می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

۳ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است

خودسانسوری

من یک حمالم!

تموم عمرم بار کشیدم، بی جیره و مواجب، بی هدف!

راسته که آدما رو باید تو سفر شناخت، آدما تو سفر مثلِ اون چیزی هستن که حقیقتاً هستن، یکی از موارد بروزِ این شخصیت چمدونشونه! باید ببینی چه چیزی رو با خودشون حمل میکنن و چقدر.

من وقتی سفر میرم همیشه یه چمدونِ گنده پر از انواع لباس و باقیِ چیزایی که فکر میکنم حداقل یه بار ممکنه نیاز بشه همراهم میکنم. بعد تموم مدتِ سفر گیر جابجایی و جاگیر کردنِ اون چمدونم و علاوه بر گرده م، یه جایی هم تو مغزم باید بهش اختصاص بدم.

من زندگی نمیکنم، هرگز برابر زندگی قرار نگرفتم، همیشه یکی منِ حمال و رنجور از سنگینیِ بار بوده و یکی اون چیزی که حملش میکردم، ترسهام، عقده ها، نگرانی ها، حماقتهای تکراری، احتیاط ها، باید و نبایدهایی که بدونِ اینکه در من حل بشه و من رو بسازه فقط روی دوشم قرار گرفته و حمل شده سالها.


این بار که داشتم میرفتم تهران برای نمایشگاه کتاب تصمیم گرفتم تا حدی که میتونم خودم رو به چالش سبک باری دعوت کنم و اون چیزهایی رو که لازم نیست حذف کنم، البته خیلی اوضاع بهتر شد، ولی همچنان سنگین ترین بارها تو ذهنم سنگینی میکردن... بعد فکر کردم زندگی دقیقاً یک سفرِ و ذهن من یه چمدون، اگه من این چمدون رو پر از خاطراتِ غمبارِ به درد نخور، افکار نجویده و احمقانه و بچگانه، عقاید خاک خورده و احساساتِ هضم نشده کنم، اون وقت نه تنها در این سفر به خاطر حمل بارها تماماً خسته تر از اونم که بتونم باری بگیرم بلکه حتی وقتی یه چیزی رو واقعاً نیاز دارم، نمیتونم تو این آشفته بازار پیداش کنم...


سفر اخیرم بدترین سفری بود که تو عمرم داشتم... واقعاً از توضیحِ حقیقتِ امر شرمنده م، حتی نوشتنش، حتی بدونِ اینکه کسی بخوندش ناراحتم میکنه، ولی دلم میخواد بنوبسم چون به هیچ کس نمیتونم بگم و درد دل کنم که آروم شم... ساعت 11 شب تو خیابون آزادی بودم بدونِ ماشین، با سردرد وحشتناک، شام نخورده، بدون جا و مکان، نگران از اینکه جا نتونم پیدا کنم، فست فودی پر از پسرایی بود که قطعاً خوش نداشتم باهاشون یه جا بشینم و غذا بخورم، ولی خب گرسنه بودم...

بعد از چند گاز حالت تهوع وحشتناکی بهم دست داد، ساندویچ رو گذاشتم و راه افتادم، هر چی رفتم نتونستم هتلی که دنبالش میگشتم رو پیدا کنم، دوباره برگشتم میدون، گوشیم داشت خاموش میشد، کمر درد و خسته...

