می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

آخرین مطالب

سفر؟!

دوست داشتن خوبه، گاهی مزایایی هم برایِ طرفین داره، اغلب آدم واقعاً دلش میخواد کسی رو دوست داشته باشه و اونم دوستش داشته باشه، ولی بدیش اینه که بیشتر از مزیت، رنج و مسئولیت داره و اینجوری نیست که آدم همونجوری که راحت رابطه برقرار میکنه، بتونه راحت هم ولش کنه و بره، بیشتر وقتا آدم توش زندانی میشه و به این زندانی بودن معتاد میشه...
من یه آدم ترسو و بزدلم ولی دیگه دلم میخواد از اینجا برم، نه فقط از این شهر و از این کشور، دلم میخواد از این مدل زندگی کردن، از "من" کوچ کنم! ولی این دهشتناکترین چیزیه که میشه بهش فکر کرد! اگه من بخوام برم، نمیدونم چطور باید بدونِ نگران کردن و غصه دار کردنِ خونواده م برم...
یعنی تنها راهش میتونست این باشه که من ازدواج کنم تا اونا دیگه از فکر کردن در موردِ من بکشن بیرون، ولی این از چاله به چاه بود، یعنی هر چی ازدواج با آدمایِ مختلف رو بررسی کردم دیدم خیلی زود اونجا هم به این نتیجه میرسم که باید برم ولی شاید اونجا قضیه سخت تر هم باشه. بعد تازه بعد از طلاقم اگه بخوام اینا ناراحت نشن باز باید بیام ور دلشون دیگه!

دیروز س با همسرش کانفلیکت خورده بودن و همه کلی غصه دار بودن و اینا، اوووقممم میگیره... از این حمایت ها... از این دخالتها... گاهی به پوچی میرسم! به اینکه آدم باید خودکشی کنه بره پی کارش! ولی من باید این مسئله رو حل کنم. گاهی نفسم میگیره از این همه درگیر شدن با زندگیِ دیگران! خب دردِ عمیقش میدونی کجاست؟ هیچ کس تو رو واقعاً دوست نداره، اونا نمیذارن اون کاری رو که حقیقتاً برات خوبه انجام بدی، همیشه در راهت سنگ میندازن تا اونی بشی که برایِ اونا خوبه! یعنی در واقع هیچ کسی واقعاً دوستت نداره برایِ اون چیزی که هستی، نه برایِ اون کارایی که میتونی انجام بدی!

دیروز مامان یه چیزی بهم گفت که واقعاً ناراحتم کرد، چند وقت پیشم با پدر حرفم شده بود، الآن یه بغض گنده ایه بیخِ گلومه... از فکر اینکه زندگیم رو برایِ کیا خراب میکنم! نه که خودم وحشت زده و بزدل نباشم ولی حداقلش اسماً برایِ ایناست! راستی اینجور پدر و مادر شدن خیلی راحته! تو یه بچه میاری و یه مدت که خوشکل و مامانیه تر و خشکش میکنی و خرجشو میدی و بعد تا آخر عمرش اون برده ی توئه! برده ی عذاب وجدانی که بهش میدی...
از این نوع رابطه بیزارم.
حالا من خیلی خشمگین و اندوهگینم ولی در واقع خیلی هم بهشون وابسته ی عاطفی ام!
میدونی خیلی سخته بفهمی که تو واقعاً یه آدمی رو دوست داری یا نسبت بهش احساس مسئولیت میکنی یا اینکه از نبودنش میترسی، حالا به هر دلیلی که ممکنه از اون نبودن بترسی، ولی بیشترش ترس از تنهاییه و ترس از تنهایی هم بیشتر به خاطر اینه که آدم میخواد با خودش مواجه نشه...


من میخوام برم! و این بار واقعاً دارم روش فکر میکنم! میخوام از خودم به خودم سفر کنم!
  • ۹۷/۰۱/۰۲
  • آلیس تمپلتون

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">