می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

آخرین مطالب

فرار کافیه!

امروز شروع کردم به خوندنِ «از حالِ بد به حالِ خوب»، یکی از خطاهایِ شناختی که من خیلی مرتکب میشم اینه که از عملکردِ خوبم خوشحال نمیشم! یعنی مثلاً فرض کن سه روز رو یه باگ وقت گذاشتم وقتی حلش میکنم نهایت یه آخیییش و بعد مستقیماً میرم سراغ باقیِ کد! خیلی یُبس وار و بی احساس انگار که هیچ اتفاقِ مثبتی نیفتاده! یعنی اغلب فرض بر اینه که کاری که انجامش دادم همه میتونستن انجام بدن و خیلی اتفاقِ خاصی نیفتاده و تازه اگه قراره حسی هم باشه حسِ ناراحتی از اینه که قضیه رو تا الآن حل نکرده بودم!
خیلی خب تا اینجاش خیلی مسئله ایجاد نمیکنه، ولی مسئله اونجایی ایجاد میشه که مشکلی ایجاد میشه و من هر چقدر به اون موفقیت بی اهمیت بودم رو این شکست زوم میکنم و اینه که اوقاتِ ناخوشیم از اوقاتِ خوشنودیم بیشترن!

شرکتی که این یه ماهه توش مشغول به کار بودم، یه سیستمِ رو هوایی داشت، یعنی اصلاً معلوم نیست که یه کسی کِی میاد، کِی نمیاد، یه کاری دقیقاً چه زمانی انجام میشه، کاری که میخوای انجام بدی کِی و طیِ چه پروسه ای بهت تحویل میشه، پولت کِی واریز میشه و ... هیچی معلوم نیست و یه جوری همه چی رفاقتیه!
خب مسلمه که من از این ریتم راضی نبودم، چون من دوست دارم تو محیطِ کاریم زمان ها و تعاریفِ کاری شفاف باشه، اینکه بخوام بیشتر وقتم رو تو شرکت به انتظارِ کسی یا کاری بگذرونم یا که بخوام مدام به کسی زنگ بزنم و کاری رو پیگیری کنم، حالمو بد میکنه!
این وسط یه بار ب یه آگهی کار تو گروهِ خونوادگی فرستاد، مسئله خیلی رسمی به نظر نمیومد و بیشتر این شکلی بودش که انگار یه شرکت بیخود و کوچیک باشه، با این وجود چون تو این شرکته آزمایشی بودم درخواست فرستادم، پس فرداش یه آقایِ بی حالی باهام تماس گرفت گفت بیا مصاحبه، از همون مدلِ صداش تشخیص دادم که شرکته از اون داغوناس، گفت فردا ساعت 2 بیا مصاحبه ولی من گفتم که حداقل تا 3 سرکارم و زودترین زمانی که برسم 3 و نیمه، گفت آخه تایم کاریِ ما تا 2 و نیمه ولی اشکال نداره بیا! اونقدر قصدِ رفتن نداشتم که حتی آدرسش رو نگرفتم! اسم شرکت رو هم اشتباه شنیدم وقتی سرچش کردم که سایتش رو پیدا کنم یه وبلاگ مانند اومد گفتم بابا این مسخره بازیه و بیخیال شدم، فردا صبحش گفتم حالا محضِ تنوع برم، زنگ زدم، رفت رو تلفن گویا، بعد که از اپراتور اسم و آدرس رو پرسیدم، اومدم دوباره سرچش کردم و دیدم اووووپسسسس این شرکته از مطرحترین شرکتهایِ ایران در زمینه ی کاریِ خودشه، همکارم که رد شد و دید سایتِ این شرکته رو باز کردم فکش افتاد گفت برایِ چی اینو باز کردین؟ گفتم چطور مگه؟ گفت بابا این شرکته خیلی خفنه و ... از همونجا تصمیم گرفتم یه ساعتی مرخصی بگیرم و محضِ خوش خدمتی همون 2 و نیم که گفته بودن اونجا باشم!
از اون روز که دو هفته پیش بود مصاحبه ها شروع شد، چندین بار مصاحبه داشتم، تست هوش و تست شخصیت و این برنامه ها، تا اینکه شنبه ی پیش بهم اوکی دادن و من تو این شرکته اول اعلامِ قطع همکاری کردم و بعد پروسه ی تحویل کار و کارایِ استخدامم رو شروع کردم که بالاخره امروز هم تحویل و هم کارایِ استخدام تموم شد و فردا هم اولین روزِ شروع کارمه!
همون همکارم وقتی فهمید که من اوکی گرفتم خیلی کف کرد و گفت یعنی تو انقدر خفنی که اینا بهت اوکی دادن؟!! چیزی که میخوام بگم اینه که با همه ی اینا من خوشحال نیستم! یه حسِ یُبس واری دارم که انگار بالاخره هر کسِ دیگه ای هم میرفت قبولش میکردن و این موفقیت اصلاً اهمیتِ خاصی نداره، هر چند که در عمل هم موفقیتی نیست که قابلِ اتکا باشه ولی میبایست ازش خوشحال باشم، یعنی دوستام و اطرافیانم بیشتر از خودم خوشحالن! خب بالاخره آدم پس از چی باید خوشحال بشه؟! قطعاً قرار نیست فقط اگه تو مایکروسافت استخدام شدی خوشحال بشی، تازه میتونم به خودم قول بدم که در اون حالت هم من خوشحال نمیشدم!
من افسرده نیستم ها! ولی مسئله اینه که سیستم فکرم اینطوریه، وقتی یه مسئله حل میشه بلافاصله تمرکز میکنم رو مسئله ی بعدی، مسئله ی حالِ حاضرم اینه که تو کارِ جدیدم جا بیفتم و بهترین کارایی رو براشون داشته باشم، این خیلی خوبه که من در موفقیتهام متوقف نمیشم و بهشون بیشتر از چیزی که مستحقشن اصالت نمیدم، ولی موفقیت میبایست انرژی و نیرویِ محرکه ی آدم باشه که قدمهایِ بعدی رو برداره، اگه ازش انرژی نگیری خیلی زود فراموشش میکنی و به این طریق هدرش دادی!

