می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

۳ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

سال نو مبارک

امشب از کیش برگشتیم، امسال یه تجربه ی متفاوت داشتم، یه سال تحویلِ عجیب غریب! ساعت 1 و 50 دقیقه ما تازه داشتیم تو رستوران ناهار میخوردیم، تو خونه نبودیم، مامان و پدر نبودن، دو سه دقیقه مونده به تحویل سال من اومدم بیرون رستوران تنها نشستم، خواستم فکر کنم، خواستم آرزوهامو پیدا کنم، ولی هر چی فکر کردم چیزی پیدا نکردم، آرزویی هم نکردم، فقط مغزم خالی بود، ولی منظره عالی بود، صدای پرنده ها هم بود، بوی گل، هوا عالی، رو یکی از میزهای کنار یه آقای پیر و بداخلاق بود، اولین توپ رو که زدن فکر کرد ترقه ست (!!!) فحش داد، دومی فحش داد، سومی هم همینطور! خخخ سالمو با فحش شنیدن آغاز کردم! چه شود! شوخی میکنم! اتفاقاً امسال سالِ قالب شکنیه فکر میکنم! هیچیِ نوروز شبیه هر سال نیست. من عاشق هنجار شکنی ام... اصلاً خوشم نمیاد از رسوم و سنن و ادیان و هر چیزی که به چیزی بیشتر از اونی که هست معنی بده... سال تحویل یه ساعته مثل بقیه ساعتها، حداقل تا جایی که من میدونم. شاید اگه همه مفاهیم رو یه جا متمرکز نکنیم، پیدا کردنشون خیلی سخت تر بشه، ولی اون وقت آدما واقعی ترن، البته برای پیدا کردنِ شادی در دنیایی که از رسوم و سنن و ادیان فاصله داره سخت تره! امنیت هم همینطور ولی اگه پیداش کنی اون واقعیه! سنت من شکستنه! شکستنِ هر چیزی که میشه شکستش! بعد اون چیزی که تهش میمونه، اگر چیزی بمونه، اون اصیله! من تا حالا چیزی ندیدم که شکستنی نباشه... سال تحویل هم میتونه بدون مقلب القلوب، تنها، با آدمی کنارت که بی اعصابه و به زمین و زمان فحش میده، تو رستوران، حتی بدون توپ برگزار بشه! اسلامم میتونه فیک باشه!

خیلی سفر زیبایی داشتیم. واقعاً خوش گذشت، فقط چون 4 نفر بودیم یه خرده اختلاف نظر بود ولی به جز اون واقعاً عالی بود. من فکر میکنم کیش بهشته. من فکر میکنم باید اونجا زندگی کنم، تموم سال رو. شب آخر دریا طوفانی بود، دریای طوفانی حس ترس مرموزی رو القاء میکنه، یه تاریکیِ بی انتهایِ عمیق و کشنده روبروت میبینی که از شدت خشم کف به لب آورده و بهت هجوم میاره، اون وقته که فکر میکنی هیچی از دریا نیرومندتر تو دنیا نیست! فکر میکنم چیزی که حقیقتاً روح انسان رو قوی میکنه، باید زندگی در دریا باشه! تا حالا با کشتی سفر نکردم! دلم میخواد تجربه ش کنم! فکر میکنم تا یه حدی آدمو تغییر میده!

راستی من به طرز فجیعی عاشق برجهای دوقلو شدم! یه جور خاصیه انگار خونمه! واقعاً برام تبدیل به هدف شده، یه روز یه پنت هاوس توش میخرم! قول میدم!! سفر خیلی خوبه، گاهی چیزایی میبینی که ارزش دارن براشون مبارزه کنی! اون حال، اون جا، اون خونه ی منه...

فردا سال 96 شروع میشه! تو این سال من قراره چی کار کنم؟! کلی سناریو پیش رومه... تنها چیزی که توش مشخصه اینه که کارمو نهایتاً تا خرداد ول میکنم و بعد؟ کنکور؟ کار؟ استارت آپ؟ کار شرکتی؟...
  • آلیس تمپلتون

عشق

همیشه احساس میکردم اعتراف به اینکه احساس تنهایی میکنم و دلم میخواد یه رابطه ی عاطفی، فکری و روحیِ نزدیک رو تجربه کنم، نشونه ی ضعفِ شدیده، به خصوص در جامعه ای که توسط رسانه ها و افکارِ مرد سالار مدام تبلیغ میشه که این فقط زنها هستن که علاقمند به رابطه ن و از طرف مردها فقط یه تأمین نیاز جنسیه که مهمه، به خاطر همین حتی اگه هیچی هم نگی، چه مجرد باشی چه متأهل همه فکر میکنن که تو یه آدمی هستی که همیشه یه جایِ روحت میلنگه! هر چند که در واقع اگه کسی باشی که بدونِ عشق و بدونِ داشتن آدمی که برات فقط گوشت و پوست و استخون نباشه کمبودی حس نکنی چندین جایِ روحت میلنگه...


