می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

۲ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

مقصر کیست؟

دیروز پدر اومد خونه ی من، خیلی حالش خوب نبود، اعصابش از این خورد بود که چرا سارا تو لیست کارهایِ هفتگی اسمش رو نوشته و ننوشته پدر!

بهم گفت کاش حداقل یه کاریش کرده بودم که اینجوری میکرد ولی هر چی فکر میکنم هیچ کاریش نکردم هیچ وقت، اگه کاریش کرده بودم میگفتم حقمه، یا دیگران بهم میگفتن که حقته که این اتفاق می افته، میگه هرگز تو زندگیم کسی حقم رو نخورده از 30 سال پیش سارا هر بدی در حقم کرده یادم مونده و یه جا جوابشو میدم...

بهت زده بهش نگاه میکنم، چقدر جالبه که از 30 سال پیش هر بدی ای رو بچه ش در حقش کرده یادشه ولی بدی هایی رو که به یه بچه کرده یادش نمیاد، یعنی نه تنها که یادش نمیاد بلکه حتی ذره ای در موردِ بهترین پدرِ دنیا بودنش شک نداره...

داشتم فکر میکردم چقدر احمقانه ست که ما وقتمون رو تلف میکنیم در انتظار برای طلب بخشایش دیگران، در طرح ریزی حرکاتی که دیگران رو متوجه اشتباهاتشون بکنه میکنیم... اینا تو فیلم فارسیا اتفاق می افته که آدما پشیمون میشن و میرن عذرخواهی و همه چی به خوبی و خوشی تموم میشه در دنیایِ واقع آدما همیشه ی همیشه فکر میکنن حق با اوناست، اونا خوبن و بقیه نمک نشناس و ظالمن... فکر نکنیم اگه ما تو ذهنِ خودمون مظلومیم اونا تو ذهنشون ظالمن! نه اونا تو ذهنشون همونی هستن که میخوان، ممکنه ظالم باشن ممکنه مظلوم، ولی همونی هستن که شادشون میکنه، نه اونی که نادمشون میکنه و باعث میشه بیان عذرخواهی!!!


  • آلیس تمپلتون
حس رهایی از سیاهچاله لزوماً حس خوبی نیست، حداقل اولش یه مقدارِ زیادی گیجی و بی هدفی در خودش داره... یهو همه چی بی مزه میشه و مفهومش رو از دست میده و منتظر مفهومِ جدید میمونه، چون قبله ای که موقعیتِ همه چیز و همه کس نسبت به اون سنجیده میشده و ارزش اون چیز رو میساخته یهو ناپدید شده. حالا مهم نیست که تو با سیاهچاله میجنگیدی یا اینکه با رغبت و عشق در سایه ش زندگی میکردی، مهم اینه که قسمتِ اعظم دلیل رفتار و کردارت یهو محو شده.
بی دلیل زندگی کردن هم فاز خوبیه ولی خیلی خیلی سخته و از پسش براومدن کار هر کسی نیست، از طرفی مسیر زندگیِ ما پر از سیاهچاله هاییه که در ازای دادنِ دلیل بهت، عمرت رو ازت میگیرن.
من این یه سال و نه ماه رو نگاه نمیکنم، حالا انگار من تو شهریور 94 واسادم و یه غول چراغ جادو داره بهم پیشنهاد میکنه در ازای یه برنامه ی نسبتاً منظمِ روزانه، یه عنوان، یه حقوقِ ثابت، یه مقدار قدرت و این خونه، 1 سال و 9 ماه از عمرم رو بهش بدم. جدی وقتی اینطوری به قضیه نگاه میکنی بیشتر از قبل حس میکنی اشتباه کردی... همیشه حس میکنی راه های بهتری از بردگی برایِ سیاهچاله ها به ازاء کمی دلیل وجود داشت که باهاشون بتونی از این 1 سال و 9 ماه استفاده کنی.
استفاده؟ مفید؟ فایده؟! کی میتونه تعریفش کنه؟
یه روزه که از دهانِ یه سیاهچاله ی مهیب تُف شدم تو فضایِ لابتناهی و یه سیاهچاله ی قدرتمند به اسمِ کنکور هم جلویِ رومه... از همون صبح پرده ها رو کشیدم و تویِ تاریکی نشستم. هر راهی پیش رومه پر از سیاهچاله ست، یکی قدرتمندتر و یکی کمی ضعیف تر... ولی در نهایت چیزی که همه ی این سیاهچاله ها رو میسازه پوله!

+حالم مساعد نیست. گیجم.
  • آلیس تمپلتون