می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

آخرین مطالب

۴ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

خلأ امید

چند روزیه سطحِ شادیم بدجوری کشیده پایین! یه جورایِ عمیقی غمگینم. بزرگ شدن رو دوست دارم، اینکه همیشه، هر چقدرم که غمگینی میدونی یه چیزی به جز این غم هست، میدونی اینم میگذره و باز شادی میرسه چون بدتر از ایناش رو گذروندی، میدونی چه چیزایی صرفاً به جسم مربوط میشه، چه چیزایی مقطعیه و چه چیزایی بی اهمیته، گیرم که هنوز یاد نگرفتی ازش بگذری ولی همین که میدونی در کل اهمیتِ زیادی نداره خودش کمک بزرگیه! خوبیِ بزرگ شدن اینه که میدونی کجایِ استخر نمیشه شیرجه رفت! یعنی منظورم اینه که میدونی چه چیزی واقعاً عمقی برای غرق شدن نداره، ولی خب بدیشم اینه که عموماً آدم بزرگا به این نتیجه میرسن که هیچ جاش نمیشه شیرجه رفت در حالیکه این درست نیست! همیشه یه جاهایِ عمیقی داره! آخر اپیوزد سومِ فصل یک لاست رو دوست داشتم، همیشه تو عمیقترین بدبختی ها لحظاتِ شیرینِ خوشبختی وجود دارن! شاید به خاطر همینه که آدما میتونن بدبختی رو تحمل کنن!

غمم خیلی پیچیده س، ترکیبی از چند احساسِ قدیمی که فقط یاد گرفتم که بالاخره میگذرن، هر وقت یادم میان... خب مجبورم صبر کنم تا خودشون برن!
بیشترش یه سری چیزاییه که تو فکرم حلش کردم ولی هنوز تو قلبم حل نشده! هنوز سنگینیش تو قلبم هست! من باید فکرم رو کنترل کنم.

"پیچیده ست"، "نامفهومه"، "گنگه"، "نمیدونم چیه"، "قابل بیان نیست"، دفترهای خاطراتم، وبلاگهام، همه پر از این عباراته! ولی تا کی؟

نمیدونم دقیقاً قلب چیه؟ این که میگن آدمایِ شجاع و جسور قلبشون قویه، نمیدونم دقیقاً کجاشونه! شاید قسمتی از مغزمونه که بهش میگیم قلب، شایدم ماهیتِ جدایی داشته باشه، البته من اصولاً از بابتِ دریافتی هایِ خودم لزومی نمیبینم به جز مغز دریافت کنندۀ دیگه ای داشته باشم! یعنی همیشه تقریباً میدونم هر فکر و هر حس و هر آگاهی ای از کجای مغزم میاد! ولی راستش بعد از بحثی که با بشرا داشتم دارم به این قضیه شک میکنم، وقتی تو تحت تربیتِ یک دین بزرگ شده باشی، قطعاً خیلی طول میکشه که یاد بگیری صرفاً بر مبنایِ چیزی که میدونی، چیزی که میبینی و چیزی که علم میتونه ثابتش کنه دنیا رو بشناسی! سخته، یه جورایی اراده ی محکمی میخواد که این مرحله رو کامل کنی، باید تناقضاتِ درونیت رو تریس کنی! باید همه چی رو با همه چی جور کنی. خب من الان پر از ابهامم، عقایدِ سابق هنوز یه جایی درونِ من هست و روش جدید هم میگه صرفاً چیزی رو که میبینی باور کن، ولی باور کردن یه جوری نیست که بگی و بشه! اگه میشد من الان خودمو مجبور میکردم باور کنم که واقعاً افکارِ یه سری آدما تو زندگیم هیچ تغییری ایجاد نمیکنه و بعد قطعاً انقدر به خاطرش آزار نمیدیدم، ولی باور کردن سخته! به خاطر همین یه سری باورها هنوز هست و یه سری افکاری که هنوز روحی از خودشون ندارن کاملاً!

خلاصه میخوام بگم من آدم ترسویی هستم و میدونم که باید قلبم رو قوی کنم ولی از اونجایی که دقیقاً نمیدونم قلبم کجایِ مغزمه و یا اگه موجودیتی مجزاست دقیقاً چیه و کجاست، به خاطر همین موندم پا در هوا!
  • آلیس تمپلتون

یاغی

به نظرم زندگی از اونجایی شیرین میشه که یاد میگیری که یاغی باشی، یاد میگیری آدما تا جایی که به تو مربوط میشه هرگز نمیتونن خیلی مهم باشن.

