می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

امروز رفتیم بهشت رضا.
به قبرا نگا میکردم و هیچ اتفاقی در من نمی افتاد!
2 ساله، 18 ساله، 24 ساله، 70 ساله، دانشجوی کامپیوتر، مادرم، پدرم، همسرم، دخترم، پسرم، شهید...
البته گریه م گرفت، مخصوصاً برایِ اون دختری که سی سالش بود و شعر رو قبرش از زبان مادرش بود... ولی از نگاه یه بازمانده به قضیه نگاه میکردم! اون ته وجودم تکون نخورد که اگه من بودم...
یه مشت استخونِ از یاد رفته... خیلی دورم از اون فاز... از اون زماناست که همه چی رو خاکستری و بی معنا میبینم... معنویت هم برام کاملاً یه خاطره شده.

دو تا خانومه اومدن سر قبر پدرشون نشستن، یکیشون چند ضربه به سنگ قبر زد و با خوش خلقی گفت سلام بابا، روز جمعه ت بخیر، خوبی؟ چند لحظه بعد به شوخی گفت بابا؟ چرا جواب نمیدی؟ کجایی؟ نکنه باز هوو سر مامان آوردی؟ بعدم خندیدن و رفتن... فکر کردم واقعاً به نظر مرگ انقدر خنده دار و معمولیه... اون چیزی که سختش میکنه وابستگی هاست... این البته از دید بازمانده هاست، ولی چرا من انقدر از اون زیر دورم؟ اصلاً نمیتونم تصورش کنم که بعد از مرگ چیزی باشه...

یه زمانی تو فیسبوک پست گذاشتم هر زمانی عمیقاً به این فکر میکنی که توام یه روزی میمیری به اندازه ی بارِ اول ترسناکه، ولی الآن، در این مقطع زمانی دیگه برام ترسناک نیست، در واقع حس میکنم تو یک مه فرو رفتم، هوشیار نیستم.

موهام خیلی میریزه، تو همین سه ماهه ی اخیر نصف شده! اوایل خیلی دردناک بود برام، جوری که هر دونه ش قلبم رو به درد میاورد، میترسیدم بهشون دست بکشم و یه دونه دیگه شون جدا شه... موهایِ عزیزدلم.... همین موهایی که یه زمانی جونِ من بودن و باهاشون درد دل میکردم... یه زمانی وقتی دورم میریختن حس آرامش و امنیت بهم میدادن... ولی نه، الآن دیگه اهمیت نداره، فکر میکنم دیگه مهم نیست موهام زیبا و پرپشت باشه، چاق یا لاغر باشم یا پوستم بدرخشه، دیگه دلم نمیخواد چشمام رو عمل کنم، دیگه مهم نیست اگه یه روز موهام خیلی چرب باشه، حتی مهم نیست اگه یکی دو هفته دیرتر برم آرایشگاه یا ناخنام کج و معوج باشن... البته نه که اینا از افسردگی باشه یه جورایی از این قضیه گذشتم، یه گذشتنِ بد... حس میکنم چیزی در من از دست رفته، دخترانگیم تموم شده و دیگه هرگز اون کسی که قرار بود از این زیباییها لذت ببره نمیاد... دیگه هرگز قرار نیست تو یک رابطه ی تر و تازه و مهم باشم، دیگه هرگز قلبم نخواهد تپید و عاشق نخواهم شد، هر چی جلوتر میرم مردها نفرت انگیزتر و زمینی تر و متعفن تر میشن، همه غایتِ آمالشون سکسه... دیگه قرار نیست تو دیدِ یک مردِ دوست داشتنی، زیبا باشم و از این زیبایی به خودم ببالم... پس چه فایده که زیبا باشم و یه پسر ناپاک از کنارم رد بشه و بگه جووون خوشکله؟ دیگه تو این سن و سال هر مردی که میبینی وامونده ی سکسه، هیچ مردی پاک نیست، عشق تو هیچ قلبی نیست، همه مردایِ متأهل کثیفن و چشمشون دنبالِ زنایِ دیگه ست... پس بهتره که زشت و ژولی پولی باشی و کسی طرفت نیاد و تو در این خیال بمیری که عشقی هست... درخیالِ اینکه مردایی هستن که عاشقِ دخترایِ ساده ی عینکیِ کتاب به دست میشن، مردایی که هر حرکتت رو اونجور که میخواد تعبیر به فاحشگی نمیکنن... وقتی این مردا مردن کاش زیبایی هم بمیره...

