدم نبودم و البته با در نظر گرفتن نظرِ خونواده نسبت به رقص گناهی هم نداشتم. هر چند که کلاً تا مدتها دیدی هم از رقص نداشتم ولی اضافه بر اون، اون زمانا اینطور نبودیم که هر کسی اتاق و محوطه ی خصوصیِ خودش رو داشته باشه که بخواد تمرین رقص کنه و کسی نبینه و اگر چنانچه فرضِ محال در حالِ انجام همچین عملِ قبیحی دیده میشدی دیگه نمیشه تصور کرد که چی میشد! حتی اگر میشد اون موقع انقدر ذهنم نسبت به این قضیه گارد داشت که تو خیالپردازیامم آدم باکلاسا و عاشق کشا هیچ وقت نمیرقصیدن.

اولین تلاشِ من برای رقص تو خوابگاه بود، سال 89 یعنی تو 22 سالگی. بچه هایِ ما هر شب میرقصیدن و من هیچ وقت نمیرقصیدم، همیشه هم کلییی اصرار بود که مریم توام بیا برقص و منم میگفتم که بلد نیستم. ولی یه بار دیگه خیلی بچه ها اصرار کردن، منم میدیدم رقصایِ اینا چیزِ خاصی هم نیست، بیشترشونم بلد نیستن و مسخره بازی درمیارن و اینا، خلاصه دلو زدیم به دریا و رفتیم با اینا برقصیم دو مین رقصیدم نامردا کلی بهم خندیدن، منم که اصولاً آدم معذبی ام و هنوز واقعاً فکر میکردم این کار جلف و میمون واره و از طرفی جنبه م تو دنیایِ واقعی و نسبت به شوخیای که به نظر بیاد تحقیر کننده ست فوق العاده کمه، دیگه رفتم کنار و تا کلی سال بعد از اونم من دیگه هیچ وقت حتی برایِ خودم سعی نکردم برقصم.

بعدترها تا مدتها بعد از اینم که دیدم نسبت به رقص بهتر از حرکات میمون وار شد، بازم فکر میکردم یه مرد نباید برقصه!

حالا فکر میکنم رقص یکی از گونه هایِ هم آواییِ انسان با بقیه ی کائناته، هر وقت تنهام میرقصم، یا موزیک یا بی موزیک، یه چند باری که مامان و بابا نبودن تو خونه هم رقصیدم و دیدم چقدر بشرا و مهدی شرمنده میشن از دیدنِ رقصیدن یه آدمِ دیگه و ذهنشون داره مبارزه میکنه و میخوان متوقف کنن کارو، بعد خوشحال شدم که تو سنِ کمتری از اونا تونستم افکارِ مستعمل و مسخره ی مامان و بابا رو حداقل در این موردِ خاص کنار بذارم.

چقدر هدر میشه زندگیمون تا نسبت به افکار احمقانه مون آگاه شیم و چقدر زمان دیگه لازم داره که اون افکارِ احمقانه رو از مخمون بندازیم بیرون و باز زمان بیشتری که اثراتِ اونا رو از زندگیمون محو کنیم... به خاطر همین هر آدمی از یه حدی بیشتر نمیتونه روشنفکر بشه!

  • آلیس تمپلتون

قد و قواره ی من!

حتی از اینکه تو شوخی کسی بهم بگه زشتی یا قدت کوتاهه متنفرم.
این آدمایِ احمقِ خود کم بین همیشه دوست دارن بهت بگن که بدی، یه چیزیت هست، یه چیزی کم داری، حتی اگه ازشون سوال نکنی، حتی اگه تو واقعاً از اون چیزی که هستی خیلی راضی باشی و نخوای که نظرِ زشتشون رو بدونی بازم یه جوری اونو فرو میکنن تو چشمات، یه جوری تو شوخی و جدی بهت میگنش که نتونی حتی اعتراض کنی، اگر هم اعتراض کنی بهت میگن عقده ای و بی جنبه، ولی فرقی نمیکنه چی کار کنی اونا همیشه بهت میگن که مشکل داری چون این باعث میشه حس بهتری نسبت به خودشون پیدا کنن.
یه گریه ای در من هست...
هرگز به کسی نگفتم زشتی، نه فقط به این خاطر که مراعاتِ آدما رو کردم و احساساتشون برام از بیانِ واقعیات مهمتر بوده، بلکه چون من هنر دیدنِ زیباییِ آدما رو دارم، هر آدمی مدلِ خودش زیباست و اگه خودش رو زیبا نمیبینه بیماره.

