می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

آخرین مطالب
کارِ پرفشار همیشه هم بد نیست، با این وضعی که این چند روزه پیدا کردم اگه کارم سبک بود افسردگی میگرفتم، ولی الآن چون اصلاً وقتِ فکر کردن رو ندارم به نسبت حالم خوبه...
البته خودش یه سیکلیه، حقیقتش اینه که من تو زندگیِ زناشویی دنبالِ امنیت میگشتم! سرما هست، فشار کار و بی پولی هست، نوساناتِ هورمونی هست...
میدونی، یه چیزایی وقتی یادم میفته خیلی آزارم میده... تا عمقِ روحم رو میسوزونه... بعد دلم میخواد آرزو کنم که اون آدم حقیقتاً بدبخت بشه، بدبخت ترین چیزی که میتونه بشه، اونقدر بیچاره بشه که این دردی که تو روحم کاشته آروم بگیره... بعضی آدما واقعاً بدن! یعنی من اغلب فکر میکنم که آدما بد نیستن بلکه یه سری دلایلی دارن که ما درک نمیکنیم و ... ولی بعضی آدما خیلی پلیدن و هر چی باهاشون خوب باشی پلیدتر میشن!
ولش کن!
ولی این اواخر خیلی ضعف از خودم نشون دادم، دیگه هر گونه فکرِ دوستی یا ازدواج رو تو ذهنم بلاک کردم و دارم سعی میکنم خودم رو همینطوری که هستم بپذیرم و امنیتِ خودم رو تأمین کنم که دیگه نیازی به ازدواج نداشته باشم، نیازی به این نداشته باشم که کسی منو قبول کنه! حالا اهمیتی هم نداره اگه کمتر پول داشته باشم یا گاهی دلم بغل بخواد، یا اینکه احساس تنهایی کنم و چند قطره اشک بریزم، یا احساسِ مظلومیت کنم که در حالیکه سزاوارشم کسی نیست که دوستم داشته باشه... در واقع فاصله ی عمیقیه بین احساسِ بدی که از این شرایط ایجاد میشه و احساسِ بردگی و ناچیز بودن!
اونقدر کار میکنم که از خستگی نایِ فکر کردن نداشته باشم، اینجوری هم پولدار میشم هم عادت میکنم به این زندگی...
دارم در موردِ راه هایِ شادی و رضایت در زندگیِ مجردی مطالعه میکنم :)

+رمان گرسنه رو میخوام شروع کنم، البته دیشب دو خطش رو خوندم و بیهوش شدم فک کنم امشب هم وضع همینه...
+زبان فرانسه متوقف شده فعلا.
+ خیییییلی سرده!
  • ۹۶/۱۱/۰۹
  • آلیس تمپلتون