می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

یه منِ تنها

از وقتی که کار جدید پیدا کردم نوسانات زیاد داشتم ولی این اواخر حالم خوب بود، امروز پریودم، غمگینم، نیاز به یه آغوش، به یه عشق دارم... سردمه! میلرزم... هم از درون و هم از بیرون. احساساتم بدجوری تو دست و پاست! مجبور شدم که مرخصی بگیرم، مرخصی هم نداشتم، تازه همینجوریشم تو منفی ها بودم... از اونجایی که آزمایشی هم هستم، حسِ خیلی بدی بهم دست داد، تو خیابون گریه م گرفت، بعد فکر کردم که چقدر من تنهام... هیچ کسی نیست که زنگ بزنم بهش بگم فلانی بیا یه نیم ساعت قدم بزنیم... خدایا من یه بغل میخوام... چقدر بعضی وقتا حالم بد میشه، وقتی فکر میکنم که تو این همه آدم یه نفرم نمیاد با هم یه عشق بسازیم، مگه من چمه آخه به این خوبی... ولی خب خوبیِ من رو فقط خودم میبینم، چون عملاً هیچ رابطه ای با دیگران نمیسازم... حتی اونی هم که فکر میکردم بهترین رفیقم میشه برایِ اینکه باهاش قبل از ازدواج سکس نمیکردم ولم کرد... به اندازه ی آب و هوا به عشق نیاز دارم، به سکس نه... به عشق... محض رضایِ خدا یکی هم ندیدم که منو بفهمه و دوستم داشته باشه.

این تقصیر کیه که من انقدر تنهام؟... یه جورایی همه چی دست به دستِ هم داده... ولی به خصوص این روزا که انقدر کارم سخته و انقدر تحت فشارم دلم بدجوری یه بغلِ امن میخواد...
امشب ف به س گفت فقط تو خوشحالم میکنی.... حسودیم شد... چقدر خوبه که حداقل برایِ یه مقطعِ کوتاه هم که شده، فقط تو یکی رو خوشحال کنی...
احساساتم فوران کرده...
  • ۹۶/۱۰/۱۵
  • آلیس تمپلتون