خب یه حقیقتی که احتمالاً تمومِ کسانی که منو میشناسن میدونن اینه که من خیلی از جسمم و روحیه م و در کل از خودم خوشم میاد، از تعریف کردن از خودم و تعریف شنیدنم خیلی خوشم میاد... اگه من کسی بودم که از خودم متنفر بودم و فکر میکردم که زشتم همه، یا حداقل دوستام، میخواستن بهم بفهمونن که زشت نیستم، حالا یا از سر ترحم یا هر چی، ولی حالا که واقعاً از خودم راضی ام مدام دارن سعی میکنن بهم بفهمونن که اینطورام نیست!

مسئله اینه که چرا واقعاً باید ناراحت بشم؟ چرا باید اینجوری اینجا بشینم بغض کنم و احساسِ تنهایی کنم و درد تا مغز استخونم جاشو باز کنه؟؟

قدِ من 153 سانته. خب نسبت به بیشترِ دخترایِ بالغ قدم کوتاهتره، صد البته هم از این قضیه خیلی راضی نیستم و قطعاً ترجیح میدادم که قدم 170 باشه، ولی خب هیچ وقت همه ی زیبایی ها یه جا جمع نمیشه، همۀ آدما یه سری نقص تو زیباییشون دارن، شایدم نشه گفت نقیصه، شاید اینا فقط ویژگی هایِ ماست که میشه حتی دوستشون داشت اگر انقدر ذهنمون بسته نباشه. منتها مسئله اینجاست که چون من قدم کوتاهه احتمالاً اغلبِ آدما انتظار دارن بشنون که من نالان و ناراضی و بدبختم و وقتی که میبینن نه من واقعاً از جسمم راضی ام یه چیزی بی قرارشون میکنه که بگن نه از این خبرا نیست و اینو به سمع و نظرِ خودمم برسونن!

شاید چون عصبانی ام دارم قضیه رو خیلی بد میبینم... آره خیلی عصبانی ام... نه فقط عصبانیت یه مجموعه ای از حس هایِ ناخوشآیند در وجودم فوران کردن، گریه ای که تو وجودمه بیرون نمیاد چون خشمگینم.

نه مریم ببین به خودت دروغ نگو...
در واقع اگه با خودم صادق باشم مشکل از دیگران نیست، بیشتر وقتا مشکل از خودِ منه، من قدم رو یه نقیصه میدونم. آره آدم باید با خودش صادق باشه دیگه. جسارت و جرأت به این نیست که همش بگی من بهترینم و بهش کاملاً باور دارم، جسارت اینه که همۀ چیزی که هستی و حس میکنی رو بدونِ توجه به نتیجه بیان کنی.
من تمومِ زمانهایی رو که تو زندگیم کسی اشاره ی منفی ای به قدم کرده، هر چقدر هم ملیح بوده به یاد دارم. از بعضیاش حتی خیلی گذشته ولی خاطره ش همچنان تو سطوح بالایی و در دسترسِ ذهنم قرار داره و اگه بخوام روش تمرکز کنم افسردگی میگیرم.

یه جا تو Game of Thrones تریون لنیستر به جان اسنو میگه:
Never forget what you are! The rest of the world will not, wear it like an armor, and it can never be used to hurt you!

