می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

۴ مطلب در دی ۱۳۹۶ ثبت شده است

غمگینم، اندازه ی همه ی دنیا غمگینم...
انگار دارم زیر آوار له میشم...
این همون کاری بود که آرزوش رو داشتم...
و حالا داره نابودم میکنه...
هه این وسط یه بار دیگه هم شکست عاطفی خوردم!
تمومِ وجودم در تعجبه!
قطعاً همه چیز نتیجه ی عملِ خودمه، نتیجه ی اون چیزی که هستم ولی واقعاً باورم نمیشه که انقدر بد باشم که انقدر همه چی بده...
عینِ ابر بهار دارم اشک میریزم، حس میکنم گیر افتادم... حس میکنم هیچی نیستم، هیچی بلد نیستم، هیچی نمیفهمم، کند ذهن شدم انگار، از طرفی جذاب نیستم، هیچ موجودِ مذکری از من خوشش نمیاد و من شدیداً نیاز دارم کسی کنارم باشه که دوستم داشته باشه، کسی که اشکامو پاک کنه، نوازشم کنه و بهم بفهمونه که تنها نیستم... ولی من تنهام... همیشه هم تنها خواهم بود...
هیچ راهی نیست، هیچ کاری بلد نیستم، هیچ امنیتی تو دورنمایِ آینده م نیست، آخرش چیه؟ من هرگز نمیتونم با کسی باشم، هرگز حتی نمیتونم امنیت مالی داشته باشم... اون زمان که دانشجو بودم هرگز به فکرم نمیرسید یه روزی تو محیط کار تحقیر بشم، چون اطلاعاتم از همه کمتره... بعد که میام خونه هم اونقدر خسته م که دیگه نمیتونم کار کنم... بدیش اینه که تنها راه تحمله. هیچ راهِ دررویی نیست، از اینجا اگر که بیام بیرون هیچ جایِ دیگه ای نیست که بتونم کار کنم و پول دربیارم... لعنت به پول... لعنت به من...
لعنت به من که کارمو ول کردم...
درسته... هیچ وقت فکر نمیکردم این جمله رو بگم، ولی آره... لعنت به من که همیشه بلندپروازم... کاش همونجا میموندم...
من واقعاً بیچاره شدم! میترسم... میترسم که تو تنهایی و بی پولی بمیرم...
بعد از یه ماه آزمایشیم دلم میخواد اینجا نمونم، فقط دو روز دیگه ست و من دلم میخواد از اینجا برم ولی به چه پشتوانه ای برم؟ کجا برم؟ بعد چطور خرجِ زندگیمو دربیارم؟ خیلی سخت میگذره بهم...
نمیدونم شاید همت کنم و بشینم تو خونه کار کنم تا یه کاری یاد بگیرم... از کارِ پروژه ای که پولی درنمیاد ولی به هر حال میشه زنده موند... حداقل تحقیرت نمیکنن دیگه، ها؟
امشب نمیدونم زمین چطور زیر پام شکاف برنمیداره... اونقدر که غم تو دلم سنگینی میکنه... تو سرم هیچی نیست... مریضم و بیشتر از همیشه کار دارم... از همه چی متنفرم... دیگه هیچ امیدی نمیخوام...
  • آلیس تمپلتون

