می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

آخرین مطالب
یه اندوهِ عمیقی تو قلبمه، یعنی همه جام هست، حتی تو آب دهنم پر از اندوهه، مطمئنم اگه یه مولکول از بدنم رو بگیرن و با تیغ ببرنش از توش اندوه فوران میکنه بیرون. نه فقط چون احساسِ بی کفایتی میکنم و کار پیدا نکردم و در مرز بی پولیِ حقیقی ام و ... اینکه واقعاً هست ولی... اه یه سری مشکلاتِ قدیمی...
من توهمِ توطئه دارم! گاهی یهو به خیالم میرسه که یه عده آدم دارن برعلیه م توطئه میکنن و بعد مدام براش مدرک پیدا میکنم! یعنی فقط کافیه یه دونه دوستِ مشترک با یه آدمی داشته باشم تا مطمئن باشم این اتفاق برام میفته! حتماً این اتفاق میفته چون من اغلب با دیگران فرق دارم، از همه لحاظ، حتی با دوستام، همیشه مشکل پیش میاد و وقتی اون مشکل پیش میاد من فکر میکنم همه بر علیه منن! این حس همونقدر که ممکنه مضحک باشه ترسناکم هست! احساسِ رها شدگی و مورد قبول نبودن میکنم!
بعد مسئله اینه که تو روابطِ من هیچی بهتر نمیشه!!! یعنی میشه که رابطه ای خیلی خوب شروع بشه بعد میشه که این رابطه به گه کشیده بشه ولی هرگز نمیشه که این رابطه بعد از آسیب دیدن دوباره خوب بشه! من تو روابطم با آدما مشکلاتِ جدی دارم! حس میکنم یه آدم عقده ای هستم! چند وقت پیش یکی بهم گفت چقدر بی جنبه ای و امشبم یکی از دوستامو به این خاطر که باهاش یه شوخی کردم و اون ازم درخواست کرد که دیگه همچین شوخی هایی باهاش نکنم بلاک کردم! بعله! صورت مسئله پاک شد! من شوخی هایِ برخورنده میکنم و به دیگران برمیخوره و چون بهشون برمیخوره بلاکشون میکنم!
همه چی از شوخی شروع میشه... من یه آدم عقده ای ام! منتظرم که دیگران یه چی بگن و بهم بربخوره و بعد خودمو عن کنم که حقم خورده شده، انگار دو تا دستِ قوی داره قلبمو فشار میده... با همه همینه، با عروسمون هم همینجوری ام! هیچی نبوده یه حرف کوچولوی بی اهمیت که یه خرده بویِ فخر فروشی ازش میاد و بعد من دیگه ازش متنفر میشم و عین خاله سبزی پاک کنا دوره میفتم پشتِ سرش حرف میزنم...
من واقعاً موجودِ پست و بی ارزشی ام! یه وقتایی که مثلِ امشب انقدر واضح اینو میبینم حالم بد میشه.
من از شکست خوردنِ دیگران خوشحال میشم، از اینکه در کوچیکترین چیزا به دیگران پیروز بشم خوشحال میشم، همه چیز رو برایِ خودم میخوام ولی از استقلال نظر هم برخوردار نیستم وحشتناک دهن بین و مزخرفم، اعتراف نمیکنم ولی حقیقتاً مدام دنبالِ کسبِ توجهِ آدمام، کاری میکنم که آدما خوششون بیاد، کمتر میشه نظرِ واقعیم رو جایی رو بگم به خصوص اگه احتمال بدم که موردِ توجه غالبِ جمعیت قرار نمیگیره و اگه این کارو کنم بازم اغلب به نحوی دیگه دنبالِ جلبِ توجهم... همیشه حتی الآن دیگران دور و برم هستن و همه دارن منو قضاوت میکنن...

امشب حس میکنم موجودی پلشت تر و نکبت تر از من در عالم هستی به وجود نیومده و نخواهد آمد... چقدر تنهایِ تنها بودن با همچین آدمی سخته...

