می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

آخرین مطالب
دیگه سخت میشه یه وبلاگ مثلِ قدیما شکار کرد. کسی که صادقانه عمیق ترین احساساتش رو بریزه بیرون...
امروز رفتم بلاگفا و یه چند تایی وبلاگای قدیمی طور پیدا کردم، بعد حسرت خوردم که چرا مدتیه نمینویسم...
شایدم من کم میرم شکارِ وبلاگ ولی اغلب وبلاگا چرند شدن، یعنی یه سری از آدمایی که متعلق به دنیایِ وبلاگ نویسی بودن رفتن اینستاگرام و یه سریایی که متعلق به اینستاگرام بودن اومدن اینجا...
حوصله ی خوندن هم هی کمتر میشه...

این روزایی از زندگیم که ثبتشون نکردم روزایِ خاصی بودن، کارِ جدیدم رو خیلی دوست دارم، منو به چالش میکشونه، جوری که گاهی باورم نمیشه که سرکارم!
تنبلی میکنم و آموزشایی که باید ببینم رو نمیبنم و این باعث میشه خیلی از خودم راضی نباشم...
نگا همونجوری که اینجا دارم تنبلی میکنم...
ولی فکر کنم دارم آدم میشم، منظورم اینه که حواسم قوی تر شده..
در مورد سی ساله شدنم هیچی ننوشتم، حتی یه خط، نه اینجا، نه تو دفترم...
وقتایی که نمینویسم وقتاییه که روشن نیستم، خیلی با خودم نیستم... ولی با این وجود حس میکنم که کمی بزرگ تر شدم! راحت تر از کنار ناراحتی ها میگذرم و زودتر و عمیق تر شادی رو به دست میارم.

این روزا دارم خاطرات یک ندیمه رو میخونم، البته خیلی کند، در حد دو صفحه در روز! صبح ها تو سرویس! گاهی هم ذهن خواب آلودم نمیتونه همپایِ تصویر سازی هایِ نویسنده بشه و از خودم شاکی میشم! داستان پرش زیاد داره ولی از اون مدل رماناست که راستِ کارِ منه! دنیاهایِ مسخ شده!
کم کم باید حواسم به ذهنم باشه، از پیرذهنی میترسم...
خستگیم زیاد شده راستش... گاهی هم وحشت میکنم چون نمیدونم کجایِ دنیا وایسادم! حتی نمیدونم کارم موندگار هست یا نه... ولی در کل حالم بد نیست! خوبم! بیشتر با آدما میجوشم، بر خلافِ سابق که شدیداً منزوی بودم الآن از داشتن دوست استقبال میکنم... البته کماکان حوصله ی دوستی با آدمایِ معمولی که هیچ جوره به چالش نمیکشوننت رو ندارم! دلم میخواد چند تا دوستِ صمیمی پیدا کنم. واقعاً دوست دارم برایِ یه بارم که شده تو زندگیم رفیق داشته باشم! طولانی مدت! بلد نیستم البته! عادت کردم به زود پس زدنِ آدما!

یه پست تو فیسبوک گذاشتم و از بچه ها پرسیدم چه نقشایی رو دوست داشتن خودشون بازی میکردن، منظورم نقشاییه که قبلاً بازی شده و فکر میکردن که اونا بهتر بازیش میکردن، تقریباً خیلی کسی جواب نداد ولی برام خیلی جالبه، واقعاً برام جالبه که بدونم هر آدمی چه نقشی رو انقدر دوست داشته که بخواد خودش بازیش کنه، منظورم آدمایِ عادیه، نه بازیگرها و کسانی که حرفه شون اینه!
  • ۹۷/۰۵/۰۵
  • آلیس تمپلتون

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">