ضعف

چیزی که حقیقتاً ترسناکه اینه که فقط یه دختربچه اونجا نشسته، یه اخم کافیه تا این بچه، بشکنه، آسیب ببینه و بزنه زیر گریه، من سعی میکنم آرومش کنم؟ حقیقتش اینه که من سعیِ خاصی نمیکنم چون من خودِ اونم! من چیزی بیشتر از اون نمیدونم... یه سری جمله هست، ولی باورهام همش مالِ اون بچه ست... من میگم آدما دوست مان، من میگم آدما از ما بدشون نمیاد... ولی همیشه برعکسش بهش ثابت میشه...
کارم شده پاس دادن کپه ی لباس از رو تخت به صندلیِ کامپیوتر وقتی میخوام بخوابم و برعکسش وقتی میخوام بشینم پشتِ سیستم... در مرزی از وحشت زیست میکنم... مدام رو ویبره م...
از کارِ جدیدم خوشحالم، از اینکه چیزایِ جدید یاد میگیرم... ولی... ولی من وحشت زده م، مدام احساساتم در معرضِ آسیبن و هر اتفاقی هم میفته تنها کمکی که به این کوچولو میتونم بکنم اینه که بهش بگم اشکال نداره دیگه نمیام... دیگه نمیام... ولی در واقع هیچ کمکی نمیکنه... چون من مجبورم برم سرکار... اینجا نباشه یه جایِ دیگه، من مجبورم کار کنم و بالاخره مجبورم با آدمایی در ارتباط باشم که منو همینطور که هستم دوست ندارن، یعنی همینی که من هستم از نظرِ دیگران غیرقابلِ قبول و مسخره ست... من با آدما مشکل دارم، من از آدما میترسم، من از اینکه هر روز خودمو تو چشمایِ آدما یه چیزِ مسخره ببینم میترسم... تنها جایی که من آرومم تو همین اتاقه، اونم به شرطی که ندونم قراره باز برگردم پیشِ اونا... بدنم میلرزه... حس میکنم کمم، از این حس بیزارم... از اونایی نیستم که وقتی حس میکنن کمن تلاش میکنن که زیاد بشن، من وقتی حس کنم همینی که هستم کمه دیگه متوقف میشم، مچاله میشم... چون در نهایت همه ی اونچه که من دارم همینیه که هستم... همین اشکایی که مدام جاری میشن جونِ منن... نمیدونم چی کار ازم برمیاد...
به خودم میگم همه چی خوبه، تو چیزی رو از دست نمیدی، تو داری حرکت میکنی عزیزم... ولی بعد یکی بهم توهین میکنه و اول گرمم هیچ حسی ندارم و بعد همینطور بیشتر و بیشتر تو وجودم ته نشین میشه و تبدیل به اندوه میشه...
آقا من واقعاً وحشت زده م، من غمگینم... هر روزی که میرم سرکار فقط به زور خودمو میکشونم...

میدونی؟ انگار من به درد هیچ کاری نمیخورم... انگار من تو این دنیا هیچی نیستم... نه یه مهندسم، نه یه هنرمندم، نه عاشقم، نه هیچی... در هیچ زمینه ای برجسته نیستم... یا حتی یه چیز نیست که توش اوکی باشم... همیشه هم با آدما به مشکل میخورم و این بیچاره م میکنه... این همیشه بیچاره م میکنه..... من دلم امنیت میخواد.....

مینویسم و هیچ نتیجه ای نداره، آروم نمیشم، چون میدونم تنها راه حلی که به عقلِ محدودم میرسه ول کردنِ این کاره و وقتی که من برم باز یه جایِ دیگه باید خودمو جا بدم و هیچ جایی نیست که من توش آرامش داشته باشم... من فقط برایِ پول مجبورم همیشه زجر بکشم... این لزوم منو میکشه... من خودمو میکشم برای پولی که قراره بهم کمک کنه زنده بمونم! هیچ نمیفهمم این معادله رو...
من کجایِ این دنیام؟ باگی چیزی ام شاید؟ من چرا با همه فرق دارم؟! چرا هیچی برایِ من جور در نمیاد... خدایِ من چقدر عمییییییییییق احساسِ تنهایی و اندوه میکنم...
فکر میکنم خیلی غیر منطقی شدم...

