می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

آخرین مطالب

کابوس

دیروز پامو جراحی کردن.

از همون جمعه که این اتفاق برام افتاد فک میکردم خب به هر حال تجربه شد، تو بیمارستان بهم گفتن خیلی قوی ای، چون با اون وضع داشتم میخندیدم، بعد از جراحی هم وقتی به هوش اومدم ناهارمو با اشتها خوردم و کامل خوب بودم...

تا اینکه برگه ی ترخیص رو دیدم... اونجا دیگه گریه کردم...

خلاف چیزی که دکتر بهم گفته بود که تاندون پام خراش خورده تو اون نوشته بود پارگی...

پارگی تاندون آشیل یعنی کابوس...

عین خر میترسم...

تنها آرزو و هدفی که من دارم اینه که بک پکر بشم و جهان رو بگردم این تنها چیزیه که تو زندگیم واقعا شبیه آرزوئه... ولی الان این آرزوم به خطر افتاده...

دکترم گفت که بعد از ۲۲ روز خوب میشی ولی عملم ۱ ساعت و نیم طول کشید، فکر میکنم جریان جدی تر از اونی باشه که دکتر میگه. نمیدونم میتونه بهم دروغ بگه یا نه؟

پامو آتل بستن سنگین شده، نباید هم بذارمش زمین، نمیدونی دستشویی رفتن چه مصیبتیه با این وضع... با یه پای سنگین گنده باید بپر بپر کنم... چون یه قسمت از گوشت کنده شده و زخمه، نمیتونستن که گچش بگیرن...

هنوز استفاده از عصا رو یاد نگرفتم.با صندلی کامپیوترم جابجا میشم. باید آب زیاد بخورم که سم داروی بیهوشی از بدنم خارج بشه ولی هر بار آب خوردن آغاز یه مصیبتیه...

دلم میخواد مثبت فکر کنم...

دو هفته نمیتونم برم سرکار... میتونم تو این مدته کتاب بخونم، فیلم ببینم، کار کنم، مهمتر از همه میتونم فکر کنم... چیزی که یه مدت میخواستم همین نبود؟ یه استراحت طولانی مدت....

درد الان برام مهم نیست، فقط میخوام که خوب شم... فقط برای همیشه این درد برام نمونه.... کاش خوب شم...

  • ۹۷/۰۸/۲۸
  • آلیس تمپلتون