خسته م از اینکه مدام فکر کنم چطوری باید با بقیه فرق کنم... من دختر مستقلی ام، منظورم از لحاظ مالیه البته، و در همین حد میدونم که نمیشه با هر کسی ازدواج کرد، شاید از بعضیا بیشتر کتاب خوندم، ولی فکر میکنم حتی منی که در مورد خودم این دیدِ ضد زن رو شدیداً میکوبم در مورد بقیه قبولش دارم!

دیدی که از زن در این جامعه ارائه میشه جونِ مرد رو میخوره و اونو صرفاً تبدیل به یه پکیجِ غریزه ی جنسی میکنه!


یکی دیگه از چیزایی که من تا حالا خیلی کم بهش اعتراف کردم اینه که من واقعاً با خیلی آدم دوست بودم (اینم به نظر نشونه ی ضعفه که خودت دنبالِ عشق باشی و نه اینکه اون خودش با اسب سفید بیاد دنبالت)، گاهی خیلی کوتاه و گاهی کمی بلندتر، گاهی حتی دوستِ نزدیک... ولی هر چی بیشتر مردا رو میشناسم تنهاتر میشم، گاهی فکر میکنم کاش آدما نیاز جنسی نداشتن یا حداقل این نیاز قبل از عشق قلبی ایجاد نمیشد، اون موقع آدمای خیلی خیلی کمتری تو این دنیا میومدن ولی اینجور وحشی و بی قاعده نبودن... آدما تنهاییشون واقعی و مشخص بود اگه تنها بودن... ولی الآن آدمایی هستن تنهاتر... خیلی تنهاتر از من! کسانی که ازدواج کردن و بعد فهمیدن اونی که کنارشونه برای غریزه ی جنسیش، یا نهایتاً برای هیچی! برای صرفاً پدر شدن، یا داشتنِ خانواده، اونجور که همه انجام میدن، یا برای حرف گوش کنی از پدر و مادرش کنارشون اومده...


شاید واقعاً تفکراتم خیلی ضد مرده، ولی هر چی میگذره، هر چی بیشتر مردها رو میشناسم و میبینمشون به نظرم قلبشون تهی تر میاد، تهی از هر احساسی... نه تو دوستی نه تو دوست دختر دوست پسری و نه تو ازدواج خبری از احساسِ عمیق نیست... همه چیزایِ خوب تو داستاناست، قهرمانای مردی که گریه میکنن، تو دنیای واقعی مردا گریه نمیکنن!


در واقع اگر من کاره ای بودم خیلی قانونا وضع میکردم... ولی خب من کاره ای نیستم و اصولاً خیلی هم مهم نیست...


سه سال و نیم از آشنایی ما میگذره، البته حداقل 80 درصدش رو با هم قهر بودیم، ولی خب خاطره داریم... اوایل که یه گوشی نوکیای ساده داشتم نمیتونستم سریع بلاکش کنم، وقتی کات میکردیم و اون دو روز بعد باز میگفت بی تو نمیتونم فقط ایگنورش میکردم، اونقدر اس ام اس میداد که منم چیزی میگفتم و باز دوباره دوست میشدیم و میرفت تا چند ماه بعد...

من فکر میکنم آدمایی که شدیداً دوستت دارن میتونن خیلی وسوسه ت کنن که عاشقشون بشی چون بهترین حسِ دنیا رو بهت میدن، احساس متفاوت بودن، یگانه بودن! اوایل احساسی بهش نداشتم، یعنی من خودم خیلی احساساتم رو درگیر آدما نمیکنم مگر اینکه اصالتشون بهم ثابت بشه، البته ازشون سو استفاده هم نمیکنم، دعوا هم نمیکنم معمولاً، میگم اونی نیستی که من میخوام و بعدش فقط دیگه اصرارشون رو ندیده میگیرم و میذارم خودشون برن پی کارشون! در واقع اونام میرن! دیگه هیچ احساسی عمقی نداره...

