می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

فلسفه یک راهِ راست برایِ رسیدن به جواب نیست، من فکر میکنم زبان که ابزار فلسفه ست اونو به یه هزار تو تبدیل میکنه! میشه از یه راه وارد شد و از راه هایِ مختلفی خارج شد! میشه سالها فلسفه خوند و هنوز یه مسلمان موند و به خدا اعتقاد داشت!
راهی پر خطره که هر لحظه میتونی وارد یه باتلاق از کلمات بشی و تا ابد احمق و تاریک همونجا بمونی ولی فکر میکنم جز این راه هر راهِ دیگه ای بیراهه ست!
من تصمیم گرفتم خودکشی کنم! خیلی قاطعانه و روشن میخوام خودم رو بکشم چون دیگه به هیچ دردم نمیخوره! تا وقتی که میخوای تو زندگی موفقیت و شادی کسب کنی باید یک "من"ِ اجتماعی یا "خود" داشته باشی! اگه همونجور که واقعاً هستی بی رنگ و بی "خود" باشی به هیچ "موفقیت"ی دست پیدا نمیکنی، چون اصولاً دیگه موفقیت برات تعریفِ خودش رو از دست میده! دلم میخواد بازم خودمو رها کنم و یه "بیگانه" بشم، بازم همه چی رو از یاد ببرم و یه نظاره گرِ بی نظر بشم، همونطوری که حقیقتاً هستم.
همینطور که اینا رو مینویسم و موسیقیِ از کرخه تا راین رو گوش میدم حس میکنم ذره ذره ی "من" ازم جدا میشه و تو فضا پخش میشه، یه جور رهایی بهم دست میده.
این مدته خیلی تو فضایِ مجازی بودم، خیلی چت کردم و خیلی حرف زدم و کمتر خوندم و نوشتم، البته دو تا کتابِ خوب خوندم، سقوط و دیوانه وار رو خوندم که در موردِ هر دو شایسته بود چند خطی بنویسم ولی ننوشتم چون همش تو فیسبوک بودم! راستش رو بخوای اصلاً سقوط رو با دقت نخوندم هرچند که کتابِ واقعاً خوبی بود ولی با اون دقتی که دلم میخواست نخوندمش.... چیزی که باعث میشه از سقوط خوشم بیاد اینه که ارزشمندترین اخلاقیاتِ انسانی رو به گه میکشه و یه جوری تعفنِ این قضیه ذهنت رو پر میکنه که با خودت میگی چطور من زمانی به این اعمال حس خوبی داشتم؟ اخلاقیات!
قضیه خیلی نزدیکه، آدمایِ بد از آدمایِ خوب بهترن! چون صادق ترن و چه چیزی اخلاقی تر از صداقت با خویشتن؟! منم مثل ژان باتیست کلمانس دیگرانو برایِ خودم میخوام! رویِ خوبِ من زمانی نشون داده میشه که "دیگران" برام بی مفهوم میشه! هر چیز که برایِ خود میپسندی برایِ دیگران نیز بپسند و بلاه بلاه بلاه... اینا یه مشت گه خوریه و لاغیر! تا وقتی که "دیگران" وجود داره رقابت هست و رقابت چه جوانمردانه و چه ناجوانمردانه برایِ پیروزیه و ما پیروزی رو هم فقط برایِ خودمون میپسندیم! یعنی اگر دیگرانی باشه پس لاجرم خودپسندی ای وجود داره!

وقتی یه کتابی رو میخونم ولی در موردش هیچی نمینویسم درست مثلِ اینه که نخونده باشمش!

حسِ بیهودگی و بیکارگی بهم دست داد! از اینکه تمومِ وقتم در حالِ حرف زدن و کامنت دادن و کامنت جواب دادنم در حالیکه زمان داره پرواز میکنه و ممکنه به زودی روزِ آخرِ من هم برسه! یه سری آدم تو فیسبوک هستن که خیلی سطحی ان و این حماقتشون به من حسِ برتریِ لذتبخشی میده به خاطر همینه که معتاد شدم به اون فضا! آدم دلش میخواد برتر باشه، روابطی که این حس رو از آدم میگیره محکوم به گسستنه!

باید کمی برایِ تایمم برنامه ریزی کنم که این جوری علاف هدرش نکنم، باید زبان بخونم، ورزش کنم، کار کنم و فلسفه و ادبیات هم بخونم! باید تحقیق هم بکنم! برایِ سفرم!
راستشو بگم فیسبوک نرفتن برام خیلی سخته! من با خودم صادقم و میدونم دقیقاً برایِ چی از فیسبوک خوشم میاد، چون اونجا ملت اونقدر احمقن که یه اسکولی مثلِ من میشه فیلسوفشون و خب من چون فنِ بیان ندارم تو دنیایِ واقعی حتی بینِ از اینا احمقتراش هم نتونستم همچین احترامی کسب کنم در نتیجه اینجا برام خیلی اهمیت داره، من اینجا بحث میکنم در موردِ چیزایی حرف میزنم که حقیقتاً برام اهمیت داره، هرچند که طرف بحثم از خودم احمق تر و بی اطلاع تر و ناپخته تر باشه ولی همین که حرف میزنم یه جورایی حسِ رشد بهم دست میده! ولی دقیقاً مسئله همینه! این رشد کاذبه! هیچ حقیقتی پشتش نیست، در واقع پشتش فقط یه سقوطِ بد هست، سقوط به خودپسندیِ احمقانه! اینکه فکر کنی چیزی حالیته در حالی که یه دونه هم کتابِ فلسفی نخوندی و چند صباحی اندیشه نکردی!

