می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

حس مرگ...

گفتنِ این جمله که "بازم شکست عشقی خوردم" چیزی نیست که هر کسی از پسش بربیاد، یعنی تو جایی که هیچ کسی نمیشناسدش. یعنی دقیقاً اون "بازم" یه بار دهشتناکی داره که میتونه آدمو له کنه. ولی خب من که چیزی برایِ از دست دادن ندارم، پس میگم که بازم شکست عشقی خوردم، بازم خیلی زود اعتماد کردم، تموم قلبمو دادم به یکی و اون انداختش جلویِ سگ!
حقیقتاً فکر نمیکنم کسی تو دنیا باشه که اندازه ی خودِ من از اینکه همچین شخصیتی نشون داده بشه بیزار باشه... آدمی که با کلی آدم بوده و همه هم با یه دلیلِ مضحک ولش کردن، بعد یه عده هم برایِ اینکه کسانی تو زندگیش بودن که ولش کردن، ولش کردن!!
بدیش میدونی چیه؟ من هر بار که اینجوری تا مرز خودکشی آسیبِ روحی و احساسی میخورم به خودم قول میدم دیگه جنس مذکر رو ولش کنم و تا آخر عمر تنها زندگی کنم ولی روحیه م حساسه، وقتی بهم فشار میاد تو زندگی، دلم میخواد با یکی باشم، دوست دارم یکی دل بده که باهاش زندگی بسازم و هر دومون خوشبخت و آروم و شاد بشیم. ولی همیشه به بدترین کنار انداخته میشم...
من دختر نیستم، به خاطر همین همه مردایِ ایرانی منو یه موجودِ کثیف و خیانتِ کار بالقوه میدونن، فک با موجودی که از نوک انگشت پاش تا سر هر تارِ موش قلب و احساسه جوری رفتار بشه که انگار سنگه... چی میشه کرد جز شکستن؟
واقعاً پاکی به چه معنیه؟
فقط یه خوبی داره، اونم اینه که همیشه از اعماقِ وجود دلم میسوزه برایِ کسی که منو ول میکنه...
دلم گرفته...
خیلی زیاد...
دلم میخواد امشب که میخوابم صبح بدونِ احساس از خواب بیدار شم. دلم میخواد اصلاً فردا بیدار نشم... خیلی حالم بده امشب... دیگه واقعاً باید به تنهایی عادت کنم. خیلی حالم بده خدا... کاش صبح بیدار نشم... کاش این بار دیگه واقعاً بمیرم... از این زندگی جز زجر چیزی بیرون نمیاد...
چقدر دلمو دادم و عوضش ضربه خوردم... چرا؟؟ واقعاً چرا
  • ۹۶/۱۱/۰۷
  • آلیس تمپلتون

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">