  • آلیس تمپلتون

یه منِ تنها

از وقتی که کار جدید پیدا کردم نوسانات زیاد داشتم ولی این اواخر حالم خوب بود، امروز پریودم، غمگینم، نیاز به یه آغوش، به یه عشق دارم... سردمه! میلرزم... هم از درون و هم از بیرون. احساساتم بدجوری تو دست و پاست! مجبور شدم که مرخصی بگیرم، مرخصی هم نداشتم، تازه همینجوریشم تو منفی ها بودم... از اونجایی که آزمایشی هم هستم، حسِ خیلی بدی بهم دست داد، تو خیابون گریه م گرفت، بعد فکر کردم که چقدر من تنهام... هیچ کسی نیست که زنگ بزنم بهش بگم فلانی بیا یه نیم ساعت قدم بزنیم... خدایا من یه بغل میخوام... چقدر بعضی وقتا حالم بد میشه، وقتی فکر میکنم که تو این همه آدم یه نفرم نمیاد با هم یه عشق بسازیم، مگه من چمه آخه به این خوبی... ولی خب خوبیِ من رو فقط خودم میبینم، چون عملاً هیچ رابطه ای با دیگران نمیسازم... حتی اونی هم که فکر میکردم بهترین رفیقم میشه برایِ اینکه باهاش قبل از ازدواج سکس نمیکردم ولم کرد... به اندازه ی آب و هوا به عشق نیاز دارم، به سکس نه... به عشق... محض رضایِ خدا یکی هم ندیدم که منو بفهمه و دوستم داشته باشه.