تو میدان آزادی یه عالمه گریه کردم و فکر کردم که تهران وقتی جای مشخص و اینترنت نداشته باشی، وضعِ مالیتم خیلی خوب نباشه و به خصوص وقتی یه دختر باشی، چه شهر ترسناکی میتونه باشه... همسفرم میخواست به من دلداری بده، ولی راستش همش هم تقصیر بی فکریِ خودش بود، باز با تاکسی رفتیم توپخونه، اونجا یه اتاق گرفتیم 250 تومن، از یه هتل بدِ داغون، آقاهه حتی اتاق رو سرویس نکرده بود و ما نفهمیدیم ولی بعد که فهمیدم میخواستم خودم رو اووق بزنم... فقط به خاطر اینکه دو تا بودیم و هیچ هتلی به ما جا نمیداد به جز اینجا کلی ازمون پول بیشتر گرفت، ازمون که نمیشه گفت، در واقع از من چون پولِ هر دو شب رو من دادم، حتی خرج غذا و اینا... در حالی که من حتی همون موقع فهمیده بودم که این فرد اونی که من میخواستم نیست، حتی قبلش هم میدونستم و اونم قرار بود که شب بره پیش پسر  عموش ولی دلش میخواست بمونه و پولم که کلاً نداشت در حالیکه از قبل قرار بود دنگی دونگی حساب کنیم ولی منم روم نشد که قضیه ی پول رو به روش بیارم، اونم مدام مینالید که دوستش پولش رو پس نداده و ... و همین باعث شد که من مجبور شم چند برابر بیشتر پول بدم، برای اتاقی که 50 تومن بیشتر نمی ارزید، یعنی 5 برابر پول در این وضع اقتصادی بد، برای کسی که حتی خوشم ازش نمیومد و حتی اصلاً نمیخواستم باهاش تو یه اتاق باشم!!! کاش همینجا تموم میشد... شب دوم سر یه قضیه ای دعوامون شد و اون زد تو دهنم که خون اومد و الانم لبم پف کرده...

همین جاست که میگم صرفاً حذف کردن مهم نیست، مهم اینه که چی رو حذف میکنی و چی رو میذاری، من نمیدونم چرا باید این خرج رو میکردم، چه از نظر روحی و فکری و احساسی و وقتی و چه از نظرِ مالی(اونم تو این وضع بغرنج و بد) وقتی به حماقتم فکر میکنم حالم بد میشه... بله من بی فکر عمل کردن رو با تهوّر اشتباه گرفتم.

اوایل میخواستم هم نمایشگاه کتاب رو برم و هم با مجید باشم، ولی با هم دعوامون شد و کات کردیم، بعد یه دوستِ دیگه م بود که اون گفت بیا خونه ی ما، اون خونه ش کرج بود ولی دقیقاً در دقایق آخر اون دوستم فهمید که همخونه ش قرار مهمونی داشته و نمیشه که اونجا بریم، ناگفته نماند که اونم پسر بود البته، و مطمئنم با اونم همین مشکلات پیش میومد یا چون تو ایران فرهنگ این قضیه جا نیفتاده و یا چون خودِ منم واقعاً اینو نمیتونم هضم کنم.

بعد این یکی از دوستایِ فیس بوکم بود، خیلی منو دوست داشت ولی میدونست که من دوست پسر داشتم و تازه کات کردم، گفت که مثل دو تا دوستِ معمولی بریم و بیایم، من میدونستم وضع مالیش خیلی خوب نیست و حدس زدم شاید این وضع پیش بیاد که همه بار مالی رو من باشه، ولی اونقدر اصرار کرد قبول کردم... من نمیتونم قاطع باشم! من نمیتونم باور کنم که یه نفر دروغ میگه...

نمیدونم چه حسی میتونم به خودم داشته باشم... شاید اگه من واقعاً میخواستمش و بعد از کات با این فاصله ی کم باهاش میرفتم اونقدر بد نبود که حالا هست... البته مهم نیست که مجید چی فکر کنه چون اونو واقعاً دیگه دوست ندارم ولی خودم...

خودم؟

خودم چه حسی دارم؟

واقعاً نمیدونم چه حسی باید داشته باشم... فکر میکنم بی فکرم، همین. یه مقادیر زیادی از فکر کردن شونه خالی میکنم، آدما رو نمیشناسم، تو جامعه به اندازه ی کافی نبودم و زیادی انتزاعی میبینم دنیا و حقایقش رو.... مدیریتِ ریسکم خوب نیست و ریسکهایِ سنگین میکنم.

