می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

آخرین مطالب

همینجوری

یه مدته که کم کاری کردم و چیزی ننوشتم، بیشتر هم از این جهت مهمه که خب این مدته یه سری جریاناتِ مهمی تویِ افکارم به وقوع پیوسته که میبایست ثبتش میکردم ولی همش وقتمو به بطالت صرف کردم و ننوشتمشون، یعنی خب چون ننوشتمشون روندشون رو کامل نکردم! فعلا فقط یه سری جریاناتِ متناقض تو مغزم فعال شده.

داره 30 سالم میشه، این حقیقت که فقط یه بار قراره 30 سالم بشه به طرز مضحکی غیرقابل باوره. بی تابم، کتابا رو نصفه ول میکنم، الان نمیتونم چه تایمیه که دارم لولیتا رو میخونم ولی به خاطر ترجمه ی بدش هیچ کششی ندارم برایِ تموم کردنش و بالاخره امشب تصمیم گرفتم که بیخیالش بشم و برم سراغِ یه کتابِ جدید.

آدمایی که فقط برای گوش دادن میخوانت درست به تهوع آوریِ اونان که فقط برایِ سکس میخوانت! هر دوشون از کلِ وجود و شخصیتِ تو فقط دو تا سوراخ رو میبینن... دیگه حوصله ی شنیدنِ حرفایِ مفت آدما رو ندارم... یا حوصله ی دیدنِ رفتارایِ مصنوعیشون رو...

نگران خودمم، چون خیلی حوصله م برای خوندن کم شده و این چیزیه که همیشه عمیقن منو ناراحت میکنه و به حد گریه میندازه منو، یعنی راستشو بخوای وقتی بحث میکنم، حسِ حماقت بهم دست میده، حسِ اینکه دنیا رو نمیشناسم و هیچی حالیم نیست و بعد دلم آشوب میشه مثلِ الآن، به حد مرگ میترسم، واقعاً میترسم... دلم نمیخواد بمیرم! یعنی دوست ندارم همیشه زنگِ خطر بیخِ گوشم باشه.
امشب خیلی بی اعصابم! یعنی در مرزِ انفجارم از شدتِ عصبانیت و اندوه...

+ تجربه ی بعدی شناست!
  • ۹۷/۰۱/۲۷
  • آلیس تمپلتون