می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

آخرین مطالب

ضعف

چیزی که حقیقتاً ترسناکه اینه که فقط یه دختربچه اونجا نشسته، یه اخم کافیه تا این بچه، بشکنه، آسیب ببینه و بزنه زیر گریه، من سعی میکنم آرومش کنم؟ حقیقتش اینه که من سعیِ خاصی نمیکنم چون من خودِ اونم! من چیزی بیشتر از اون نمیدونم... یه سری جمله هست، ولی باورهام همش مالِ اون بچه ست... من میگم آدما دوست مان، من میگم آدما از ما بدشون نمیاد... ولی همیشه برعکسش بهش ثابت میشه...
کارم شده پاس دادن کپه ی لباس از رو تخت به صندلیِ کامپیوتر وقتی میخوام بخوابم و برعکسش وقتی میخوام بشینم پشتِ سیستم... در مرزی از وحشت زیست میکنم... مدام رو ویبره م...
از کارِ جدیدم خوشحالم، از اینکه چیزایِ جدید یاد میگیرم... ولی... ولی من وحشت زده م، مدام احساساتم در معرضِ آسیبن و هر اتفاقی هم میفته تنها کمکی که به این کوچولو میتونم بکنم اینه که بهش بگم اشکال نداره دیگه نمیام... دیگه نمیام... ولی در واقع هیچ کمکی نمیکنه... چون من مجبورم برم سرکار... اینجا نباشه یه جایِ دیگه، من مجبورم کار کنم و بالاخره مجبورم با آدمایی در ارتباط باشم که منو همینطور که هستم دوست ندارن، یعنی همینی که من هستم از نظرِ دیگران غیرقابلِ قبول و مسخره ست... من با آدما مشکل دارم، من از آدما میترسم، من از اینکه هر روز خودمو تو چشمایِ آدما یه چیزِ مسخره ببینم میترسم... تنها جایی که من آرومم تو همین اتاقه، اونم به شرطی که ندونم قراره باز برگردم پیشِ اونا... بدنم میلرزه... حس میکنم کمم، از این حس بیزارم... از اونایی نیستم که وقتی حس میکنن کمن تلاش میکنن که زیاد بشن، من وقتی حس کنم همینی که هستم کمه دیگه متوقف میشم، مچاله میشم... چون در نهایت همه ی اونچه که من دارم همینیه که هستم... همین اشکایی که مدام جاری میشن جونِ منن... نمیدونم چی کار ازم برمیاد...
به خودم میگم همه چی خوبه، تو چیزی رو از دست نمیدی، تو داری حرکت میکنی عزیزم... ولی بعد یکی بهم توهین میکنه و اول گرمم هیچ حسی ندارم و بعد همینطور بیشتر و بیشتر تو وجودم ته نشین میشه و تبدیل به اندوه میشه...
آقا من واقعاً وحشت زده م، من غمگینم... هر روزی که میرم سرکار فقط به زور خودمو میکشونم...

میدونی؟ انگار من به درد هیچ کاری نمیخورم... انگار من تو این دنیا هیچی نیستم... نه یه مهندسم، نه یه هنرمندم، نه عاشقم، نه هیچی... در هیچ زمینه ای برجسته نیستم... یا حتی یه چیز نیست که توش اوکی باشم... همیشه هم با آدما به مشکل میخورم و این بیچاره م میکنه... این همیشه بیچاره م میکنه..... من دلم امنیت میخواد.....

مینویسم و هیچ نتیجه ای نداره، آروم نمیشم، چون میدونم تنها راه حلی که به عقلِ محدودم میرسه ول کردنِ این کاره و وقتی که من برم باز یه جایِ دیگه باید خودمو جا بدم و هیچ جایی نیست که من توش آرامش داشته باشم... من فقط برایِ پول مجبورم همیشه زجر بکشم... این لزوم منو میکشه... من خودمو میکشم برای پولی که قراره بهم کمک کنه زنده بمونم! هیچ نمیفهمم این معادله رو...
من کجایِ این دنیام؟ باگی چیزی ام شاید؟ من چرا با همه فرق دارم؟! چرا هیچی برایِ من جور در نمیاد... خدایِ من چقدر عمییییییییییق احساسِ تنهایی و اندوه میکنم...
فکر میکنم خیلی غیر منطقی شدم...

  • ۹۶/۱۰/۱۵
  • آلیس تمپلتون