من تنها نیستم، من هرگز تنها نیستم، دارم دیوونه میشم، چرا من نمیتونم با خودم حرف بزنم؟ چرا هر وقت حتی تو فکرم که با خودم حرف میزنم مثلِ اینه که دارم یه سخنرانی رو ایراد میکنم، مدام نگرانم که نظرِ دیگران در موردِ من چیه؟ ولی نظرِ خودِ من چیه؟ نمیدونم، هرگز نفهمیدم! هرگز حتی نفهمیدم که "من" چی میتونه باشه!
اگه برم مصاحبه و یه آدمِ سطح پایین بیاد چند تا سوالِ انحرافی با قصدِ اینکه من نتونم جواب بدم بپرسه و اگه من جوابش ندم قبل از اون خودمم حس میکنم که احمقم و اگه بتونم جواب بدم اعتماد به نفس میگیرم در حالی که هیچ کدوم ثابت کننده ی هیچی نیستن...

من تو خونه تنهام، مدتهاست سرکار نمیرم، روزها کسی رو نمیبینم ولی بازم قدِ یه استادیوم آدم تو مغزم مدام دارن منو قضاوت میکنن، حتی بدتر از اون اینه که من براشون وجود نداشته باشم...

آه اندوهگینم...
تاریکی در قلبم انباشته شده، احساس میکنم بدبختم و رها شده و همه ی آدما بر علیه منن، همه از من بیزارن یا منو آدم حساب نمیکنن، جرأتِ نوشتن تو فیسبوک رو ندارم! من که همیشه فکر میکردم میخوام نویسنده بشم تو فیسبوک نمیتونم یه متنِ جدی بذارم چون میترسم که بهم بخندن... یعنی همیشه هم اتفاق میفته که آدم میخندن بهت... نمیخوام اون توهم توطئه م بازی بدم، بذار بگم که خب...
وای من گاهی به طرز سوزاننده ای حسود میشم، جوری که آتیش از دهنم میزنه بیرون، دارم هوم پیجمو چک میکنم کامنتِ یکی رو میبینم و یه اتفاقاتی تو مغزم میفته که تبدیل به یه بحرانِ فوری میشه ولی چون خیلی آگاهانه نیست کم کم آروم میگیره و تبدیل به اندوه میشه!

داشتم با دوستم از عقده ها حرف میزدم، واقعاً وقتی که دقت میکنم میبینم مملو از عقده هستم! هیچ چیزی از کودکیِ من محو یا حل نشده، همه چیز همینجا تو قلبم حی و حاضره! چیزی که منو تبدیل به یه اژدها میکنه جمع دوستیه! فقط کافیه من تو یه جمعی باشم تا کلی مشکل ایجاد کنم، برایِ خودم عموماً و با کلی حسِ بد از اون جمع خارج بشم! مثلاً کافیه جلویِ جمع با من شوخی ای بشه من عینِ یه آدم نرمال با اون شوخی کنار نمیام! من قاطی میکنم! به خاطر همین با وجودیکه خجالتی نیستم هرگز یه جمع دوستی طولانی مدت نداشتم! همیشه عینِ بچه ها کلی قهر و کینه توزی پشتِ صحنه ی ماجرا بوده...

من آدم خیلی بدی ام...

دارم کتابِ سقوطِ کامو رو میخونم، تموم چیزایی که راوی از خودش میگه برام صادقه، تازه من خیلی از اون بدترم، ولی من نمیخوام عمومیتش بدم، نمیخوام فکر کنم که همه ی دیگران هم اینجورن یا نه! همیشه اونقدر از آدما دور بودم و همیشه اونقدر احساسِ تفاوت باهاشون داشتم که هیچ وقت به خودم جرأتِ قاطعانه نظر دادن درباره شون رو نمیدم.

من خیلی آدم مزخرفی ام...

بعد از مدتها امشب رسماً دلم میخواد خودمو نابود کنم، ولی نه که کلاً بمیرم، دوست دارم جورِ دیگه ای زندگی کنم، دوست دارم دیگران حقیقتاً برام مهم نباشن، دوست دارم انقدر نسوزم... دوست دارم با کسانی دوست باشم، دوست دارم همه چی رو خراب نکنم و یه روانی نباشم... هیچ چیزِ خوبی در من نیست... من مزخرفم، مطلقاً به درد نخور و آشغال، از تفاله هایِ هستی... یعنی یه موجود تا چه حد میتونه کثافت و ضد اجتماع باشه؟

آیا ضد اجتماع بودن با کثافت بودن برابره؟ آیا اگر من در جمع یه خوی شیطانی از خودم بروز میدم این یعنی اینکه من مطلقاً بدم؟... دلم میخواد تا حد مرگ گریه کنم... از اون دیدی که از نگاهِ دیگران از خودم دارم میترسم! اونقدر پست و پلید...
  • ۹۶/۱۲/۲۲
  • آلیس تمپلتون

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">