می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

آخرین مطالب
شهریور 97، سی سال و دو ماه و 7 روز زندگی کردم، یه عمر...
لیست دست آوردهام در این مدت رو میشه در چند قلمِ محقّر خلاصه کرد که در همونها هم اغلب اثر چندانی نداشتم و سرنوشت منو به اون سمت کشونده!

از لحاظ کاری که یک برنامه نویس معمولی ام (اونم معمولی در سطح ایران)! یه دونه زبان و دو تا IDE رو میشناسم و تویِ همونا کد میزنم!
از لحاظ مالی هیچ اندوخته ای ندارم به جز 600 هزار تومنی که از حقوق این ماهم باقی مونده.
از لحاظ فکری یه انسان پر از تناقضم! اونقدر که گاهی دهن که باز میکنم از خودم خجالت میکشم، یه تعداد افکار متناقض و تجزیه تحلیل نشده نشستن تویِ مغزم... جسته و گریخته چیزهایی خوندم و فکرهایی هم اِی... کردم... ولی بیشتر افکار و اعتقاداتم شدیداً بویِ نا میدن، حتی بعضیاش از یه زمانهایی که اون مدل تفکر مد بوده تو مغزم مونده و دیگه سراغش نرفتم تا وقتی که جایی بحثی شده و به حضورشون واقف شدم!

از لحاظ روابط انسانی با یک عده آدم معمولی تر از خودم در تماسم که همه بنا به جبر سرنوشت کنارم قرار گرفتن.

غمگین و افسرده نیستم، خوب میخندم و تفریح هم میکنم ولی همونقدر که دلیلی برای غمگین بودن ندارم برای شادی هم دلیلِ خاصی ندارم، فقط مخمو تعطیل کردم.

تو زندگیم کاری نکردم که بهش افتخار کنم! از خودگذشتگی ای، یا حرکتی در جهت تحقق بخشیدن به ایده هام...

روزهام بدون برنامه میگذره و من سالها و سالهاست، حتی میتونم بگم که از دبستان دنبالِ روزی میگشتم که بالاخره برنامه ریزی کنم و به رویاهام برسم.

رویام اینه که برم به یه سفر بی پایان، مدنیت رو رها کنم و به عمق سکوت و تنهایی، به عمق طبیعت برم و خودمو بشناسم و همونجا هم بمیرم، جایی که چشمام هیچ آدم و عقیده ی فیکی نبینه، همه چی درونی و خالص... هیچ هدف و ایدئولوژی ای نباشه!
موانعم یکی خونواده ست، یکی پوله که ندارم، یکی شجاعته که ندارم و اون یکی هم تنبلیه.

رویای دیگه م اینه که نویسنده بشم! ادبیات رو دوست دارم ولی تا حالا حتی یه متنِ نزدیک به خوب ننوشتم! حتی به اندازه ی نزدیک به کافی دانشِ ادبی ندارم.
اینجا مانعم فقط تنبلی و عدم اعتماد به نفسه که نمیذاره دست به قلم ببرم.

واقعی ترین دستآوردهام همین خیالات و ایده هاییه که خودمم باور دارم هرگز بهشون نمیرسم!

این مدته خیلی سرکار رفتم، تاسوعا هم که تعطیل بود رفتم سرکار و عاشورا هم اضافه کار زدم ولی دیدم چقدر عصبی ام، چقدر خسته م، چقدر یه مدته به هیچ چیزی فرای کار فکر نکردم! حتی کتاب ها رو جویده جویده و نصفه نیمه میخونم.
انگار یه شخصیت دیگه شدم!
جالبه من همیشه منزوی بودم! تو این مدته از چند نفر شنیدم که تو خیلی اجتماعی هستی! این البته برام تجربه ی جالبیه که مثلاً تونسته باشم غول خجالت رو که عمری منو زجر داده شکست بدم، برام مهم نیست اجتماعی باشم و روابطِ زیادی داشته باشم، ولی دوست دارم اون قسمتی از مغزم رو که مدام به دیگران فکر میکنه آزاد کنم... ولی نکته اینه که من این کارو نکردم! من چیزی رو شکست ندادم! ولی انگار اینجا آدما فرمِ شخصیتی دارن! انگار یه لباس تنِ من کردن و یه جور دیگه منو میبینن، اونجوری که من بعید میدونم باشم، الگو، بزرگ، قابل ستایش، زیبا، خوش تیپ، برند پوش حتی! یعنی مثلاً اگه من یه مانتوی 40 تومنی هم بخرم و تنم کنم همه چنان تحسینش میکنن که انگار از شانزه لیزه خریدمش 3 میلیون! این هم جالبه و هم جالب نیست! اینکه نمیتونم منشأ این حس ستایششون رو پیدا کنم اذیتم میکنه و از طرفی منی که همیشه در جامعه منزوی بودم و حتی یه دونه دوستِ درست و حسابی نداشتم یهو با کلی از اینا دوست شدم و این فکرم رو از مسائلِ دیگه منحرف میکنه و بهم یه نوع عزت نفس کاذب میده که دوستش ندارم!

هر روز 9 ساعت و نیم سرکاریم و یه چیز عجیبی هست که زمان دیگه از دستم در رفته! نمیتونم بفهمم یه هفته چه زمانیه!! این کاملاً خنده داره ولی روزها مثلِ هفته ها میگذره و هفته ها مثلِ روزها! هم حس میکنم یه روزه اینجام و هم حس میکنم 1 ساله اینجام! زمان حقیقی رو لمس نمیکنم، پرش هایی هم در زمان دارم، مثلاً گاهی فکر میکنم بچه م! شاید همه ی اینا برایِ سختیِ کاره که ذهن رو روشن میکنه!
اصولاً کارِ فکریِ سخت ذهن رو روشن و حساس میکنه و احساسات پرقدرت تر از اونچه که هستن ظاهر میشن! عین یک گردابه که میکشدت داخل و بعد همه چی از دستت در میره...
  • ۹۷/۰۶/۳۰
  • آلیس تمپلتون