این تقصیر کیه که من انقدر تنهام؟... یه جورایی همه چی دست به دستِ هم داده... ولی به خصوص این روزا که انقدر کارم سخته و انقدر تحت فشارم دلم بدجوری یه بغلِ امن میخواد...
امشب ف به س گفت فقط تو خوشحالم میکنی.... حسودیم شد... چقدر خوبه که حداقل برایِ یه مقطعِ کوتاه هم که شده، فقط تو یکی رو خوشحال کنی...
احساساتم فوران کرده...
  • آلیس تمپلتون
این مدته که رفتم سرکار، جزء پر استرس ترین مقاطعِ زندگیم بوده، یعنی درست از روزی که برایِ آزمون فنی رفتم تا همین امروز که از فشارِ استرس مرخصی گرفتم. یعنی دیگه اونقدر روم فشار اومده بود که ترسیدم ادامه بدم و بلایی سرم بیاد.
مسئله ی اساسی هم اینه که این فشار و استرس مربوط به مسائل کاری نبود و کاملاً اضطراب اجتماعی بود! متأسفانه همیشه تصوری در من نهادینه شده مبنی بر اینکه آدما دشمن و رقیبِ منن و این تصور دنیایِ من رو به دو قسمتِ خونه و غیرخونه تقسیم کرده که تو اولی حسِ امنیت داشته باشم و تو دومی به خاطر وجودِ "بقیه" احساسِ اضطراب و استرس و در معرضِ خطر بودن!
یعنی وقتی بهش فکر هم میکنم یه چیزی شروع میکنه به قُل قُل کردن تو دلم!
کاش میشد بیرون از خونه هم همون آرامشی رو داشته باشم که تو خونه دارم، احساس امنیت کنم و مثلِ خودم رفتار کنم نه اینکه فقط یه سری رفتارهایِ امن رو تکرار کنم. من میخوام به این نقطه، به این آرامش برسم...
حقیقت اینه که همه ی آدمایِ دیگه هم مثلِ خودِ من هستن، همه مون مثلِ برگِ گل حساسیم، دلمون امنیت و آرامش میخواد و جالب اینجاست که به ظاهر همه مون اینو میدونیم ولی معدودی اینو باور میکنن، همیشه دو تا مسئله هست، خودم و دیگران، این یه جور تعصبِ احمقانه ست، تعصب رو مرزی که بینِ من و دیگران هست، چون تمامِ فاصله ای که بینِ این دو تا ماهیت هست، توهمِ ماست.
من اغلب یا خودم رو برتر از دیگران میدونم یا بدتر ولی لحظاتی که خودم رو مثلِ دیگران دونسته باشم خیلی کمه! دیگرانی که فقط یه کلمه ی بی شکله و تعریفش خیلی سخته، این دیگرانی که انقدر حرفش هست فقط تشکیل شده از یه سری "من"ِ تنها و ترسان از سایه ای که بهش میگن "دیگران"!
من میترسم، هر بار که میخوام برم تو اتاق و سلام کنم میترسم از اینکه کسی جواب نده یا بد جواب بدن، هر بار میخوام برگردم و خداحافظی کنم، ضربانِ قلبم میره بالا که ممکنه کسی جوابمو نده! هر بار میخوام یه سوال رو بپرسم میترسم، میخوام حرف بزنم میترسم کسی گوش نده، میخوام به کسی لبخند بزنم میترسم اون جوابِ لبخندم رو نده، وقتی میخوام از مترو پیاده شم استرس میگیرم و هزار جور ترسِ دیگه،.... هر روزم از همون صبحِ زود با ترس و اضطراب شروع میشه تا شب، خب شاید من واقعاً خیلی بیشتر از حدِ نرمال مضطربم! هیچ کسی نمیتونه منو بشناسه، چون وقتی از من سوالی میکنن من نمیتونم با آرامش فکر کنم و جواب بدم، بلکه سریعاً چیزی رو میگم که حس میکنم باید بگم...
از ترسیدن خسته شدم، دلم میخواد یه روز صبح بیدار شم و ببینم آرومِ آرومم و هیچی دلمو نمیلرزونه، ببینم میتونم با قدمایِ خودم راه برم، ببینم یه بچه ای، مثلِ وقتی میخوان براش آمپول بزنن نمیترسه و تو وجودم فریاد نمیزنه "نمیخوااااام"... دلم میخواد پاشم قلبم مثلِ یه برکه ی آروم باشه و با باورِ به اینکه همه جا خونه ی منه و همه آدما شبیه منن از در برم بیرون و فاصله ای بینِ خودم و مدیر پروژه ی شرکتمون نبینم، دلم میخواد اون روز به عنوانِ خودم به همه مهر بدم و نترسم از اینکه مهربون باشم و ناراحت نشم اگه دیگران به آرامشِ من نرسیده بودن و جوابِ مهرم رو ندادن...
از ترسیدن خسته شدم...
میگن خودتون رو با دیگران مقایسه نکنین ولی نمیگن که اصلاً دیگرانی وجود نداره! کسی اینو نمیگه، آدما میترسن اگه دل به این حقیقت بدن دیگه هیچ انگیزه ای برایِ پیشرفت نباشه، ولی فرق نداشتن با بقیه وحشتناک نیست یه حقیقته! ما در ذات شبیه همیم، از یه ماده ساخته شدیم، همه مون اگر در شرایطِ هم میبودیم همون کارا رو میکردیم و همون آدما میشدیم! حتی همین الآنش که هرکدوم در شرایطِ مختلفی بزرگ شدیم، همون احساسات رو داریم که همه دارن، میترسیم، عشق میورزیم، غمگین میشیم... ما آدما اگه حواسمون به همدیگه باشه میتونیم اندوه رو شکست بدیم و دنیایی بسازیم مملو از عشق و شادی و هرگز هم منقرض نشیم!

از ترسیدن خسته شدم ولی با فرار چیزی درست نمیشه این ترس همیشه در من بوده و هست، گاهی فقط خیلی بارز میشه، من میخوام نترسم، میخوام نفسِ راحت بکشم و خودم رو از صمیم قلب دوست داشته باشم.


+ میدونی از خسته شدن خسته شدم! باید یه کاری کرد... باید شادی خلق کرد، نمیشه تو این حجم از احساساتِ گزنده زندگی کرد و گذاشت بقیه هم تو همین گرداب دست و پا بزنن...
  • آلیس تمپلتون