می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

آخرین مطالب

۶ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

ماوراء الطبیعه

همین الآن از خواب بیدار شدم و پریدم پایِ سیستم که واقعه ی عجیبِ دیشب رو بنویسم!

دیشب ساعت حدوداً یه ربع به 2 بود، از پایِ سیستم پاشدم که برم کتاب بخونم و بعدشم بخوابم، رفتم دراز کشیدم و مرشد و مارگاریتا رو دستم گرفتم دو فصل ازش خوندم بعد لامپو خاموش کردم که دیگه کم کم بخوابم، تاریکی همه جا رو گرفت، جوری که انگار هرگز هیچ روشنی ای نبوده و قرار نیست که باشه، همینطور که دراز کشیده بودم داشتم فکر میکردم واقعاً به جز این چیزایی که میبینیم ماهیتِ دیگه ای هم وجود داره؟ تو سرم گفتم: اگه چیزی اون بیرون هست لطفاً وجودش رو به من ثابت کنه، منتظر موندم، چشامو میبستم و باز میکردم انتظار داشتم چیزی جلوم باشه، دو سه باری قلنجِ کولر گازی و یخچال شکست، تو سرم گفتم اگه این بود، این چیزی رو ثابت نمیکنه، ضربه بزن، دو تا ضربه بزن به پنجره یا رو اپن. منتظر موندم و خبری نشد، میخواستم خواسته م رو بلند بگم، جرأتش رو نداشتم، یه بار دیگه تو سرم تکرار کردم، منتظر شدم و خبری نشد. این بار با صدایِ بلند تکرارش کردم و آخرشم اضافه کردم: "فقط یه جوری که سکته نکنم" خب معلومه دوست ندارم بمیرم! بازم اون ضربه ها اتفاق نیفتاد.

دیگه یادم نمیاد چی شد، یهو یه اتفاق عجیبی افتاد، همونطوری که چشمام بسته بود، حس کردم یه موجودی از سرم واردِ من شد! این ورود برام دردناک بود ولی وقتی که تموم شد و قشنگ درونم جا گرفت ازم یه سوال کرد، صدایی در کار نبود ولی مطمئن بودم که اون پرسید! سوالش رو یادم نمیاد... داشتم به سوالش فکر میکردم، خواب نبودم ولی نمیتونستم به خودم ثابت کنم که بیدارم، حتی الآن درست نمیدونم خواب بودم یا بیدار...

به یه فاصله ای (نمیدونم چه فاصله ای) از واقعه به خودم اومدم و گفتم ببین من نمیدونم خواب بودم یا بیدار، لطفاً اگه واقعاً همین اتفاق افتاده دوباره تکرارش کن! بعد دوباره تکرار شد، اون موجود اومد درونم، دردناک بود واقعاً. میدونم که دردناک بود... ولی بازم یادم نمیاد چی گفت بهم... بازم نمیتونستم بفهمم که خوابم یا بیدار!! اتفاق اونقدر روشن و ملموس بود و صدا اونقدر جاندار که هیچ شکی نداشتم چه اتفاقی افتاده ولی حتی در همون حال هم ایمانی در وجودم نبود، مثلاً اینجوری که بگم «اوه پس ماوراء الطبیعه هم وجود داشت» به خاطر همین میگم احتمالاً خواب بوده ولی از این جهت که درد رو حس میکردم، میگم بیدار بودم، تو خواب آدم درد رو حس نمیکنه! یعنی برایِ من تا حالا اتفاق نیفتاده که تو خواب درد رو حس کرده باشم!

بار سوم دیگه واقعاً خواب آلود بودم، فقط گفتم نمیدونم خواب بودم یا بیدار یه بار دیگه بهم ثابت کن... یه جورِ عجیبی هم میدونستم که خواب نبودم و هم نمیدونستم! ولی این بار دیگه خیلی خسته بودم و فک کنم خوابم برد و اتفاقی نیفتاد جز یه سری خوابای درهم برهم...


واقعاً خواب بودم یا بیدار؟ فقط اگه بتونم سوال رو به یاد بیارم مشخص میشه که واقعی بود یا خواب!

باید امشب دوباره امتحانش کنم.

  • آلیس تمپلتون

این آدمای ترسناک

همه مون استرس داریم از اینکه چی قراره بشه...

از وقتی که خودمو میشناختم فوبیایِ آدم داشتم، بخشِ اعظمی از فرصتهای زندگیم سرِ همین نگرشم به جامعه هدر رفته.

