می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

آخرین مطالب

شغلِ جدید

از شنبه کارِ جدیدم شروع میشه، نسبت بهش خوش بینم و فکر میکنم همکاریِ خوبی داشته باشیم، یه خرده استرس دارم ولی... کلاً کارِ جدید خب استرس داره به خصوص که اینجا باید کلی مهارتِ جدید رو هم یاد بگیرم.
امشب کلی گریه کردم... یادِ این افتادم که تو عقدِ س، کلی به ب اصرار کردم بیاد برقصه و وقتی اومد بهش گفتم مسخره بازی درنیار دیگه، درست برقص... وقتی یادم میفته حس میکنم آب جوش ریختن رو قلبم... کم میشه حس کنم آدم بدی ام! ولی وقتی این یادم میفته کاملاً مطمئن میشم خیلی عوضی ام...
داشتم خونه تکونی میکردم، برخوردم به دو برگ کاغذ که تو شرکتِ قبلی نوشته بودم، افکارِ لحظه ایم بود تو روزی که یه اتفاقِ ناراحت کننده برام افتاده بود، یادِ اون روزایِ شرکت زنده شد... چقدر خوب تحلیل کرده بودم همه چی، چقدر خوب فهمیده بودم چی کار باید کرد، ولی خب هیچ وقت اون کارِ درست رو انجام ندادم! حالا حتی از خوندنِ اینکه زمانی انقدر روشن نوشتم که مشکل چی بوده و راه حل چیه، جا میخورم! یعنی اصلاً یادم نمیاد همچین فکرایی کرده بودم!
دقیقاً خوندنش برام مثلِ کتابایِ موفقیته! قانون جذب اون اولا که اومده بود خیلی سر و صدا کرد، در صورتی که واقعاً چیزی نبود که به ذهنِ کسی نرسیده باشه، فقط خوب پرزنت شد و رفت تو یه قالبِ جادویی که آدما خوششون میومد و فکر میکردن به چیزی آگاه شدن که زندگیشون رو تغییر میده ولی در واقع این اتفاق نمیفته! درست مثلِ وقتیه که خودت چیزی رو کشف میکنی، همه چی یادت میره در عینِ حال هم یه جورایی همه چی درونِ آدم باقی میمونه!
دلم میخواد تو این شرکتِ جدید روابطِ بی حاشیه ای داشته باشم، عینِ آدم حرفه ای ها! ولی من همیشه میرم تو حاشیه!! همیشه یه سری روابطِ غیرشفاف و احساسی تو محیطِ کار میسازم! منظورم عشق و عاشقی نیست!!! مثلاً به یکی احساسِ بد دارم، این باعث میشه باهاش نتونم خوب سلام احوالپرسی کنم و اگه کاری داشته باشم بهش بگم... خیلی احساساتم دست و پاگیره! دلم میخواد یاد بگیرم...
اینکه میگم "دلم میخواد" و نمیگم "میخوام" یه بویی از ناامیدی داره، وقتی میگم "میخوام" یادم میاد بارها و بارها این کلمه رو نوشتم و "میتونم"ی در پسش نبوده! اتفاقاً یه جورایی انگار وقتی این کلمه رو میگم همه وجودم داد میزنه "نمیتونم"!!! ولی این "دلم میخواد" یه جور التماسه، به خودم التماس میکنم که این بار دیگه آزارم نده و این شرکت رو برام جهنم نکنه...
به هر حال الآن حالم خوبه و خوشحالم که کارِ مورد علاقه م رو پیدا کردم.
  • ۹۶/۰۹/۲۳
  • آلیس تمپلتون

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">