بله شاید خیلیایِ دیگه هم از پسش برمیومدن ولی من به خودم افتخار میکنم که تو یه شرکتِ مطرح و کار درست استخدام شدم.

این مدته پاپیون رو میخوندم، خیلی ازش الگو گرفتم، چیزی که تو شخصیتِ پاپیون برایِ من خیلی جالبه اینه که دقیقاً همون حالتی رو به شکستهاش داره که من به موفقیتهام دارم!! یعنی اصلاً توشون متوقف نمیشه، وقتی موردِ بی انصافی واقع میشه از این بابت مدتِ طولانی خودخوری نمیکنه! این دقیقاً کاریه که من میکنم، وقتی میخواستم از این شرکته بیام بیرون با وجودی که در تایمِ آزمایشی بودم و کاملاً این حق رو داشتم که قطع همکاری کنم ولی کلی موضوع رو به حاشیه کشوندن، اینکه شما به تعهداتت عمل نکردی و بدقولی و کم کاری کردی و غیره، چون من واقعاً همچین آدمی نیستم و مثلاً تو همین مدته ی تحویل هم بارها برایِ کاری که در شرح تحویلم نبوده تا ساعتِ 7 و 8 شب وایسادم شرکت، در حالیکه احتمال میدم اصلاً دریافتی ای نداشته باشم، خیلی بهم برخورد، ادبیاتی که این پسره به کار برد رو یادم نمیره و یه نفرتِ عمیقی ازش به دل گرفتم که مدام ذهنم روش ایست میکنه! دلم میخواد یاد بگیرم از این احساساتِ منفی بگذرم، تو محیطِ کاریِ جدیدم که به مدتِ 5 سال تعهد خدمت دارم نباید این فازا رو بردارم چون در این صورت موندن برام سخت میشه! تو 2 سال و نیمی که من سابقه کار دارم تا حالا این چهارمین شرکتیه که دارم ولش میکنم و این به هیچ وجه سابقه ی درخشانی نیست! از این جهت مثلِ پاپیونم که مدام در حالِ فرارم! بالاخره میبایست کمی هم موندن رو یاد بگیرم!

* یه سری مسائل دیگه هم پیش اومده که فعلاً نمینویسمش، شاید گذرا باشه.
  • ۹۷/۰۳/۱۹
  • آلیس تمپلتون

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">