به خصوص این وقتی مهمتر میشه که تو یه دختر باشی! به عنوان یه دختر تو همیشه جوری بار میای که به حرفِ دیگرانی گوش بدی، پدری برادری دوست پسری شوهری، مادری خواهری حتی... چشم بگی و فکر کنی که این به نفعته که دیگران برایِ زندگیت تصمیم بگیرن، چون اونا مطلقاً خیرت رو میخوان و تنها کسی که نمیفهمه این خیرِ کوفتی چی هست و چطوری میشه بهش رسید خودتی!

به عنوان یه دختر مطلقاً آخرین نفری هستی که تو زندگیِ خودت اثر میذاری. مدام زیر فشاری و با کوچیکترین لغزش (!) به ظالمانه ترین طریق محاکمه میشی و موردِ قضاوت قرار میگیری. خسته کننده ست. کسل کننده ست دختر بودن! مخصوصاً تو این دیارِ گل و بلبل!

مدام موردِ آزار و تجاوز قرار میگیری، همه ی تجاوزا جنسی نیست.

اگه دنیا جایِ بهتری بود، دخترها آزاد بودن، ملکه بودن، شاد بودن و میتونستن بخندن و آواز بخونن... اگه دنیا جایِ بهتری بود جنسیت اصلاً اهمیت نداشت، ولی دنیایِ آدما واقعاً جایِ امن و قشنگی نیست...

طول میکشه تا یه دختر با تربیت سنتیِ ایرانی ساده ترین چیزِ دنیا رو یاد بگیره! اینکه زندگی و زمانش مالِ خودشه! ولی وقتی یادش میگیری، وقتی شروع میکنی یاغی باشی، شروع میکنی به پذیرفتن و رد شدن از بدترین قضاوتهایی که ممکنه در موردت بکنن، شروع میکنی به ندیدنِ دیگران و دیدنِ خودت، اون وقته که بویِ زندگی به مشامت میرسه و میبینی بالکل با اون چیزی که فکر میکردی متفاوته! میفهمی اون لولوخورخوره ای که ازش میترسیدی فقط در ذهنِ مادر و پدرت بوده و به ذهنِ تو تزریق شده و اصولاً هیچ اتفاقِ بدی قرار نیست برایِ تو بیفته... نترس!

  • آلیس تمپلتون

Room

زندگی یعنی همین!
یعنی شب باشه و تنها باشی و یه فیلمِ محشر ببینی یا کتاب بخونی یا بنویسی...

زندگی اون نیست که چیزی رو مجبور باشی براش بفروشی!! زندگی حقِ توئه!!

به جرأت میتونم بگم Room زیباترین فیلمی بود که تو همۀ زندگیم دیده بودم یا میتونستم تصور کنم که ببینم!
یه طرف تحلیلیه که میتونی از یه فیلم و افکارت در موردش داشته باشی و یه طرف حس و ادراکت از فضاست... این فضا حقیقی ترین فضایی بود که میشد تصور کرد...

یه اتاق که از هر طرف تا ابد ادامه داره، خیلی بزرگتر از دنیایی که من درش زندگی میکنم. فقط کافیه هوشیار باشی، فقط کافیه اونقدر خسته نباشی که از ساعت 10 شب چرت بزنی... فقط کافیه مجبور نباشی حرف بزنی، کار کنی... فقط کافی بود یه گوشه ی دنیا جایی داشته باشیم و اون وقت دنیا خیلی بزرگتر از الان بود... رویاها رنگی تر و زنده تر بودن...

فقط کافیه بتونی موزارت گوش بدی، کتابی داشته باشی که شب خوابو ازت بگیره... واقعاً اینا کافی تر از کافیه، ما همه میدونیم ولی فراموش میکنیم... چرا فراموش میکنیم؟

جهان در اجزاش تکرار میشه و امتداد پیدا میکنه! هر جزیی میتونه همۀ جهان باشه و همیشه زندگی میتونه عمیق باشه...

