می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

آخرین مطالب

پگیِ درونم

فردا امتحان دارم و باید برم درس بخونم ولی یه چیزی رو باید بنویسم امشب، چون ممکنه دیگه یادم بره...

من فکر میکنم یکی از سخت ترین کارها برایِ آدمایِ چندشخصیتی (یعنی کسانی که به خلوص شخصیتی نرسیدن و شکستگیها و پرش هایی در شخصیتشون هست) نوشتن باشه و بعد از اون سخت ترین کار خوندن اون نوشته هاست! چون هر بار که دست به قلم میبری یکی از شخصیتهات مهار رو به دست میگیره و یکه تازی میکنه، اگه بخوای همه شخصیتات با هم شروع به نوشتن کنن هرگز مطلبی رو منتشر نمیکنی چون به اجماع رسیدنِ اونا خیلی سخته! اگه یه متن رو با هم بنویسن پر میشه از تناقضاتِ خنده دار! آخه اونا به دلایلی خیلی با هم متفاوتن و اصولاً برای همین چندتان!
برایِ من خیلی سخته که مطالبِ خودم رو بخونم چون با خیلی جاهاش مخالفم و این آزارم میده چون اون گافهایِ شخصیتیم رو به رخم میکشه، اینکه مطلبی رو مینویسم و خودم نمیدونم چرا همچین چیزی رو مینویسم حالمو بد میکنه...

مطلبی که ظهر نوشتم از زبانِ یه دخترِ 17 ساله ی مظلوم نمایِ غرغرو بود، این دختر، غمگین و ضعیفه، اون فکر میکنه که نیاز به حمایت داره و میدونه که احتمالِ زیادی داره که اون حمایت رو دریافت نکنه در نتیجه مدام وحشت زده ست، از تنهایی خیلی میترسه، فکر میکنه همه چی بر ضدِّ اونه و همه باهاش دشمنن، همه مسخره و تحقیرش میکنن، غلو میکنه، به شدت شوآف، مظلوم نمایی و منفی بافی میکنه و شدیداً تعمیم میده اون میخواد ثابت کنه که اوضاع خیلی بده و این جوری حس میکنه برنده میشه چون ترحم و گاهی کمکِ دیگران رو به دست میاره، اون خیلی وقتا برایِ خودش گریه میکنه، حتی خودش رو در شرایطِ غم انگیز و خوردکننده تصور میکنه و ماتم میگیره... همیشه دلش به حالِ خودش میسوزه... این یکی از شخصیتهایِ غالبِ منه و دقیقاً همونیه که نوشته هاش خیلی آزارم میده! چون پر از احساسِ ضغفه... این شخصیتم کپیِ شخصیتِ پدره!

بعد میاد مینویسه من دیگه از خودم دست شستم و دیگه هیچی مهم نیست و من افسرده م... هیچ مردی دوستم نداره، من خیلی مظلوم واقع شدم،
ولی من اصلاً از خودم دست نشستم، اصلاً حتی بهش نزدیک هم نیستم راستش! درسته که من هیچ رابطه ی خوبی نداشتم ولی این وسط مظلوم هم نبودم وجداناً! یعنی من هرگز برایِ داشتنِ یه رابطه ی سالم انرژی و وقتِ کافی نذاشتم و خب نتیجه هم مشخصه...

