می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

دلم میخواد تنها باشم...

تو بچگی تنها باری که یادم میاد یه شغل رو به عنوان شغلِ آینده م انتخاب کرده باشم اون وقتی بود که پدر رو پشت بوم ازم پرسید میخوای چی کاره شی؟ گفتم بازیگر!
و بازیگر هم شدم!
ولی نه به این صورت که قسمتی از عمرم رو صرف اینکار کنم، بلکه یه بازیگر 24 ساعته، 29 سال هر روز بازی کردم، تا جایی که به یاد میارم ذهنم به دو قسمتِ سن و تماشاگرها تقسیم شده بوده، من همیشه رویِ سن بودم و تماشاگرایِ اون پایین آدمایِ دیگه ای که تو زندگی میشناختم، هر حرکتِ اونا بسته به تماشاگر بودنشون تجزیه تحلیل میشده، میخوام بگم که به محضِ اینکه کسی تو دایره ی شناختِ من وارد میشه یه صندلی اون پایین براش رزرو میکنم و روش زوم میکنم که چه واکنشی نسبت به نمایشِ من رو به چه منظوری انجام میده؟
اگه نخوام خیلی به خودم لطف کنم (که نمیخوام) باید بگم من در واقع یه دلقکم! یه دلقک کارِ حساسی داره، اون از خنده ی حضار تغذیه میکنه، منم از واکنشِ مثبت حضار (نه خنده البته!). از این جهت من خیلی به دلقک شبیهم که حس میکنم برای این نتیجه از هر چیزی تو زندگیم مایه گذاشتم! همه ی چیزی که من تو دنیا داشتم فقط همین زمان بوده، همیشه در حالِ تمرین بودم، هیچ وقت از اون سنِ لعنتی پایین نیومدم چون خودمو اینجا زنجیر کردم، حتی وقتایی که در واقعیت حاضر به نمایش دادن نشدم بازم رو این سن بودم. کاش من یه دلقکِ واقعی بودم که رو صحنه نمایش بازی میکردم و بعد وقتی از رو صحنه پایین میومدم دیگه صحنه و حضار محو میشد و من یه "من" میشدم...

چیزی که من از "من" انتظار دارم اینه که وقتی صبح از خواب پا میشم سخنرانِ درونم خاموش باشه و بذاره فقط ببینم و بشنوم و فکر کنم که چه غلطی قراره بکنم، من اغلب برایِ همین به زندگیِ کاری پناه میبرم، چون وقتی حسابی خسته میخوابی و صبح زود به زور از خواب پا میشی و میری سرکار سخنران درونت خسته ست و میتونی یه فضایِ آرامشِ نسبی رو تجربه کنی، البته چون کلاً خسته ای و پر میشی از چیزهایی که اهمیتِ ذاتی برات ندارن از اون آرامش نمیتونی استفاده کنی... اینکه دوم شخص به کار میبرم نه به این دلیله که میخوام کلی در موردِ همه ی انسانها این مطلب رو بیان کنم چون دیگه "همه ی انسانها" برام مبهم ترین واژه ی ممکنه، چیزی که در من البته نفوذ کرده و نمیدونم چطور باید از خودم بیرون بکشمش...

من میخوام تنها باشم ولی هرگز تنها نیستم همیشه کسانی دارن منو تماشا میکنن و من همیشه از این بابت زجر میکشم، مهم نیست که من به یه غار برم و تا آخر عمرم همون جا زندگی کنم، من در هر صورت اونا رو تو وجودم دارم، حتی قدیمی ترین همکلاسیم، دورترین آدما همه نشستن و به من زل زدن! من همیشه فکر میکردم که همه دارن به من نگاه میکنن! این معذبم میکنه، حقیقت اینه که من دیگه نمیخوام بازیگر باشم! من میخوام یه تنها باشم! این شغلیه که میخوام بهش اشتغال داشته باشم، اینکه تنهایی بتونم زندگی کنم، بدونِ تشویق حضار! بدونِ حضورشون! یه تنهایِ واقعی.

حتی تو خوابام تنها نیستم، دیشب خوابِ یه عالمه آدمایی رو میدیدم که از زندگیم رفتن و حالا میخواستن که برگردن! هرگز ولی کسی نمیره، اونا همیشه هستن و منو عذاب میدن، قدیمی ترین خاطرات در من زنده ست... همیشه به آدمایی که دیگران رو به هیچ میگیرن حسودی کردم، من ولی انگار فقط برایِ دیگرانه که زندگی میکنم! مهم نیست چقدر زر زرایِ روشنفکری کنم من فقط یه دلفکم... کاش میشد همه ی "حضار" رو از "من" بیرون کشید تا ببینم چه چیزی از خودم باقی میمونه؟ چیزی که رنگِ خلوص و اصالت داشته باشه، مالِ خودِ خودم باشه... من باشم!