مسئلۀ ناراحت کننده اینه که اون چیزی که من هستم یه آدم قد کوتاه نیست، خب من کلی ویژگی هایِ مهمتر و خیلی خاصتر دارم، یه سری ویژگی ها هست که آدم نمیخواد باهاش شناخته بشه ولی بدجوری تو چشمِ مردمه. یعنی هر کاری بکنی آخرش همونجوری بهت ارجاع میدن، اونایی که خیر سرشون دوستت دارن، هی میگن اینو میپوشی قدت کوتاهتر نشون میده، فلان کارو نکن که قدت کوتاهتر نشون نده و ... اونایی که بدشون ازت میاد هم هی یه جورِ دیگه میخوان اینو بهت یادآوری کنن که چه نشستی! بیا و ببین چقدر بدبخت و علیلی و خودت نمیدونی...

کاش آدم حداقل خودش ویژگی هایِ جسمی و وراثتیش رو انتخاب میکرد که بعداً بتونه ازشون دفاع کنه و از همشون راضی باشه...

پامیشم میرم جلویِ آیینه وامیسم گردنبندِ تازه مو دورِ گردنم میندازم و با اندوه به تصویر دختر عورِ زیبایی که میبینم خیره میشم، تو چشمایِ زنده و آشنایی که عاشقشونم زل میزنم و باورم نمیشه که کسی بتونه این زیبایی رو ندیده بگیره... کسی یا خودم... جداً این زیبایی مصنوعیه؟ من اشتباه میبینم یا دیگران؟ دیگران در حقیقت خیلی هم مهم نیستن، من درست میبینم یا اون دیگرانی که در من هست؟

نمیتونم بگم زیبا و متناسب بودن اصلاً مهم نیست، اتفاقاً من فکر میکنم خیلی اهمیت داره که زیبا و متناسب باشی، برایِ اون چیزی که تو آیینه میبینی... ولی اینکه زیبایی رو چی تعریف میکنی نباید تحت تأثیر افکارِ و معیارهایِ دیگرانی باشه که خودشونم این معیارها رو از دیگران گرفتن! برای دختر قوی ای مثل تو مهمه که بتونی معیارهایِ خودت رو داشته باشی و همه چیز رو متفاوت ببینی اگر تو نتونی هیچ کسی هم نمیتونه...
اگه همۀ آدما هم قد من بودن یا اگه همه ی آدما 2 متر به بالا بودن، یا اگه تفاوت قدها متنوع تر از الآن بود، اون موقع معیارِ قد خوب و عالی هم عوض میشد، به اینکه فکر میکنی میبینی اصولاً هیچ خوش قد و قامتِ مطلقی وجود نداره!

من نمیخوام مثلِ تریون قدم رو یه ضعف یا مشکل بدونم، من میخوام یاد بگیرم قدم رو با معیارِ دیگران نسنجم. من هیچ ضعفِ غیر قابل اصلاحی ندارم.
  • آلیس تمپلتون

دخترانگی

نشستن فیلم circumstance ساختن که مشکلات دخترایِ ایرانی رو نشون بدن، بگذریم از اینکه جداً مصنوعی، لوس و بد ساخته شده، حتی ذره ای از مشکلاتِ حقیقی رو نشون نمیده، در واقع مگه چند درصدِ کشورایِ دیگه حقیقتاً با همجنس گرایی کنار اومدن که همچین انتظاری رو از این کشورِ عقب مونده داشته باشیم؟؟
منم شاید همجنس گرا باشم، ولی این هرگز مشکلِ من نبوده چون پیش از اون اونقدر مشکلاتِ گنده تر و خنده دارتری داشتم که به این مسئله نرسیده!
یکی از مشکلاتِ من در 29 سالگی لاکه! من از اونام که فکر میکنم دستهایِ آدم بیشتر وقتا و پاهایِ آدم مدام باید لاک داشته باشه، با ترکیبا و طراحی هایِ مختلف ولی من نمیتونم لاک بزنم!! یعنی اگه لاک بزنم باید به محضی که میخوام برم بالا پاکش کنم وگرنه دعوا میشه کمااینکه چند ماه پیش شد!
وقتی مثلِ شیرینِ قصه، 16 سالم بود مشکلاتِ خیلی جالب تری داشتم، مثلاً دو سه روز تو اتاقم زندانی شده بودم چون ناخنِ شستِ دستم بلند بود و پدر معتقد بود من این کارو کردم که بگم من گیتار میزنم! حالا نه که اون ناخنه خیلی برام اهمیت داشت که کوتاهش نمیکردم فقط ناخنِ شستم رو چون از باقیِ ناخنایِ انگشتایِ دیگه م زیباتره دوس داشتم، خیلی هم اصراری نداشتم نگرش دارم، منتها اولین باری که بهم براش تذکر داد اونقدر بد گفت که غرورم قبول نکرد بگم اوکی کوتاهش میکنم، دعوا شد و کتک کاری و زندانی و آخرشم مجبور شدم کوتاهش کنم...
در 28 سالگی یه جنگ جهانی رو شاهد بودیم چون من یه هفته ای بود میرفتیم کلاس فتوشاپ و دیر میرسیدم خونه، یعنی حدوداً 10 شب.