دنیایِ مجازی البته بی اهمیت نیست، من فکر میکنم شاید برایِ ما آدمایِ درونگرا و خجالتی هیچ منجی ای بزرگتر از این اینترنت نیست! اینجا میتونی هر کسی که دلت میخواد باشی! بدونِ محدودیت! ولی میخوام فاصله بگیرم چون فکر میکنم دیگه داره بیشتر از فایده بهم ضرر میزنه! میخوام محدودش کنم ولی اینجا بحثِ گزینش مطرح میشه و وقتی فکر میکنم چه کسی ارزش داره که دنبالش کنم و چه کسی شایسته ی بحثه واقعاً خیلی کم موردی رو میتونم انتخاب کنم! خب جایِ همه اینا بهتر نیست آدم وقتشو صرفِ مطالعه و تحقیق کنه؟! یا مثلاً روابطِ جهت دار؟ مثلاً با یه فیلسوف در مورد فلان مسئله ی فلسفی بحث کنی نه یه بقالی که اومده فیسبوک و فلسفه زندگیش شادیه مثلاً؟
خب من خیلی فیسبوک یاد گرفتم نمیتونم اینو انکار کنم، خیلی بهم کمک کرده که عصیانگرِ درونم رو فعال کنم و موانعِ فکریِ بی اهمیتم رو بذارم کنار، از اینکه غرورم رو گذاشتم کنار و اعتراف نامه ی کلمانس طور اینجا نوشتم و به پست ترین ویژگیهام به بی رحمانه ترین شکل اشاره کردم خوشم اومد، شاید اگه فیسبوک نبود انقدر خودمو خوب نمیشناختم و حقارتهایِ شخصیتم رو کشف نمیکردم. از طرفی درسته که بیشتر آدمایِ اینجا سطحی هستن ولی اینا همه نیستن گاهی هم کامنتایی خوندم یا به شخصیتهایی برخوردم که واقعاً روم تأثیرِ کوبنده ای داشتن و شاید هرگز هم فراموششون نکنم!

امروز یه ویدئو میدیدم در موردِ فلسفه ی حقِ هگل! من نمیدونم هگل کیه! و فلسفه ی حق رو هم نمیدونم توش چیا نوشته و اون ویدئو رو هم کامل ندیدم چون مفهومِ خیلی از کلماتش رو متوجه نمیشدم ولی نکته ای که میخوام بگم اینه که اون آقایی که اسمش یادم نیست و در موردِ هگل صحبت میکرد میگفت من هگل رو دنبال میکنم و انگار هگل شناس بود، یه مین با خودم گفتم چه احمقانه! چرا آدم باید خودشو تو نظراتِ یکی غرق کنه که صد البته هنوزم همین مسئله رو دارم ولی چیزی که هست اینه که شناخت و مطالعه ی بزرگان فلسفه و فهم حرفاشون خیلی مهمه چون اینا سرمایه ی مان! یعنی مایی که متولد میشیم با میزان خاصی از ذکاوت و قوه ی ادراک فقط همین سرمایه رو نداریم، ما سرمایه ی تفکراتِ تمومِ پیشنیان رو که همون "ما" (و اگر کمی جلوتر برم همون "من") هستن رو داریم و باید ازش استفاده کنیم تا بشریت به حقیقت اگر هست دست پیدا کنه!

من یه عصیانگرِ درونی دارم که کم کم داره فعال و فعالتر میشه! مهم نیست که چقدر رو اعصابِ خودم و دیگران باشم من باید به هر شکلی میتونم از دیدِ کلیشه ای به مسائل پرهیز کنم و به هر منظره ای نگاهی نو کشف کنم! وقتی این عصیانگر رو به فعالترین شکلِ ممکنش برسونم هیچ دیواری هیچ دو چیزی رو از هم جدا نمیکنه! هیچ دیواری و هیچ زنجیری نخواهد بود... البته مادامی که حرکت هست زنجیرهایی هم برای گسستن هست. همین امروز از یکی که اسمش یادم نیست میخوندم که "تا حرکت نکنی زنجیر رو حس نمیکنی!"...

آها راستی دارم لولیتا میخونم! وقتی تمومش کردم حتماً میام و ازش مینویسم.
  • ۹۷/۰۱/۰۳
  • آلیس تمپلتون

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">