ولی مجید نمیره! بهم ثابت شده نمیره... انگار من تنها دختری ام که رویِ کره ی زمین هست... و این نرفتن، این ثابت قدم موندن، منو وسوسه میکنه فکر کنم اون منو دوست داره، ولی همچین چیزی وجود نداره، اون منو دوست نداره چون به من عمیقاً آسیب میزنه، چه اهمیتی داره که اون میگه برایِ من تو بهترینی، زیباترینی یا چی؟ اون منو دوست نداره چون به محضی که حس کنه ما باز کنار همیم، دوباره توهین شروع میشه، بی احترامی، نامردی، هیچ کسی واقعاً منو دوست نداره، کمتر کسی کلاً میتونه واقعاً کسی رو دوست داشته باشه...


اینکه یه آدمی بگه یکی بهم توهین میکنه حس بدی به آدم میده، چون با خودت میگی چه آدم بی ارزشیه که سه سال و نیم تو رابطه ای مونده که بهش توهین میشه... وای بعضی وقتا اونقدر همه چی به آدم فشار میاره که میخواد خورد شه، واقعاً دردی که الان تو قلبمه خوردکننده ست، من خدایی ندارم، ولی الآن به یه خدا نیاز دارم، یکی که فکر کنم این وضع رو به وجود آورده و دنیایی ساخته پر از آدمایی که تنهان، حیران، گیجن و حتی نمیدونن چی میخوان و خیلیاشون گیر کسانی میفتن که اصلاً ذره ای لیاقتشون رو ندارن، خیلیاشون با لباسایی میگردن که برازنده شون نیست... یه خدا میخوام که تا میخوره بزنمش و فحشش بدم... ولی این جهانِ بی خدا چی؟ دیگه نمیشه دل بسوزونی برای خودت و دعوا کنی... فقط باید سعی کنی همه چی رو تغییر بدی، همه ی آدما یکی رو نیاز دارن که دوستشون داشته باشه و ارزششون رو بدونه، من همچین کسی رو ندارم، حتی پدر و مادرم با یه لاک مشکی کاملاً پتانسیل اینو دارن که نفرینم کنن! هیچ کسی خودِ منو دوست نداره ولی اینجا تنها کاری که واقعاً باید کرد اینه که تنهاییتو بپذیری و دیگه سعی نکنی هیچ کسی رو پیدا کنی که بهت احساس متفاوت بودن بده... فکر میکنم همه ی مردا احتمالاً اینا رو به دخترایی که از نظر من خیلی پایین تر از عامی هستن میگن، اینکه تو تکی و تو فلانی و بهمانی ولی دروغه... مرد ایرانی همیشه دشمنه و همیشه در اعماق وجودش به پایین تر بودنِ تو اعتقاد داره، هرگز نباید بهشون اعتماد کنی اونا از پشت بهت خنجر میزنن...

چقدر سخته عادت به تنهایی و سخت تر از اون اینکه عاشق خودت باشی... به هر حال وقتی واقعاً حس میکنی لیاقتش رو داری باید جایِ اون عاشق رو برای خودت پر کنی... ولی من همیشه اینو میدونستم و همیشه باز اشتباه و اشتباه و اشتباه...

البته اینم بگم که من هر کاری کردم حتی اشتباهام برام قابل احترامن! شاید من دستِ کسانی رو لمس کردم و باهاشون عشقبازی کردم که در نهایت لیاقتشون بیشتر از لیسیدن گِلِ زمینی که من از روش رد شدم نبوده ولی به خاطر این نباید بذارم دیگران شماتتم کنن، مهم تر از اون... نباید خودمو شماتت کنم... هر آدمی کوپنِ اشتباه داره!!


زمانی برای کودکِ آینده مینوشتم، ولی من دیگه هرگز برای کودکی نخواهم نوشت... دیگه هرگز به عشقی که منتظر منه ایمان ندارم و وقتی ساعت 22:22 میشه آرزو نمیکنم عاشق بشم... قلبم شکسته و شدیداً غمگینم... غمگین از اونچه با زندگیم کردم و میکنم...