چی میشد اگه زندگیامون انقدر آشفته نبود، چی میشد نیاز نداشتیم سالهایِ زیبایِ جوونیمون رو تو محیط های بسته کار کنیم و دروغ بگیم و بشنویم تا پول داشته باشیم که دنیا رو تجربه کنیم؟؟ چی میشد همه برای خودمون کار میکردیم و همه میتونستیم ایتالیا رو ببینیم، سوئد! ژاپن! اقیانوس...

چی میشد زندگی مجانی بود. چرا قانون رو وضع کردیم، میشد همه چیز مالِ همه باشه! اونجوری مجبور نبودیم کار کنیم، میتونستیم رها باشیم، تو طبیعت، میتونستیم سکوت رو تجربه کنیم... میتونستیم آروم باشیم و از ته دل بخندیم و گریه کنیم... اون موقع همه چیز مثلِ دنیایِ جک عمق داشت...

ولی مجبوریم بریم سرکار... چرا؟ چون مجبوریم با پول زندگی کنیم! چرا؟
اگه فرار کنیم چی؟

دیشب The Sea Inside رو میدیدم، اون لحظه ای که تو تصورش به سمت دریا میره.... اون لحظه به کل زندگیِ مصنوعیِ مسخره ی ما می ارزه، به کل تجربه هایی که از دریا داریم... اون واقعی بود. ولی اون مجبوره اتانازی کنه! چرا؟ چون اونم محتاجِ دیگرانه... درست مثلِ من اگر سرکار نرم...
من مالِ این زندگی نیستم. من باید از این جا برم.

میترسم و دلم میخواد گریه کنم.... مطمئنم اون بیرون یه جایی هست که مالِ من باشه ولی من ازش دورم، سبعیتِ انسان بینِ من و خواسته م فاصله میندازه، اگر بخوام کارمو ادامه بدم مثلِ بقیه ی آدما تبدیل به فسیل میشم و کم کم زندگی در من میمیره... ولی اگر بخوام برم... اگر بخوام برم باید از نویسندگی پول درارم کاری که حتی اونقدر خوب بلدش نیستم که تو یه مسابقه ی مسخره مقام بیارم! هر چند که عاشقشم! ولی بازم باید دیگران ارزیابیش کنن... ولی اصلاً چرا من باید برایِ دیگران بنویسم؟

غم زده م. چیزی وحشتناک تر از ذره ذره مردن نیست... هر کی در اطرافم میبینم فقط یه مرده ست!
من باید فرار کنم و اتاقِ خودم رو پیدا کنم...
ولی آیا من میتونم تویِ دنیایِ خارج بدونِ پول زندگی کنم؟!

تا حالا اینجوری به دنیا نگاه کردی که چی میشد اگر ما برای زندگی کردن نیاز به پول نداشتیم؟! آدما میتونستن خودشون باشن، نیاز نداشتن که خودشون رو تو یه سری شغلی که کار براش هست به روووور جا بدن... دیگه دنیا جایِ ترسناک و ناامنی نبود... دیگه کسی کسیو نمیکشت، دیگه کسی کسیو تحقیر نمیکرد و کسی از کسِ دیگه ای بزرگتر و مهمتر نبود...

از وقتی رفسنجانی مرده امید به زندگیم خیلی کم شده، تو دنیایی که ابر پولدارش تو 82 سالگی میمیره، من قراره چند سال عمر کنم؟ تو این زندگیِ کوتاه چرا انقدر الکی دور و برمون شلوغه؟
به قول جک این دنیا اونقدر شلوغه که زمان کم میاد براش... ولی در واقع اون چیزی که از کل دنیا حقیقت داره تو یه دشت و یه جنگل، حتی تو یه درخت وجود داره...
چه نیازی هست بری فرانسه برای دیدنِ سن؟ همه ی رودها شبیه سن هستن! همه ی آبشارها شبیه نیاگاراست اگه با دقت بهش نگاه کنی، اگه پر از آشفتگی نباشی، اگه بتونی سکوت کنی...

نباید انقدر ترسو باشم... باید پامو از این زندگی بکشم بیرون، نباید خودمو برای خاطر پول بفروشم! من بالاخره میتونم یه گوشۀ این دنیا زندگی کنم! یالاخره میتونم یه جا به خودم مشغول بشم و سکوت پیشه کنم.