ولی حقیقتاً حس گناه کار بودن نمیکنم، نمیدونم چرا من خیلی علاقمندم که خودمو تبرئه کنم؟ شایدم واقعاً اتفاقی نیفتاده و این فقط تابوهایِ ذهنیِ منه که اذیتم میکنه، ولی خیلی قویه... یعنی حس کثیف بودن بهم دست میده... میخوام باور کنم که تجربیاتِ جنسی هم مثلِ سایر تجربیاته، میشه زیاد باشه، میشه اشتباه باشه و فوقِ کاری که میکنه اینه که خطر داره یا عقلانی نیست، ولی باعثِ بد بودن و کثیف بودنِ تو نمیشه، میخوام اینو باور کنم ولی برام سخته.

در واقع میتونم خودمو ببخشم برایِ اینکه تجربه کردم ولی شاید مسئله اینه که تجربه و شکست برایِ یک بار معنی میده، نه هزار بار...


شاید استانداردهایِ جامعه رو زیر سوال بردن تنها مسئله ی مهم نیست، بلکه باید استانداردهایِ عاقلانه تری به جاش داشته باشی وگرنه کلاهت پس معرکه ست...


شاید شاید شاید...

چرا جنسیتم اینجور ناجور به من چسبیده و خونمو میمکه؟ محدودم میکنه، دفنم میکنه، قضاوتم میکنه، چرا سالها و سالها نتونستم خودمو توضیح بدم، تجربیاتِ جنسیم رو سانسور کردم حتی تو ذهن خودم و این باعث شد که نتونم خیلی توش پیشرفت کنم، چون برام روشن نیست، برام مثلِ یه گناهه... تا کی خودسانسوری؟!

بحث این نیست که نوشتن و گفتن از تجربیاتِ جنسی خیلی والا و جالب باشه، بحث اینه که وقتی نتونی از چیزی بنویسی اون موقعست که قضیه قاراش میش میشه. بحثِ اجباره، بحث محدودیت و نتونستنه...


اروپایی فکر کردن تو ایران خیلی سخته، نه صرفاً به خاطر محیط بلکه به خاطر جو ذهنیت!

  • آلیس تمپلتون

قانون رو باید شکوند!

دارم سعی میکنم راضیت کنم این کار درست نیست، منطقی نیست، راهی نیست، نمیشه...

میپرسی این قانون احمقانه ست، منطقی نیست!

فکر میکنم که....
ها؟! قانون؟؟
اسم قانون که میاد تموم ستونهایِ فکریم میلرزه!
این واقعاً قانونه؟
اینکه من فکر میکنم نمیشه، نمیتونیم، امکان نداره، درست نیست... چرا نمیشه، چرا نمیتونیم، چرا؟ چرا؟ چرا؟
اگه قانونه پس باید نبودش زایشی ایجاد کنه و بودنش مقاومتی در برابر زایش... و نیرویِ مقاومت ذهنیم بهم میگه که آره قانونه!
اگه قانونه میشکونیمش! بذار ببینیم چی میشه؟! هان؟
قانون رو باید شکوند! قانونها وضع میشن که شکسته بشن!
و من زاده شدم که غولهایی به اسم قانون رو بشکونم و دنیای تازه ی زیرشون رو به خودم و به همه نشون بدم...


  • آلیس تمپلتون

حالِ خوبم

امروز از اون روزاست که خوب جوری تهی ام، دلم میخواست یکی از زیرشیروونی های مسلط به نوتردام رو داشته باشم، یه دوش بگیرم، بعدش همونجور لخت و خیس خودمو پرت کنم رو تخت، زیر آفتاب مطبوعی که از پنجره داخل میشه، یه ترانه ی فرانسوی بذارم یه لیوان شراب قرمز دستم، یه سیگارِ بلندِ باریک تو اون یکی دستم و همون جور که روی تختم نشستم و فر موهامو باز کردم و ریختم دورم، به بالشهای سفید نرم گنده، تکیه بدم، چشم بدوزم به نمایِ نوتردام و سن و گهگاه پاشم برقصم، دوست دارم در خلسه ی این حالت فرو برم و به هیچ چیزی، مطلقاً به هیچ چیزی فکر نکنم...

