می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

آخرین مطالب
این مدته که رفتم سرکار، جزء پر استرس ترین مقاطعِ زندگیم بوده، یعنی درست از روزی که برایِ آزمون فنی رفتم تا همین امروز که از فشارِ استرس مرخصی گرفتم. یعنی دیگه اونقدر روم فشار اومده بود که ترسیدم ادامه بدم و بلایی سرم بیاد.
مسئله ی اساسی هم اینه که این فشار و استرس مربوط به مسائل کاری نبود و کاملاً اضطراب اجتماعی بود! متأسفانه همیشه تصوری در من نهادینه شده مبنی بر اینکه آدما دشمن و رقیبِ منن و این تصور دنیایِ من رو به دو قسمتِ خونه و غیرخونه تقسیم کرده که تو اولی حسِ امنیت داشته باشم و تو دومی به خاطر وجودِ "بقیه" احساسِ اضطراب و استرس و در معرضِ خطر بودن!
یعنی وقتی بهش فکر هم میکنم یه چیزی شروع میکنه به قُل قُل کردن تو دلم!
کاش میشد بیرون از خونه هم همون آرامشی رو داشته باشم که تو خونه دارم، احساس امنیت کنم و مثلِ خودم رفتار کنم نه اینکه فقط یه سری رفتارهایِ امن رو تکرار کنم. من میخوام به این نقطه، به این آرامش برسم...
حقیقت اینه که همه ی آدمایِ دیگه هم مثلِ خودِ من هستن، همه مون مثلِ برگِ گل حساسیم، دلمون امنیت و آرامش میخواد و جالب اینجاست که به ظاهر همه مون اینو میدونیم ولی معدودی اینو باور میکنن، همیشه دو تا مسئله هست، خودم و دیگران، این یه جور تعصبِ احمقانه ست، تعصب رو مرزی که بینِ من و دیگران هست، چون تمامِ فاصله ای که بینِ این دو تا ماهیت هست، توهمِ ماست.
من اغلب یا خودم رو برتر از دیگران میدونم یا بدتر ولی لحظاتی که خودم رو مثلِ دیگران دونسته باشم خیلی کمه! دیگرانی که فقط یه کلمه ی بی شکله و تعریفش خیلی سخته، این دیگرانی که انقدر حرفش هست فقط تشکیل شده از یه سری "من"ِ تنها و ترسان از سایه ای که بهش میگن "دیگران"!
من میترسم، هر بار که میخوام برم تو اتاق و سلام کنم میترسم از اینکه کسی جواب نده یا بد جواب بدن، هر بار میخوام برگردم و خداحافظی کنم، ضربانِ قلبم میره بالا که ممکنه کسی جوابمو نده! هر بار میخوام یه سوال رو بپرسم میترسم، میخوام حرف بزنم میترسم کسی گوش نده، میخوام به کسی لبخند بزنم میترسم اون جوابِ لبخندم رو نده، وقتی میخوام از مترو پیاده شم استرس میگیرم و هزار جور ترسِ دیگه،.... هر روزم از همون صبحِ زود با ترس و اضطراب شروع میشه تا شب، خب شاید من واقعاً خیلی بیشتر از حدِ نرمال مضطربم! هیچ کسی نمیتونه منو بشناسه، چون وقتی از من سوالی میکنن من نمیتونم با آرامش فکر کنم و جواب بدم، بلکه سریعاً چیزی رو میگم که حس میکنم باید بگم...
از ترسیدن خسته شدم، دلم میخواد یه روز صبح بیدار شم و ببینم آرومِ آرومم و هیچی دلمو نمیلرزونه، ببینم میتونم با قدمایِ خودم راه برم، ببینم یه بچه ای، مثلِ وقتی میخوان براش آمپول بزنن نمیترسه و تو وجودم فریاد نمیزنه "نمیخوااااام"... دلم میخواد پاشم قلبم مثلِ یه برکه ی آروم باشه و با باورِ به اینکه همه جا خونه ی منه و همه آدما شبیه منن از در برم بیرون و فاصله ای بینِ خودم و مدیر پروژه ی شرکتمون نبینم، دلم میخواد اون روز به عنوانِ خودم به همه مهر بدم و نترسم از اینکه مهربون باشم و ناراحت نشم اگه دیگران به آرامشِ من نرسیده بودن و جوابِ مهرم رو ندادن...
از ترسیدن خسته شدم...
میگن خودتون رو با دیگران مقایسه نکنین ولی نمیگن که اصلاً دیگرانی وجود نداره! کسی اینو نمیگه، آدما میترسن اگه دل به این حقیقت بدن دیگه هیچ انگیزه ای برایِ پیشرفت نباشه، ولی فرق نداشتن با بقیه وحشتناک نیست یه حقیقته! ما در ذات شبیه همیم، از یه ماده ساخته شدیم، همه مون اگر در شرایطِ هم میبودیم همون کارا رو میکردیم و همون آدما میشدیم! حتی همین الآنش که هرکدوم در شرایطِ مختلفی بزرگ شدیم، همون احساسات رو داریم که همه دارن، میترسیم، عشق میورزیم، غمگین میشیم... ما آدما اگه حواسمون به همدیگه باشه میتونیم اندوه رو شکست بدیم و دنیایی بسازیم مملو از عشق و شادی و هرگز هم منقرض نشیم!

از ترسیدن خسته شدم ولی با فرار چیزی درست نمیشه این ترس همیشه در من بوده و هست، گاهی فقط خیلی بارز میشه، من میخوام نترسم، میخوام نفسِ راحت بکشم و خودم رو از صمیم قلب دوست داشته باشم.


+ میدونی از خسته شدن خسته شدم! باید یه کاری کرد... باید شادی خلق کرد، نمیشه تو این حجم از احساساتِ گزنده زندگی کرد و گذاشت بقیه هم تو همین گرداب دست و پا بزنن...
  • ۹۶/۱۰/۰۳
  • آلیس تمپلتون

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">