چقدر من امشب باز خودم شدم... چقدر دلم برایِ خودم بودن تنگ بود... انگار این یه سال، این مدتی که از شلوغ شدنِ زندگیم گذشت تمومِ مدت خودم یه گوشه ای منتظر واساده بود که نظری بهش بندازم... پامو میکشم بیرون، من دیگه ادامه نمیدم، اگر موفقیت اینه من نمیخوامش! ترجیح میدم به جایِ 100 سالی که آرزوش رو داشتم 10 سال زندگی کنم و خودم باشم، ترجیح میدم به جایِ تجربه ی نیاگارا خودمو تجربه کنم، سکوتِ خودم رو اگه داشته باشم دیگه هیچ چیزی به نظر باهاش برابری نمیکنه....

بهار آمد و شمشادها جوان شده اند.... پرندگان مهاجر ترانه خوان شده اند...
  • آلیس تمپلتون

پست اول

خب فکر میکنم سخت ترین کار انتخاب اسم باشه، یا شایدم من زیادی از یه کلمه انتظار داشتم!

مدتهاست که به نوشتن محتاجم، وبلاگ قبلیم دیگه ارضام نمیکرد، منو محدود میکرد و همه کاره نبود، یه حرفایی بود که نمیشد توش زد، برای پستِ هر مطلبی کلی میبایست فکر میکردم و اغلب هم پست نمیشد. تصمیم گرفتم آشیونۀ بزرگتری برای نوشته هام بسازه، جایی که بتونم اگر نه همه، بیشترشون رو توش پناه بدم، چند بار اومدم بلاگ که خونه م رو بسازم ولی همون مرحله ی اول تو انتخاب اسم موندم و بیخیال شدم...

دنبال اسمی میگشم که گویا باشه، گویایِ اون چیزی که هستم و میخوام دیده بشم، ولی تمامِ جنبه های وجودم تو هیچ کلمه ای جا نمیشد! اسمِ وبلاگِ قبلیم پیش ذهنی در خواننده ایجاد میکرد که من نمیخواستمش. میخواستم ذهنِ خوانندۀ من رهایِ رها باشه، چون چیزی پیدا نکردم که مقصود رو برسونه تصمیم گرفتم اسمی بسازم که هیچی رو نرسونه!

آلیس البته از سالها قبل اسمیه که معمولاً انتخابش میکنم و به جز اسم خودم تنها اسمیه که واقعاً همۀ اوقات منو راضی میکنه، چون بی رنگِ بی رنگِ، فقط رها شدگی در یه دنیای جادوییِ شگفت انگیز و دیوانه وار و غیر قابل پیش بینی رو میرسونه، بدونِ هیچ قضاوتی این اون چیزیه که صرف نظر از همۀ بالا پایین های زندگیم همیشه هستم! ولی تمپلتون یه جرقه بود، همین جوری... قراره این چیزی رو نرسونه!

چون آدم کمالگرایی هستم کم اتفاق میفته از چیزی راضی بشم، البته خیلی وقتا رضایت میدم ولی کم راضی میشم! خیلی نقشه دارم که وبلاگم قراره چطور باشه، چه مطالبی توش بذارم و چه نظمی بهش بدم و چه مدل دوستایی قراره اینجا پیدا کنم و چقدر در نوشتن قراره پیشرفت کنم.... همۀ اینا قابل کنترل نیستن.

یعنی در واقع درست از وقتی که تو مسابقه ی نویسندگی مطلبم هیچ مقامی کسب نکرد، یه جورِ خوبی از نوشتن برایِ نویسنده شدن ناامید شدم، من تلاشمو نکردم، هنوز اول راهم، تازه شاید هرگزم نویسندۀ خوبی نشم ولی این نیازِ منو به نوشتن کم نمیکنه، من باید بنویسم، تا انسان بمونم. نمیخوام تموم و کمال شروع کنم ولی میخوام دوباره شروع کنم به نفس کشیدن لابلایِ نوشته هایِ خودم، میخوام بازم شدیداً درگیر خودم بودن بشم، دوباره شبها تا صبح از افکارم بنویسم.

دلم برایِ خودم بودن تنگ شده، چیزی که درست از روزی که کارم رو شروع کردم و سکوت و انرژیمو از دست دادم فراموشش کردم...

پس به نام زندگی آغاز میکنم... :)

  • آلیس تمپلتون