  • آلیس تمپلتون

مدال تفاوت

من فکر میکنم خیلی از آدما، به خصوص کسانی که دستی به کتاب برده باشن، گاهی فیلم خوبی دیده باشن، یا در هفته سرجمع بین ده تا بیست دقیقه تفکر کنن ، مثل خود من عمیقا اعتقاد دارن که آدمای متفاوتی هستن و این متفاوت بودن یه جور حس برتری در خودش داره.
وقتی بحث سر تفاوت میشه ما دو ماهیت نیاز داریم مشکل اساسی اینجاست که ما نمیدونیم دقیقا با چه چیز متفاوتیم؟ با چه چیزی و چه کسی؟ یعنی هم میدونیم هم نمیدونیم. ما با همه متفاوتیم! ولی این همه چیه؟ آیا ما اصلا میدونیم این "همه" چیه که خیلی راحت بگیم باهاش تفاوت داریم؟ اصن چرا راه دور بریم ما خودمونم نمیشناسیم! یعنی فقط دو تا مجهول داریم که شناختی ازشون نداریم و بیخودی میذاریمشون تو یه معادله!!
میزان احساس تفاوت بین خود و موجودی به نام "دیگران" در انسانها متفاوته، احتمالا همه یه دزی ازش دارن، ولی وقتی از یه حدی رد میشه میری تو دسته ی آدمای "خود متفاوت بین" که شباهت های زیادی به هم دارن.
این درست مثل یه ویروسه یعنی حتی وقتی فکر میکنی از شرش راحت شدی داره روت اثر میذاره. حتی الان که دارم در مورد آدمای خود متفاوت بین حرف میزنم یه ندایی تو ذهنم میگه من با اونا متفاوتم. بدیش اینه که وقتی دقت میکنی... خوب خوب که دقت میکنی میبینی درست همون چیزایی که به خاطر نداشتنشون متفاوتی، تو وجودت هستن و اینجاس که آه از نهادت بر میاد. هر چی بیشتر روی جنبه های متفاوت وجودت تمرکز میکنی و بهشون میبالی بیشتر از حقیقت فاصله میگیری.
یه آدم حقیقتا متفاوت که میدونه دقیقا از چه لحاظی با چه کسانی متفاوته میتونه کسانی رو شبیه خودش پیدا کنه، ولی وقتی ویروس خود متفاوت بینی به وجودت میفته تو حتی با خودت هم احساس تفاوت میکنی! اینجوری تنها میشی چون دیگه هیچ کسی رو شبیه خودت نمیتونی پیدا کنی. حتی خودت خودت رو درک نمیکنی! دیگه نمیدونی چی میخوای!
بدیش اینه که درست تا وقتی که فکر میکنی حست درست میگه فقط نمیدونی چی میخوای ولی وقتی به حست شک میکنی دیگه حتی نمیدونی که چی نمیخوای و این یعنی آشوب!

