می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

به گذشته برگشتن!

مدتیه که در اوج شادی وقتی دقت میکنم میبینم ترس و اندوهی در دلم هست که میگه شاید این آخرین بارهایی باشه که میتونی شاد باشی...
از آخرین بارهایی که این مدل ترس رو تجربه کردم سالها میگذره...
تو سالهای کودکی و نوجوونیِ من وضعِ مالی خونواده خراب بود، یه دغدغه ی مضحکی که به یاد میارم این بود که چون ماه رمضونا سه بار مسواک میزنیم خمیردندون بیشتری مصرف میشه و ما فقیرتر میشیم! همیشه تو خونه ی ما بحثِ مالی بود، من که درک نمیکردم اوضاع از چه قراره، ولی یادمه همیشه میترسیدم که یه روزی از گشنگی بمیریم!
این روزا هر جا میری بحثِ پوله!
تو میوه فروشی یه خانومی که بهش نمیومد وضع مالی بدی داشته باشه جلویِ بچه ی خردسالش گفت ما که اصلاً نمیتونیم میوه بخوریم فقط برای بچه ها میخریم خودمون که هیچ! یه لحظه تو نگاه کودکش نشستم و فکر کردم که اگر من بودم چقدر وحشت میکردم!
من مطمئنم وضعشون انقدر خراب نیست که نتونن میوه بخورن و مطمئن ترم که اون بچه وضع رو خیلی از این خراب تر تجسم میکنه...

یکی از کارگران تولیدی که تو سرویس ماست در آستانه ی ازدواج و تهیه جهیزیه ست! چند وقت پیش میگفت دو تا صافی خریدم 200 هزار تومن! بهش گفتم نمیشه یه خرده ساده تر بگیری؟ گفت دیگه از این ساده تر نمیشه ما داریم حداقل ها رو میخریم! فک کردم اگه واقعاً همه ی صافی ها حداقل 100 هزار تومن بشن (نه اینکه بهترین صافی ها 100 هزار تومن باشن) من لابد یه دونه بیشتر نمیخرم! این میشه حداقل! بهش گفتم خب لااقل عروسی نگیر، واقعاً این همه خرج تو این وضع مالی نیاز نیست، برای یک شب خوشیِ دیگران نباید انقدر به خودت فشار بیاری، گفت نمیشه بعدها حسرتش رو میخورم!

به کمد لباسام فکر کردم که درش کمی باز میمونه از بس که پره، به ویروس تجمل فکر کردم که تا چه عمقی از زندگیامون رسوخ کرده!
وضع موجود ترسناکه؟!

امروز نشستم کمی به زندگیِ خودم فکر کردم، به خرج هام، به تعداد دفعاتی که در ماه بیرون غذا میخورم، تعداد لباسهایی که میخرم در حالی که نیازی بهشون ندارم! بعد دیدم چیزی که این وضع رو ترسناک کرده همین عادتهایِ ماست! همین حماقت ماست که وضع رو این شکلی میکنه!
زمانی رو هم یادمه که پول کم بود، براش برنامه ریزی میکردیم، کم میخریدیم ولی همونایی که میخریدیم رو خوب نگهداری میکردیم و از داشتنشون لذت میبردیم ولی حالا تجمل یک نوعِ عادی از زندگی شده! جوری که حتی بهمون لذتی نمیده ولی بهش معتاد شدیم! یه جاهایی هم برگشت به گذشته خوبه!

تو این وضع موجود شاید حرف زدن از اینکه کمی از مصارفمون کم کنیم به نظر دیدگاه منفعلانه ای بیاد، شاید همه دوست داشته باشن از انقلاب بشنون و مسائل سیاسی، ولی حقیقت اینه که همه چیز از همین تجمل شروع شد! اینجوری کم کم احمق شدیم و به این جا رسیدیم...

فک میکنم مسائل ترسناکتری در دنیا هست...
  • ۹۷/۰۶/۲۲
  • آلیس تمپلتون

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">