من خسته شدم اونقدر سعی کردم که از زبانِ یک نفر بنویسم! من واقعاً یک نفر نیستم! البته این خوب نیست، این شکستگی هایِ شخصیتیِ من باید درمان بشه ولی راهش انکار نیست... امروز که داشتم دفتر خاطرات هایِ گذشته م رو مرور میکردم دیدم "مریم" هایِ مختلفی توش هست! البته این شخصیتِ 17 ساله ای که وصف کردم بیشترِ جاها غالبه ولی من شخصیتهایِ پخته تری هم دارم! فکر میکنم این یکی شبیه شخصیتِ "پگی" باشه (از شخصیتهایِ قدرتمندِ سیبل)، اون چون منابعِ احساسیِ بیشتری رو در اختیار داره بیشتر استقلال از خودش نشون میده و من گاهی اونو با خودم اشتباه میگیرم و اون گاهی ها زمانهاییه که از خودم بدم میاد و از زندگی ناامید میشم... ولی مثلاً من یه مریمِ خیلی شاد و مثبت اندیش هم دارم، اون به همه چی مثبت نگاه میکنه، عاشق رقصه، همیشه لبخند میزنه و مهربون و امیدواره! یکی دیگه هم هست که پخته تره، عاقل تره و میخواد از تمامیتِ من حمایت کنه! اون شخصیت مردونه ای داره، منطقی و آرومه و میتونه خیلی مستقل رفتار کنه، اون همیشه فکر میکنه که تو زندگی از پسِ همه کاری برمیاد و به هیچ کسی هم نیاز نداره... من اونا رو خیلی کم میشناسم... من خودمو خیلی کم میشناسم...

یه جای دفتر خاطراتم که مالِ 22 سالگیم بود نوشته بودم تو زندگی مسائلی هست که معلوم نیست مطرح هست یا نه؟
سالها و سالها مسائلِ تکراری داشتم، مسائلی که گاهاً حتی مطرح نبودن! دلم میخواد بالاخره یا حلشون کنم یا برایِ همیشه ولشون کنم! همین مسئله ی ازدواج مثلاً، حالا همیشه این شکلی نبوده، تو 22 سالگی من به روابطم با دوست پسرام همونجوری فکر میکردم که الآن گیر دادم به ازدواج! ولی شکلِ کلیش همونه!
این مضحکترین مسئله ایه که انسان میتونه بهش فکر کنه چون واقعاً در موردش هیچ اختیاری نداری! آدم نمیتونه به ازدواج به صورتِ تنها فکر کنه! ازدواج وقتی مطرح میشه که یه کسی باشه و به تو بخوره طوری که حس کنی بودنِ دائم کنارش میتونه به رشدت یا آرامشت کمک کنه! ولی اشتباهِ من تو زندگی این بوده که مدتها وقتم رو احمقانه تلف کردم و به چیزی فکر کردم که اصلاً شرایطش وجود نداشته!! این معادله هرگز حل نمیشه چون یه طرفش معلوم نیست!

این یک نمونه از مسائلِ تکراریه که من همیشه تو زندگیم داشتم! مسائلی که مثلاً از 9 سالگیم تا حالا با من بودن و فقط کمی شکل عوض کردن... اصلش هم همون شکستگیهایِ شخصیتیمه که نمیذاره مسائلم رو حل کنم، یعنی تا میام دست به حل ببرم مودِ شخصیتیم عوض میشه و اصولاً دیگه اون مسئله مطرح نیست!!

یه کسی بهم گفت تو یه آدمِ خیلی معمولی هستی با دغدغه هایِ آدمایِ معمولی، این مثلِ یه تیر به قلبم خورد، از اون آدم بدم اومد، چون من همیشه خودم رو یه آدم خاص میدونستم حتی در اون مقاطعی که خودم اعتراف کردم خاص نیستم بازم انتظار نداشتم دیگران همینطوری در موردم فکر کنن! ولی حالا که نگاه میکنم میبینم چقدر راست میگفت! من واقعاً یه آدم احمق و سطح پایینم... (اعتراف بهش خیلی دردناکتر از شنیدنشه ولی یه لذتِ مازوخیستی ترسناکی هم داره که امیدِ حلِ مسئله رو کمرنگ میکنه) سطح انسان رو مسائلش مشخص میکنن و وقتی تو هنوز مسائلِ 9 سالگیت رو داشته باشی این یعنی اینکه تو در حدِ یه بچه ی 9 ساله عقل داری...

میخوام سعی کنم خودم رو درمان کنم، اونقدر که تو ذهنم مسائلِ تاریخ گذشته و فاسد شده وجود داره همه ذهنیاتم بویِ تعفن گرفتن، اصلاً وقتی مینویسم دلم میخواد بالا بیارم از این همه تکرار...

میخوام حلش کنم ولی چطوری...
  • ۹۷/۰۵/۱۲
  • آلیس تمپلتون