البته میدونم همه ی دخترایِ ایرانی مشکلاتِ منو ندارن! حتی برایِ خیلیا خنده دار و غیر قابل باوره و انتظار ندارم که اینا نمایش داده بشه ولی میخوام بگم اینجا کشوریه که تو میتونی در این حد یا خیلی بیشتر حتی، مشکل داشته باشی و انتخابِ دو تا همجنس گرایِ پولدارِ معتاد که از همه جهات تأیید شدن و فقط مشکلشون اینه که نمیتونن با هم ازدواج کنن برای نمایندگیِ دخترایِ بدبختِ ایرانی، واقعاً مضحکه!

یه موردِ دیگه زن داییِ من بود که یه مرتبه تعریف میکرد کلی کتک خورده چون چادرش مماسِ زمین نبوده و از زیرش یه کوچولو از مانتوش دیده میشده!
خواهرم یه بار شدیداً کتک خورده بود و مجازات شده بود چون اسمِ رمانی که ناگهانی دستش دیده بودن "عروس" بود!!! همین!

لاکِ جدیدم رو گذاشتم کنار لپ تاپ همینجور که دارم تایپ میکنم هر چندی برش میدارم ناخنامو لاک میزنم و وقتی که پاشدم و تا سفت نشده پاکش کردم اصلاً در شرایطی نیستم که بخوام برایِ بدبختی هایِ عاطفه یا شیرین گریه کنم، هرچند که عمیقاً فکر میکنم همه ی آدما "هر چیزی گرا" هم که باشن باید آزاد باشن...

وقتی برمیگردم و به نوجوونیم فکر میکنم، یادم میاد چند تایی دوست داشتم که مثل عاطفه و شیرین دنبالِ این چیزایِ دور از دسترسِ ذهنِ من بودن! مثلاً دوست پسر!! وقتی من دبیرستان میرفتم مثل الآن نبود که همه یه موبایل داشته باشن و یه فضایِ اختصاصیِ مجازی، یعنی اصلاً شبیه الآن نبود، فقط یه خطِ تلفن برایِ خونه داشتیم که هر کسی ممکن بود برش داره!
من یه بار فقط به یه پسری شماره مو دادم، اون قرار بود ساعت 9 شب زنگ بزنه و بگه منزل آقای رضایی؟ که این رضایی هم فامیلِ خودش بود، این رمزمون بود، ریسکِ بزرگی هم بود صحبت کردن چون هر لحظه ممکن بود از تو هال یکی اون گوشیِ دیگه رو برداره! یه بار کلاً حرف زدیم، بار دوم دو بار زنگ زد و بابام برداشت و اونم دیگه بیخی شد.

این لاکم یه ترکیب ملیحی از صورتی و کِرِمه، ترکیبش با دستایِ من که بعد از مسافرت کمی برنزه شده اونقدر سکسی و قشنگه که باعث میشه از خودم سوال کنم چرا هنوز اینجام؟
در آستانه ی 30 سالگی هنوز برایِ کوچیکترین مسائل زیر بارِ این فشارم، حتی الآن که واحدِ خودم رو دارم مدام برای ناهار و شام و عصر و صبح و هر وقت دلم میگیره میرم بالا پیشِ مامان اینا. دیروز که با مامان حرفمون شد و غمگین بودم دوستم که مدتهاست تنها تو کوردستان عراق زندگی میکنه بهم گفت تو بد نیستی خیلی خوبی، تنها بدیت اینه که نتونستی تنها بودنِ خودت رو بپذیری و باهاش کنار بیای، نتونستی آدما رو از معادله ی زندگیت حذف کنی.
من همیشه روحیه ی عاطفی و فوق العاده حساسی داشتم، بغلی بودم، ترسو بودم، همیشه ترسیدم، خاص بودم و افکار و شخصیتم با همه ی هم سالام فرق داشته ولی جسور نه! هرگز یه زنِ گرگی نبودم، بیشتر اهلی بودم تا وحشی!