البته اینا بیشترش تصاویر ذهنیه، من هرگز زیرشیروونیه رو به نوتردام نداشتم، هرگز سیگار نکشیدم، شرابم یه بار خوردم که شبش بالا آوردم، صد البته فرانسوی هم متوجه نمیشم ولی خب هر زبانی تا وقتی اغوا کننده و مهیجه که مفهومش رو نمیفهمی وقتی بفهمی مثلا یه کلمه ای که خوب جوری تو گوشت صدا کرده مفهومش میشه دستمال دستشویی دیگه اونجوری صدا نمیکنه، اصلاً صدا نمیکنه میشه یه چیز معمولی! راستی چرا زبان فرانسوی این حس ها رو در من ایجاد میکنه، حس نیاز به رهایی، حس انقلاب، شجاعت، بی اهمیت بودنِ دنیا... نمیدونم چرا اینجوری میشه، نسبت به هیچ زبانی این حس رو ندارم، فکر نمیکنم هیچ وقت دلم بیاد فرانسوی یاد بگیرم و همه ی این احساساتِ پیچیده رو تبدیل کنم به میز و صندلی و دستمال دستشویی و...

بگذریم... فعلا که هیچ کدوم از اینا نیست جز ترانه ش، کاری که واقعاً دارم میکنم اینه که قوز کردم پشت سیستمم تو شرکت ترانه ی فرانسویِ "میخواهم با پدر صحبت کنم" از سلن دیون گوش میدم، لیوان چاییِ داغ جلومه که یه گیاهی، چیزی توشه که بویِ گرمی میده ولی هر چی به سیستم بویاییم فشار میارم نمیفهمم چیه. وقتی چایی رو بدونِ شیرینی میخوری تو رو به رستگاری، به جاودانگی میرسونه، همه چی مثل این فیلما تو پرده ای دوده، حتی صدای همکارام که دارن با هم در موردِ مشکلِ یکی از سیستم ها حرف میزنن چقدر نرم به نظرم میاد، درست شبیه جیک جیکِ گنجشکا...

دارم از این شرکت میرم، دیگه اوکی شده که فقط دو ماه اینجا بمونم و باید کارا رو تحویل بدم کم کم... ولش کن امروز اصلاً حوصله ی فکر کردن به واقعیات رو ندارم، مثلاً اینکه خانوم فلانی یه فرم جدید برای مقایسه قیمت کمیسیون میخواد اصلاً تحریکم نمیکنه! بیشتر دوست دارم به سفر تیر ماهم با مجید فکر کنم، وای چقدر رؤیایی میشه با مجید بریم کیش، فکرشم هیجان زده م میکنه... هفته ی پیش رودسر بودیم خیلی سفر خوبی بود، نمیشه گفت بهترین سفر عمرم، قطعاً بهترین سفرِ عمرم فرانسه بود ولی بعد از اون با فاصله ی کمی این سفر گیلانمون بود...

خوشحالم که ناخنا و موهام خیلی بلند شده، اینا بهم احساس جادوییِ زندگی میده، انگار "من هستم چون ناخنام بلنده" یا "من هستم چون خیسیِ موهام رو کمرم حس میکنم"! من نمیفهمم چطور بعضی مردا همه ی زندگیشون حتی یه بارم پیش از کچل شدن داشتنِ موی بلند رو تجربه نمیکنن، این خیلی ظلمه در حقشون! انگار یه آدمی رو فلج کرده باشی! همیشه هم ظلمها در حق ما نمیشه!

چقدر به این در و اون در زدم... ولی بعد از مدتهاااا، مدتهای طولانی چیزی نوشتم که دوباره خوندنش حالمو خوب میکنه...


  • آلیس تمپلتون