همیشه همه دشمنن مگه خلافش ثابت بشه، همه احمق و بی ارزشن، هیچ کس قابل اعتماد نیست، همه بَدَن یکی کمتر یکی بیشتر، همه میتونن بهت آسیب بزنن اگه دربرابرشون گارد نگیری....

تو اصولِ تربیتیِ کودک معمولاً دیدم که میگن کودک از حرفاتون یاد نمیگیره از اعمالتون یاد میگیره، من مخالفم، کودک هم حرفاتونو میشنوه و یاد میگیره و هم اعمالتون رو، اگه این دو تا با هم تناقض داشته باشن، این طور نیست که خیلی راحت فقط از اعمالتون تبعیت کنه و حرفاتونو نشنیده بگیره، در واقع اتفاقی که می افته اینه که بچه متناقض و سردرگم بار میاد.

مامان بابایِ من آدمایِ احتماعی ای نیستن، ما هم نیستیم، من هم...

البته من یه درونگرام و خیلی باعثِ حسرتم نیست که چرا با مردم معاشرت نداریم، راستش گاهی از این قضیه خیلی هم خوشحالم، اینکه میتونم هر وقت دلم بخواد بیدار شم، در سکوت کتاب بخونم، فیلم ببینم، فکر کنم، خودم باشم، اینکه میتونم هر چیزِ عجیب غریبی که میخوام رو بخرم و مجبور نباشم به خاطرِ نظر دیگران یه سری بنجلجات بخرم که به درد نمیخوره... خب معاشرت با آدما خواسته ناخواسته از آدم انرژی و وقت زیادی میگیره، مخصوصاً تو ایران با سیستمِ پرتعارفی که ما داریم...

نه برایِ اینا حسرت نمیخورم، من در واقع وقتی حسرت میخورم که مجبور میشم، با آدما تعاملاتِ نزدیک داشته باشم و میبینم که بلدشون نیستم! یا وقتی به نویسندگیِ حرفه ای فکر میکنم و به این نتیجه میرسم طیفِ کاراکترهایی که من درک میکنم خیلی محدوده.

وقتی مسئله ی احقاقِ حقوق شخص در جامعه مطرح میشه بین دو واکنش انفعالی و هجومی یه چیزی هست که عمل اجتماعیِ انسان رو نسبت به عملکردِ اجتماعی حیوان هوشمندانه تر و سودمندتر میکنه. مادر و پدر من اونو خیلی خیلی کم بلد بودن و چیزِ زیادی هم به ما یاد ندادن. ریشه ی تموم ترس و بدبینیشون نسبت به آدما در همون مهارتِ گم شده ست!


نمیتونم بگم دوستایِ خیلی زیادی دارم ولی چون شخصیتِ شوخ، مهربون و به ظاهر ساده گیری دارم تو موقعیت که باشم (مثلاً وقتی سرکارم) به نسبت زود با آدما میجوشم، حرف میزنم و دوست میشم، یعنی تو موقعیت یه سری سنسهام خاموش میشه و من میتونم رابطه برقرار کنم هرچند که سالم نیست و مضطربانه ست ولی اگه همونقدر که خارج از موقعیت ترسناکه ترس رو حس کنم باید یه آدم ساکت و کم حرفی باشم ولی اصلاً این طور نیست (هرچند که اغلب وقتی از اون موقعیت خارج میشم دیگه اون رابطه کاملاً برام میمیره، چون تحملِ آدما و هاله ی وحشتی که دورشونه برام سخت و گاهاً ناممکنه) نتیجتاً کم دوست ندارم ولی وقتی عمیقتر بهش فکر میکنم، میبینم انگار هیچ دوستی ندارم و هرگزم نداشتم!! چون حتی یکیشونم نیست که واقعاً در حضورش بتونم خیلی راحت و بیخیالانه خودم باشم و خودِ اونو جذب کنم و از اون رابطه لذت ببرم... مدام نگرانم، مدام تحت فشارم...
دوران خوابگاه من چقدر سختی کشیدم، هر چند که بیشتر وقتا حتی خودمم حس نمیکردم این فشار رو، ولی دیگه خودم نبودم، انگار ماهی ای بودم که از آب بیرون افتاده باشه، له له میزدم برای سکوت، برایِ تنهایی، برایِ یه خرده آرامش... فک کن 4 سال مداوم تحتِ فشارِ ناملموس باشی... حتی یه خط نمیتونستم افکارم رو بنویسم، هر وقت سعی میکردم اینکارو کنم افسردگی میگرفتم، چون دیگه نمیتونستم مثلِ خودم بنویسم، دیگه خودم نبودم! فقط یه بازیگرِ ناشی بودم که سعی میکرد نقشِ یه آدمی معمولی رو بازی کنه... مغزم پر بود از جرقه...