تو این فیلم تنها جایی که دلم میخواست واقعاً گریه کنم اونجا بود که عاطفه و شیرین با شورت و سوتین پریدن تو آب و شنا کردن، حسودیم شد، من هرگز جرأتِ همچین کاری بهم دست نمیداد! من عاشق لخت بودنم، عاشقِ اینم که بدنم آفتاب بخوره، چند وقت پیش تو فیس بوک خوندم تو اروپا افرادی هستن که یه جور فرقه دارن به اسمِ نودیسم، اینا مثلاً لب دریا مایو نمیپوشن، دوست دارن با همه ی بدنشون طبیعت رو حس کنن، اگه دولتشون با لخت بودنشون مخالف باشه، اینا تو خونه هاشون لختن، یعنی همه ی اعضایِ خونواده.
چقدر به نظرم قشنگ بود این قضیه! کاش واقعاً لباس اختراع نمیشد و آدم میتونست همیشه لخت باشه.
البته الآن من خیلی خوشبختم که تنها زندگی میکنم و میتونم تو خونه ی خودم لخت باشم، یه زمانی آدم تنها تو حموم خودشو لخت میدید و چقدر ناشناخته بودِ بدنِ آدم! ولی من الآن با بدنم دوست ترم تا اون موقع، هر وقت از پشتِ میز پامیشم خودمو برانداز میکنم و هرچقدرم که ناراحت باشم از دیدنِ بدنِ زیبام که تنها پوششِ موهایِ بلندم رو داره، لذت میبرم. البته چاقیم رو هم زودتر میفهمم!!

چند وقت پیش شدیداً حسودیم شده بود به یکی از دخترایِ اددلیستِ فیس بوکم که چقدر جسورانه و بی پروا و زیبا مینویسه، چقدر آزاد و چقدر قویه، اومدم اینجا حسِ حسودیم رو منتقل کنم ولی خجالت کشیدم از خودم. متنهاش رو خیلی دوست دارم، حیایِ بی مصرفِ دخترانه م رو به چالش میکشه! یعنی معمولاً چند بار میخونمشون، بار اول یه چیزی درونم شدیداً معذب میشه و بار دوم کم کم خوشم میاد از نوشتار و کلمات رو مزه مزه میکنم.
تنها دینی که من دارم ساختار شکنیه! من از مرز بدم میاد، از باید و نبایدهایی که پیگرد قانونی و اجتماعی داره بدم میاد، تابوها رو باید شکست، انسان باید حقِ انتخاب داشته باشه، نباید بترسی که لذت ببری. به خاطر همین این دختره رو دوست دارم.
همین دختره چند وقت پیش یه مشکلی براش پیش اومده بود که کلی اذیت شده بود، وقتی شرح مشکل رو خوندم داشتم شاخ درمی آوردم! بعدتر که کمی بیشتر از خونواده ش گفت بازم بیشتر شاخ درآوردم که چطور فکر کردم این آدم از من قویتره، اگه درجه ی آزادیِ یه دختر رو تو ایران از 1 تا 200 بذاریم، این آدم کمِ کم 150 بود و من نهایتاً 50! ولی خب البته هنوزم این چیزی از احترامی که نسبت بهش حس میکنم کم نمیکنه!! هر کسی خودش مسئولِ میزان آزادیِ ذهنیشه حتی اگه تمومِ عمرش تو یه سلول بوده باشه!

من باید از اینجا برم...
  • آلیس تمپلتون