من خیلی تنهام چون نمیتونم کسی رو پیدا کنم که بخوام باهاش دوست باشم، هیچ کس تو اصول من نمیگنجه، تا یه مدت پیش فکر میکنم فقط موضوع ایرانی بودنه، ولی تجربه دوستای خارجیمم نتیجه ی بهتری نداشت. اصولا نمیتونم مردها رو درک کنم. تا فکر میکنم اوه اونی که میخوام رو پیدا کردم میبینم عمیقا در اشتباه بودم!!
در بیشتر موارد حتی نمیتونم با طرف حرف مشترکی پیدا کنم ولی گاهی یکی پیدا میشه که میتونم باهاش حرف بزنم مثل یه پسری که پریشب باهاش آشنا شدم. اولش کلی حرف زدیم در مورد اون مقولاتی که من دوست دارم در موردشون بحرفم. کتاب و فیلم و موسیقی و ...
بعد اون بهم گفت که با چت مشکل داره و بحرفیم. وقتی زنگ زد بهم هیچ حرفی نمیزد فقط سکوت منم برای اینکه جو رو از اون خشکی در بیارم و باعث شم حرف بزنه شروع کردم به حرفای الکی از هزار جا. سرکار و خونه و چیزای بی اهمیت و حقیقتا چرت و پرت.  ولی خب من فکر میکردم این فقط برای اینه که اونم یه حرفی بزنه ولی هر چی ساکت میشدم اونم ساکت بود!! اینجوری پیش رفتیم و آخرشم که قطع کردیم من فکم درد میکرد. البته حقیقتا هر کسی منو بشناسه میدونه وقتی یخم باز بشه پرحرف میشم ولی واقعا ازش لذت نمیبرم!!
فرداش بهم گفت من به تو حس دارم! گفتم یه چیزایی از نظر من منطقه ممنوعه س نه از این نظر که وارد شدن بهش در کل آن نرمال باشه ولی یه زمانی داره واسه خودش و نمیتونم به کسی که روز اول آشنایی از هوسش با من حرف میزنه احترام بذارم. اینجا بود که گفتم من با بقیه دخترا فرق دارم من اصول محکمی برای خودم دارم. هر چند صمیمی ام و مسلمون نیستم ولی دلیل نمیشه آدم ولنگار و هپلی ای باشم (تو ایران خیلیا عمیقا فک میکنن دلیل میشه، حتی اگه در لایه های بالایی ذهنشون از این فکر آگاه نباشن)
اینجا بود که بهم گفت چرا فکر میکنی با دیگران تفاوت داری؟! من هیچ تفاوتی نمیبینم توام یکی هستی مثل بقیه دخترا و دوس داری ساعتها در مورد مسائل بی اهمیت پرحرفی کنی. تو فقط خودت فکر میکنی چون کتاب میخونی و چهار تا ایده داری با بقیه فرق داری! تفاوت یعنی درک مستقل از جهان.
حقیقتا باید بگم حمله ی بی رحمانه ای بود. نه فقط برای اینکه اون اینجوری منو دید اونم بعد از دو روز آشنایی، به این خاطر که برگشتم به گذشته م نگاه کردم و همش تنهایی دیدم. تنهایی تو همه مقاطع فقط چون عمیقا میدونستم با بقیه فرق دارم و ازشون برترم. قبلا هم کسانی بهم گفته بودن اشتباه میکنی و برتر نیستی ولی اعتقاد من عمیق تر بود یعنی در واقع اون کسانی هم که بهم گفته بودن اصولا خالی از هر گونه وجهه ای بودن در نظرم. دیشب چند لحظه فکر کردم که شاید حقیقتا اون چیزایی که من تو اون دو ساعت مکالمه ی تلفنی گفتم ساکنین حقیقی ذهن من بودن و نه اون فلسفه ای که من در مورد جهان دارم! شاید من یه دختر واقعا تیپیکالم! درست به حماقت و ابهام "همه". درست مثل همکارام که همیشه در مورد خریداشون حرف میزنن و ساعتها و ساعتها همینطور خسته نمیشن!
این فکر اونقدر بهم فشار آورد که معده مو ترکوند.
درسته. راست میگه. افکار کاملا تیپیکالی در لایه های زیرین مغزم هست افکاری مثل دغدغه های اونایی که بهشون میگم عوام، که اتفاقا همون افکارم کنشهام رو میسازن. من هرگز کار واقعا ویژه ای نکردم! یه عالمه ایده و عمل هیچی!! از کجا معلوم همه ی اونایی که اسمشون رو میذاری عوام کلی ایده ندارن؟؟
این افکار به طرز نگران کننده ای منو غمگین و مریض کرد. دیدم نه تنهایی دیگه مهمه نه هیچی. فقط میخواستم مدال تفاوتم رو پس بگیرم. اینجا فهمیدم بنیادی ترین ارزش من متفاوت بودنه!! متفاوت بودن با ماهیتی که شناختی ازش ندارم. یهو زلزله اومد درونم. نه که هرگز این فکر به ذهنم نرسیده بود ولی هر بار هم همینقدر آسیب میبینم تا تصمیم میگیرم ایگنور کنم قضیه رو و برگردم به همون تفاوت شک برانگیزم.
میخوام تلاش کنن یه واژه رو از لغت نامه ی زندگیم حذف کنم و از درونم نگاه کنم نه از بیرون. مهم نیس اون موجود موهوم چی میبینه و چی فکر میکنه. مهم منم. اگر من به اون چیزی که هستم و اون شرایطی که دارم آگاه باشم اون وقت دیگه به اون مدال تفاوت نیاز ندارم. یعنی منظورم اینه که اگه خودم به یه وجود یکدست تبدیل کنم و بدون هیچ کاستی تمامیت خودم رو زندگی کنم و دیگرانی نباشن، دیگه اون مدال تفاوتم اگه واقعا مال من باشه بی اهمیت میشه...

آینه ای رنگ تو عکس کسیست 
تو ز همه رنگ جدا بوده ای....
  • آلیس تمپلتون