غبطه میخورم به کسانی که حضورِ آدما مضطربشون نمیکنه، میتونن هر وقت بخوان دیگران رو ببینن و نبینن ولی من نه میتونم آدما رو ببینم و نه میتونم ندیده بگیرمشون!!! حتی در مواردی که واقعاً خلافِ اعتقادمه، اونجور که تو دنیایِ مجازی میتونم بالاخره حرفمو بزنم، اون بیرون نمیتونم! از دنیایی که به "این تویِ آروم" و "اون بیرونِ مغشوش و ترسناک" تقسیم شده بیزارم...
مدام میخوام به خودم بفهمونم اون آدمایِ دیگه هم شبیه منن، نیازی نیست ازشون بترسم یا فراری باشم...
تا این جا، تا 29 سالگیم، هر روز و هر ساعت این بارِ سنگین رو رویِ شونه هایِ روحم حمل کردم، گریه کردم، ضجه زدم، درد کشیدم، بیمار شدم، از اون چیزی که میتونستم باشم عقب موندم.... فقط به خاطر همین که نمیتونم با آدما تعاملِ امن داشته باشم... ولی چطور میشه این بار رو زمین گذاشت و برای اولین بار بعد از این همه سال نفس کشید... واقعا چی میتونه از این سخت تر باشه که خودت رو تغییر بدی و با ترسهات روبرو شی؟

+ عجب نویسنده ی خوبی ام!!! :| خطِ اول نوشتم که همه مون استرس داریم چی قراره بشه و یادم رفت بگم استرسه واسه چیه. یکی از همکارام رو به مهدی معرفی کردم برای خواستگاری و آشنایی و غیره، واقعاً نمیدونستم چه جور خونواده ای داره، نگو خونواده فوق العاده فقیر و بی سوادن و این دختره تنها تحصیل کرده شونه.... مامان رو یه بار تنها فرستادیم که ببینه آیا قابلِ مطرح شدن هست یا نه؟ گفت که اوضاع از این قراره ولی خب حالا یه بار دیگه با خودِ مهدی بریم، مهم خودِ دختره ست بیچاره گناه که نکرده و فلان... بار بعد که با مهدی رفتن و بعدشم شماره ها رد و بدل شد که دختر و پسر به اصطلاح همو بشناسن... این شماره دادن همانا و دوست شدنِ این دو تا همان، حالا بعد از چند بار رفت و آمد همه به این نتیجه رسیدیم که اینا بدجوری در حدِ ما نیستن، هر قدر ما خونواده ی آروم و تحصیل کرده ای هستیم، اینا شلوووغ، بی سواد، بی فرهنگ و بی ادبن، کلی دروغایِ گنده هم گفتن و به ظاهر دختره هم خلافِ ظاهرش چندانِ تفاوت و برتری ای به خونواده ش نداره... قالتاق بودنشون در این حده که مهریه رو گذاشتن 300 سکه، بعد کلِ جهیزیه رو هم به جز ظرف و ظروف گفتن پسر بیاره و همه شم تو عقدنامه نوشته بشه که بعد از طلاق دختره ببره!!! خونه هم پسر بگیره، ضمناً دختره گفته ممکنه یه وقت دلش بخواد سرکار نره!!! با اخلاقی که مهدی داره ایمان دارم اگه ازدواج کنن کمتر از یه هفته بعد طلاقه و همه ی این هزینه ها هیچی، طرف شدن با همچین خونواده ای ....
کلِ هیکلم الآن یه "چه غلطی کردم"ِ بزرگه! کاش به خیر بگذره...
  • آلیس تمپلتون
یه شب گرم، ساکت و تاریک تابستون... احساس میکنم درونم همهمه ست؛ لامپا رو خاموش کردم و در سکوت دارم زور میزنم که بنویسم، چون یه چیزی ته وجودم بدجوری غمگینه و تنها کاری که در همچو شرایطی میتونه منو آروم کنه اینه که بتونم حالمو درک کنم، بنویسمش و بعد نوشته م رو درک کنم!
اینجا رابطه ی فوق العاده تنگاتنگی هست، یه چیزی در حدِ مرغ و تخم مرغ... هر چی بهتر درک کنم، بهتر مینویسم و هر چی بهتر بنویسم بهتر درک میکنم...
برای همینه که نوشتن برایِ من مقدسترین کار دنیاست، چون مثلِ آزمایشِ عملی میمونه که صحت و سقم یه نظریه رو مشخص میکنه و در عین حال نظریه رو اصلاح میکنه. گویا از هم آغوشیِ قلم من با برگه ی کاغذ یه موجودی زاده میشه که دقیقاً همون درکِ من نیست! یه چیزی شبیهِ اونه و مستقل. وقتی که متنمو میخونم مثلِ اینه که یه غریبه اونو نوشته و این هم به خاطر روشن نبودنِ ذهنِ منه در هنگام نگارش و هم به خاطر نارسایی قلمم، این دو موجودیتِ ناقص سعی میکنن همدیگرو کامل کنن.

