می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

آخرین مطالب

روز اول از ۵ سال!

اینم از اولین روز!

محیط خیلی خاصه، اجازه ی همراه داشتن گوشی نداری، باید بذاری تو کمدت بری، که خب بهتر! اینترنتم رو سیستم ندارم، به دلیل مسائل امنیتی باید برم تو سایت سرچ کنم و بعد برگردم پای سیستم! که اینو قرار شد برای من حلش کنن.

یه خرده طول میکشه که به محیط سخت گیرش عادت کنم و بتونم شبها رو هم زندگی کنم، ولی کم کم حل میشه، گزینه ی خروج که شکر خدا غیر فعاله پس باید اینجا بهترین باشم.

دارم اعترافات رو میخونم! قبلترها یه بار یه مقداریش رو خونده بودم ولی الان دوباره شروعش کردم. منم یه روز اعترافات مینویسم، زمانی که بتونم خودمو بشناسم و شخصیتم صاف بشه... شایدم هرگز نشه، هاله ی مهی که اطراف شخصیت منو گرفته شاید به واقع جزئی از شخصیتم باشه...


نمیخوام بدی های اینجا رو ببینم ولی راستشو بگم؟ از اینکه روز اول کاری به پوششم گیر دادن خیلی بدم اومد! یعنی یه لحظه حس کردم اینجا بازم خونه ست و اینام "صاحب" هستن!! یه حس خاصی که اون لحظه برام گنگ بود ولی الان میبینم چی بوده...

  • ۹۷/۰۳/۲۰
  • آلیس تمپلتون