می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

تعمیم

زمانهایی تو زندگیم هست که حس میکنم بین آدما غریبم، نمیفهممشون، اونا منو نمیفهمن، دوستم ندارن، حسمو حس نمیکنن، بعد احساس ناامنی بهم دست میده، مثل قدم برداشتن تو جنگل تاریک میمونه. نمیدونی چی در انتظارته و همین ناآگاهی میترسوندت! یه ترس غریبی هم هست، احساس ترس و ضعف توام.
گاهی هم حتی به مرحله ای میرسم که حس میکنم همه از من متنفرن یا بدشون میاد یا تحقیرم میکنن. اینا همش حس ناامنی میده...
باید هیچ چیزی رو جدی نگیرم؟ همه چی رو به هم ربط ندم؟
  • ۹۷/۰۴/۰۱
  • آلیس تمپلتون

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">