می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

غمگینم، اندازه ی همه ی دنیا غمگینم...
انگار دارم زیر آوار له میشم...
این همون کاری بود که آرزوش رو داشتم...
و حالا داره نابودم میکنه...
هه این وسط یه بار دیگه هم شکست عاطفی خوردم!
تمومِ وجودم در تعجبه!
قطعاً همه چیز نتیجه ی عملِ خودمه، نتیجه ی اون چیزی که هستم ولی واقعاً باورم نمیشه که انقدر بد باشم که انقدر همه چی بده...
عینِ ابر بهار دارم اشک میریزم، حس میکنم گیر افتادم... حس میکنم هیچی نیستم، هیچی بلد نیستم، هیچی نمیفهمم، کند ذهن شدم انگار، از طرفی جذاب نیستم، هیچ موجودِ مذکری از من خوشش نمیاد و من شدیداً نیاز دارم کسی کنارم باشه که دوستم داشته باشه، کسی که اشکامو پاک کنه، نوازشم کنه و بهم بفهمونه که تنها نیستم... ولی من تنهام... همیشه هم تنها خواهم بود...
هیچ راهی نیست، هیچ کاری بلد نیستم، هیچ امنیتی تو دورنمایِ آینده م نیست، آخرش چیه؟ من هرگز نمیتونم با کسی باشم، هرگز حتی نمیتونم امنیت مالی داشته باشم... اون زمان که دانشجو بودم هرگز به فکرم نمیرسید یه روزی تو محیط کار تحقیر بشم، چون اطلاعاتم از همه کمتره... بعد که میام خونه هم اونقدر خسته م که دیگه نمیتونم کار کنم... بدیش اینه که تنها راه تحمله. هیچ راهِ دررویی نیست، از اینجا اگر که بیام بیرون هیچ جایِ دیگه ای نیست که بتونم کار کنم و پول دربیارم... لعنت به پول... لعنت به من...
لعنت به من که کارمو ول کردم...
درسته... هیچ وقت فکر نمیکردم این جمله رو بگم، ولی آره... لعنت به من که همیشه بلندپروازم... کاش همونجا میموندم...
من واقعاً بیچاره شدم! میترسم... میترسم که تو تنهایی و بی پولی بمیرم...
بعد از یه ماه آزمایشیم دلم میخواد اینجا نمونم، فقط دو روز دیگه ست و من دلم میخواد از اینجا برم ولی به چه پشتوانه ای برم؟ کجا برم؟ بعد چطور خرجِ زندگیمو دربیارم؟ خیلی سخت میگذره بهم...
نمیدونم شاید همت کنم و بشینم تو خونه کار کنم تا یه کاری یاد بگیرم... از کارِ پروژه ای که پولی درنمیاد ولی به هر حال میشه زنده موند... حداقل تحقیرت نمیکنن دیگه، ها؟
امشب نمیدونم زمین چطور زیر پام شکاف برنمیداره... اونقدر که غم تو دلم سنگینی میکنه... تو سرم هیچی نیست... مریضم و بیشتر از همیشه کار دارم... از همه چی متنفرم... دیگه هیچ امیدی نمیخوام...
  • ۹۶/۱۰/۲۴
  • آلیس تمپلتون

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">