حسِ آنیِ من اینه که زار بزنم، مشت بکوبم تو دیوار و شیون کنم که چرا انقدر احمقم و چرا قلمم انقدر ناتوانه، ولی میدونم که دردی رو دوا نمیکنه، یعنی به طور کل تفاوتی حاصل نمیشه، فقط یه شکلی از مظلوم نماییه!

در حقیقت مشکل اینجاست که من از دوباره و چند باره خوندنِ متنهایِ خودم میترسم، اگر با ذهنِ عیب جو و مقایسه گر به مطالبم نگاه کنم همه رو به طور کل حذف میکنم چون هیچ کدوم از اونا اونی نیست که باید باشه و از طرفی اونچه که "باید" باشه تعریفی نداره، در نتیجه باید همه رو پاک کرد، ولی در واقع این منو افسرده تر میکنه که کلاً هیچی ننویسم، یه جور حسِ گنگ بودن بهم میده و اینکه چرا من از تغییر میترسم به همین خاطره، اونقدر ایده ها و افکار متضاد، متناقض، کلی و خام در ذهنم هست که اگر بخوام وقتِ نوشتن همه شون رو راضی کنم، نهایتاً فقط سکوت بیرون میاد و صد البته که سکوت خوبه، یعنی برایِ کسی که خودشم نمیدونه چی فکر میکنه سکوت بهترین کاره، ولی سکوت افکارمو پالایش نمیکنه بلکه این نوشتنِ که حداقل باعث میشه که من از این بلبشویِ تو مغزم آگاه بشم.

مثلِ کودک تنبلی که میل به مشق نداره و دنبالِ راهی میگرده که به دنیایِ آرامِ بازی برگرده، منم موقعِ رسیدن به این کلافِ سردرگم دنبالِ راهی میگردم که فرار کنم، فیس بوک رو باز میکنم، موسیقی پلی میکنم، میرقصم، میرم، میام، کتاب میخونم، فیلم میبینم و اون کاری رو که باید انجام بدم انجام نمیدم. تا وقتی که نوشتن همون تخلیه ی افکارِ سطحِ ذهن روی کاغذ باشه، یا توضیح اولین نظری که به ذهنت میرسه، یا حتی گاهی داستانی چیزی، کار آسونتریه، ولی مادامی که به دنیایِ تضادها و تناقض ها و چندبارخوانی ها وارد میشی دیگه دفعت میکنه، میترسوندت، مثلِ دنیایِ اعداد.

اعداد واقعاً ترسناکن. اونا به طرز بی رحمانه ای روشنتر و به کلی متفاوت با سیستم و چیدمانِ افکارِ منن! خب من هیچ وقت ریاضی رو دوست نداشتم هرچند که همیشه از این بابت ناراحت بودم، نه فقط چون تو خونه ی ما دوست نداشتنِ ریاضی یه جور خلافِ سنگینه، بلکه چون من هرگز نمیتونم احساسِ ضعفم در برابر کاری رو به حسابِ طبیعی بودنِ تفاوتِ علایقِ آدما بذارم... حالا دنیایِ اعداد چه ربطی به تضادهایِ فکریِ من داره؟ مسئله اینه که اعداد ریشه ی همه ی علوم هستن، ریاضی مادر همۀ علومه حتی ادبیات! و علم منطق هم که باید راه گشایِ افکارِ درهم من باشه از سرچشمه ی جداگونه ای نیست...
مادامی که قضیه بیخ پیدا میکنه و محاسبات پیچیده میشن، منطقم پاسخگو نیست و نیاز به پادرمیانیِ والده ی محترمه ی علوم حس میشه، معده م شروع میکنه به سیخ و لگد زدن و پس دادنِ اسید، اگر پافشاری کنم تمامِ ارگانهایِ بدنم تبدیل به فنر فشرده ای میشن که هر آن نیرویِ پتانسیلشون بیشتر میشه نتیجتاً فشار بیشتری وارد میکنن و تخلیه ی فشار معمولاً اونقدر ناگهانی صورت میگیره که یهو به خودم میام، میبینم ساعتهاست تو فیس بوکم و دارم چرت و پرتای ملت رو میخونم صفحه ی وبلاگ هم همینطور باز...
چیزی که در خودم کشف کردم اینه که دقیقاً هر علمی رو تا جایی دوست دارم که به اون محاسباتِ پیچیده نیاز پیدا نکرده، فیزیک، شیمی، ادبیات، منطق، فلسفه، هنر، حتی خودِ ریاضی! ولی وقتی همه چی پیچیده میشه و اعدادی که انتظار دارم رو پیدا نمیکنم، به ابهام میخورم و سیستم فکریِ پیچیده ی من قویتر از همیشه خودشو نشون میده و معده م پیچ اندر پیچ میشه!