بیخود نیست که هرگز خودم رو حس نکردم، بیخود نیست که هرگز چیزی رو با قاطعیت نگفتم... چون هیچی منِ واحدی پشت زندگیم نیست، من یه آدم دو هزار چهره م! یه بازیگر...

من یه موجودیت نیستم، من یه رمانم، اون چیزی که اسمش رو میذارم "من" در واقع شخصیتِ اصلی این رمانه که هیچ گهی هم نمیخوره، از اون رماناییه که قرار نیست چیزی ازش بفهمی چون هیچ محتوایی هم نداره، مثلِ یه بار که یه رمان خوندم در موردِ یه مریخی یا همچون چیزی بود که زن بود و یه حسین نامی عاشقش میشد... وای خیلی بد بود وحشتناک ترین چیزی که میتونی بخونی! این که یه ایرانی در موردِ یه مریخی بنویسه که اومده ایران! زندگی منم همچون رمانِ متهوعیه...

من انتظار دارم که دیگران اینجوری فکر نکنن، من همیشه انتظار دارم که یه سری از دیگران اینجوری فک نکنن ولی این حقیقته، من یه آدمِ n شخصیتی ام، هر کسی به محضی که میشناسمش داخلِ من میشه و میشینه رو یه صندلی و بسته به شخصیتش یه جور خاص زل میزنه به من که نمایشم رو قضاوت کنه! که من رو تغییر بده! حتی خوابم، قیافه م و چربیهایِ آضافه م قضاوت میشن.

من هرگز چیزِ نابی رو تجربه نکردم، همیشه دستِ دوم بودم، همیشه از دریچه ی دیگران به مسائل نگاه کردم، هرگز از خودم نظری نداشتم چون هرگز خودم نبودم.

کلمانس آدما رو فراموش میکنه ولی من هرگز فراموششون نمیکنم، من نگاه مادربزرگِ پدریِ دخترخاله م که چندین سال پیش مرد و قبل از اونم یه 5 سالی ندیده بودمش رو هنوز یادمه که از من متنفر بود اون هیچ وقت نمیمیره... کاش آدما وقتی میمیرن همه چیشون محو بشه نه که فقط جسمشون...

همین الآن از خواب بیدار شدم، اتاق تاریکه، دلم میخواد بازم بخوابم، اصلاً حسی برایِ کارایِ عروسی ندارم، اونقدر از خودم بیزارم که فقط به دنیایِ خواب میتونم پناه ببرم که هم این بیزاری رو از دست ندم (چون تا وقتی هست کمتر از خودم بیزارم!!) و هم انقدر آزارم نده...

آزار میبینم چون میخوام "دیگران" رو از خودم بیرون بکشم ولی نمیدونم اونا دقیقاً کجایِ "من" هستن و راستشو بگم گاهی حس میکنم اگه این کارو کنم چیزی ازم باقی نمیمونه. فقط دلم خلوص میخواد، فقط میدونی؟ خیلی دارم زجر میکشم، مدام خودمو مقایسه میکنم، مدام خودمو تحت قضاوت و اندازگیری میبینم و این همیشه آزارم میده، حتی وقتی تو خونه ی خودم تنهام... میخوام خلوصِ "من میخوام" رو تجربه کنم، انگار من هرگز چیزی رو نخواستم. میخوام بدونِ اینکه تلاش کنم دیگران رو فراموش کنم، این موجوداتِ ناقص (از این جهت که دو بعدی ان و صرفاً نماینده ی میزانِ کم شناختِ من!) رو از وجودم بندازم بیرون و نظرشون رو نشنوم... یه استاپ بدم به همه یِ این حرفا و نظرها... یه خرده تمرکز کنم رو همین الآنم و رو گهی که دارم میخورم..

ولی چطور باید این کارو بکنم؟
من کیستم؟
شاید اگه از خود بیخود بشم به خودم برگردم چون تنها مانعِ از خود بیخود شدنِ من "دیگران" هستن...


(دلقک کف سن میشینه، به سقف چشم میدوزه، زمزمه میکنه "دلم میخواد تنها باشم..." و اشک از چشماش پایین میاد)(واکنش حضار......
  • ۹۶/۱۲/۲۲
  • آلیس تمپلتون

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">