می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

دروغ

از همون بچگی با درک دروغ مشکل داشتم و الآنم کماکان مشکل دارم، یعنی الآن دقیقاً همون مریمی ام که وقتی دوستش بهش میگفت باباش با هلیکوپتر از یه ور ابرا انداختدش و از اون ور گرفتدش عمیقاً باورش کرده بود! یه چیزی در من بدجوری به صداقت پایبنده، همیشه خودمو از این بابت اذیت کردم، حتی اگه جایی دروغِ کوچیکی گفتم یا همه ی حقیقت رو نگفتم این دلمو چرکین کرده، ولی در موردِ دیگران خیلی سخت بتونم باور کنم که یکی داره دروغ میگه! اگه هم بالاخره باور کنم خیلی سخت میتونم ببخشمش! من در عمق یه نوع جدیتی دارم که مفاهیمِ فیک برام توجیه نمیشن! دروغ و شوخی هایِ بیش از حد رو هضم نمیکنم!

حالا گذشته از همه چی نمیدونم چرا یکی باید به من دروغ بگه...
  • ۹۷/۰۳/۲۳
  • آلیس تمپلتون

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">