در خلالِ همین سطوری که نوشتم تمومِ بدنم درد گرفته، ته گلوم از اسیدِ معده م شروع به سوختن کرده و دو بارم فیس بوک رو باز کردم! ولی با تمامِ اینها به مخم زد که من چرا برای درمانم از ریاضی کمک نگیرم؟ یعنی به جایِ اینکه همیشه از بالا شروع کنم و اون ته تها به سیاه چاله برسم و تو دلم خالی شه، یه بار بشینم و زیربنایِ کار رو بسازم! تلاش کنم غورباقه ی ریاضی رو قورت بدم! البته اون ریاضی ای که زیربنایِ منطقه با خودِ ریاضی متفاوته، هر چند که روحِ هر دوتا یکیه و اینکه آیا خوندنِ این ریاضی به نظم فکریِ من کمک میکنه یا نه در سطح تئوریه ولی میدونی در عمل به نظرم یه جور تمرینِ مفیده که ذهن رو توانمند میکنه چون براش مسئله میسازه، ذهنِ ملتهب مدام مسائلی رو که در دنیایِ واقع تورش میکنن با نتیجه گیری هایِ کلی پرت میکنه بیرون ولی یک مسئله ی ریاضی چیزیه که میتونی ذهنت رو بهتر روش متمرکز کنی چون از ابعادِ کاغذ بیرون نمیره!

با وجودِ اینکه در کلِ زندگیم حسود نیستم، همیشه حسودیم میشه به نوشتارِ روشنِ بعضی نویسنده ها، یا بعضی دوستایِ فیس بوکم، که در عینِ زیبایی و به کار گیری هنرِ انتخاب و ترکیب کلمات، اون معنی ای رو که قصد داشتن میرسونن... ولی نوشتارِ من نه زیباست و نه گویا و چون من مثلِ اکسیژن به نوشتارم نیاز دارم این بارم ضایعۀ خیلی بزرگی میسازه!

به معنایِ دقیقِ کلمه ذهنم پر از تاپاله ست! پر از گفتگوهایِ بی اهمیت و گفتگوهایی که هرگز اتفاق نیفتاده، آرزوهایِ احمقانه، سؤالهایِ احمقانه تر، وقتی بهش فکر میکنم اونقدر عصبی میشم که اسید بالا میارم ولی نمیشه بهش فکر نکرد، من دلم نمیخواد کودن و کند ذهن باشم...
خیلی غمگینم... بی نهایت فنرهام فشرده ست و دلم میخواد استراحت کنم... ساعت 3 و 20 دقیقه نیمه شبه و ... الآن خیلی بهم فشار اومد و یه بار دیگه فیس بوک رو چک کردم!

میدونی چیه؟ این جوامع مجازی خودشون یه فنر گنده تو مغزت فعال میکنن، هر لحظه ای که چکشون نمیکنم این فنر بیشتر و بیشتر فشرده میشه و آرامش ذهنیم رو به هم میزنه و وقتی چکشون میکنم دیگه به طورِ کل از ذهنم و البته از معده م آزاد میشم و تو دنیایی از بلاهت و بی دردی فرو میرم، نه خواب رو حس میکنم، نه دیگه معده م درد میکنه، جذب و جلبِ توجه، لایک و امتیازگیری، آدمو نشئه میکنه، یه جور اعتیاده، مدام از خودم میپرسم آیا اونقدر برام فایده دارن که این ضررشون رو هم تحمل کنم؟
البته فایده هم در جایِ خودشون دارن، ولی خیلی خیلی نیاز به کنترل ذهنی داره، چون ذهنت مدام جاهایِ آسونتری برایِ پرواز داره! تو جامعه ای مثلِ فیس بوک همه چیز قاطیه و خیلی باید حواست جمع باشه که بفهمی دقیقاً چه چیزی مفید و چالش برانگیزه یا چه متن هایی ارزشِ خوندن رو دارن...

سخت ترین کارِ دنیا کنترلِ این ذهنِ بازیگوش و کودنه!
  • آلیس تمپلتون