می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

توقف

همه میدونیم بالاخره یه زمانی قراره ما هم بمیریم ولی فکر  میکنی وسط هیاهوی سرعت؛ اونجا که زندگی خیلی به نظر جاودانه و همیشگی میاد چند نفر به خاطر دارن که قراره یه زمانی بمیرن؟

این حس ناخالص بودن بهم میده، همین که ما یه سری دانش هایی داریم ولی همش رو در آن واحد در بالاترین سطح فکرمون نداریم که در تصمیماتمون اثر داشته باشن. یه چیزایی رو فقط میدونیم ولی هیچ اثر گذاری ای برامون نداره. یه چیزای مهمی مثل همین مرگ که میدونیم ولی بهش باور نداریم. 

هر وقت بهش فکر میکنم پاز میکنم و چند لحظه دیگه به هیچی نمیتونم فکر کنم! همه چی بر اساس ذهنیات منه و تصور وقتی که ذهنی نباشه سخته. جرات باور کردن مرگ رو ندارم...


دیروز صبح لحظه ای که از خواب بیدار شدم مملو ار حس خوشبختی مفرط بودم...

حتی وقتی که دلم میخواد از زندگی عادی و روزمره بیرون بیام بازم کارم رو جز روزمرگی ها نمیدونم. کارم رو معنوی و آسمانی میدونم. خیلی دلیل این حسم رو نمیدونم... انگار که مسخ شده باشم.

حالا باز در موردش مینویسم

این پست رو تو سرویس گذاشتم.

  • ۹۷/۰۶/۰۷
  • آلیس تمپلتون

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">