اون وقتی که تصمیم گرفتم "زن" بشم، جز اینکه فکر کردم دیگه وقتش رسیده لذت رو کشف کنم دلیلِ دیگه ای هم داشتم، فکر کردم هرگز نمیخوام با مردی ازدواج کنم که اگر دختر نباشم حاضر به ازدواج با من نباشه... اینو یک محک دیدم... دیشب داشتم فکر میکردم اگر میدونستم با این کار انقدر دردسر و توهین رو به خودم جلب میکنم آیا بازم این کارو میکردم؟ اینکه هر بار با کسی برای ازدواج آشنا میشم باید در برابر پسری که شاید تا این سن 200 بار سکس داشته، شاید خودش فاحشه ست و نصفِ عمرش در آغوشِ فاحشه هایِ واقعی گذشته، به سختی خودمو از فاحشگی تبرئه کنم و کلی توضیحِ بی اهمیت بدم... خودِ 28 ساله یِ پر شر و شور و فارغ از جهانم رو که این تصمیم رو گرفت، با خودِ 30 ساله ی خونواده دوست و ناامیدم روبرو کردم، خودِ 30 ساله م یه نگاه غمگین و متوقع به خودِ 28 ساله م انداخت و گفت خب ببین تو حق نداشتی برایِ همه مون تصمیم بگیری، تو فکر نکرده بودی که یه تنه نمیتونی به جنگِ یه فرهنگ بری؟ فکر نکردی در 50 سالگی تنها بودن یعنی چی؟ فکر نکردی که این به هر حال برایِ تو یه سرمایه ست؟ ولی خودِ 28 ساله م کماکان قبول نداشت که بود و نبودِ یه پرده بتونه چیزی رو در وجودش تغییر بده یا کمی حتی از پاکیش کم کنه، یه خرده با هم بحث کردن و بازم خودِ 28 ساله م پیروز شد! نه اون پرده ی بی اهمیت سرمایه ی من نبود! من خیلی فراتر از اینم، من یه دنیام! بعدم ببین من کماکان نمیخوام با مردی ازدواج کنم و صاحب بچه بشم که بود و نبودِ یه پرده تو تصمیمش اثر بذاره و "شوکه ش کنه"!! نه راست میگی خودِ 28 ساله ی من! اگه به عقب برگردم بازم همین کارو میکنم تا خودمو در موقعیتی نذارم که با یکی از این مردایِ احمق ازدواج کنم... گیرم همه ی مردها احمقن... خب میذارم وقتی کمی وضعِ مالیم خوب شد سرپرستیِ یه دختربچه رو میپذیرم و با هم دیگه خونواده میسازیم، خونواده که همیشه یه مردِ احمق لازم نداره... خودِ 30 ساله م حرفای خودِ 28 ساله م رو قبول داره ولی خب... دلش بغل و نوازش میخواد... دلش قربون صدقه میخواد... دلش نگاه عاشقانه ی مردی رو میخواد که به هر طریق (حالا چه برایِ یه پرده یا با هر بهونه ی دیگه ای) اونو پاک میبینه... آخه پریودم دیگه... انگار تموم خونِ بدنم داره تموم میشه... ضعف دارم...
  • ۹۷/۰۵/۱۲
  • آلیس تمپلتون

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">