می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

یکی از بدترین روزایِ چند وقته ی اخیر رو داشتم، کلی گریه کردم، متأسفانه خلافِ قولی هم که به خودم داده بودم باز زدم تو سرِ خودم، سعی میکنم بخوابم ولی اونقدر افکارِ منفی تو ذهنم هست که خوابم نمیبره، در واقع لفظِ "افکار منفی" برایِ توصیفِ این چیزایی که تو مغزِ منه زیادی لطیفه، بهتره بگم "افکارِ فلج کننده".
حسِ عجیبی دارم، انگار جزء جزءِ بدنم داره با تمامِ توان فریاد میزنه و فقط لبم بسته ست... احساسِ تنهایی و اندوهِ عمیق دارم، نفسم به زور بالا میاد، بعد از سالها دارم به این فکر میکنم که کاش آدم میتونست زندگیش رو تموم کنه...
احساسِ ناتوانی میکنم، احساس میکنم یه موجودِ علیلم...
رفتم یه شرکتی مصاحبه، خیلی خوشم ازش اومد ولی مهارتهایی که نیاز داشتن بیشتر از دانشِ من بود، مصاحبه ی اول امروز بود، برای پس فردا هم یه آزمون عملی برام گذاشتن، تو اون آزمونی قراره مهارتهایی بررسی بشه که من ندارم!! یعنی قراره با تکنولوژی ای کد بزنم که اصلاً نمیشناسم و تقریباً برایِ بارِ اول همین امروز شنیدم اسمش رو! این قضیه به حدِ مرگ منو استرسی میکنه! یادِ یک آزمونِ ناموفقِ دیگه میفتم... نمیخوام خودمو کوچیک کنم، سعی میکنم چیزایِ خوبی رو تصور کنم که قانون جذب بهم کمک کنه ولی تنها چیزی که تو مغزم میاد اینه که از پسش برنمیام! آزمون عملی خودش استرس زاست، حالا فکر کن که با موضوع آشنایی هم نداشته باشی...
سعی میکنم به خودم بقبولونم که من میتونم ولی عمیقاً باور دارم که نمیشه... خسته م... نه میتونم کار کنم و نه میتونم بخوابم... امشب خیلی شبِ سختیه...
هیچ وقت در زمینه ای که بهش تسلط نداشتم نتونستم آزمون بدم، از اینکه کوچیک بشم میترسم و همیشه هم بدترین، مطلقاً بدترین نتیجه ای که بتونی تصورش کنی رو تو این شرایط کسب میکنم. یعنی همون چیزایی که میدونم هم یادم میره و مطلقاً شبیه احمق ها رفتار میکنم.... چمه من؟ چرا اینجوری ام؟ این به خاطر کمالگراییمه یا چی؟ خدایا کاش فقط این آزمونه نبود، با کارِ سخت مشکل ندارم، حتی اگه بلدش نباشم زود یادش میگیرم ولی با آزمون مشکل دارم... اونم آزمون از چیزی که بلدش نیستم...
باید بخوابم که صبح زود بیدار شم و کار کنم... باید سعیمو بکنم، اگه یاد نگرفتم نمیرم...
خدایا من واقعاً امشب حالم بده، هیچی حالمو خوب نمیکنه، خیلی حالم بده، پر از ترسم... پر از استرس... چرا باید اینجوری باشم؟ چرا دیگران اعتماد به نفس دارن که در مواردی که هیچی هم نمیدونن صحبت کنن ولی من این اعتماد به نفس رو ندارم؟ حالا اعتماد به نفس بخوره تو سرم، من چرا انقدر آشوبم؟؟ میترسونه منو... انگار دارم میمیرم... شاید من واقعاً برایِ این کار مناسب نیستم ها؟ چرا هر جا میری ازت انتظار دارن که همه چی بلد باشی؟ خب من تو کار خوبم، خیلی سریع یاد میگیرم، ولی از سنجیده شدن متنفرم... اگه شکست بخورم اثرِ بدی رو اعتماد به نفسم میذاره... دلم نمیخواد این کارو کنم... ولی اگه امتحانش نکنم هم...
من که میدونم شکست میخورم...
خدائیش سعی میکنم... واقعاً سعی میکنم این دیدم رو عوض کنم، ولی هیچی روشن تر از تصویر شکست جلویِ چشام نیست.... کاش یکی بود بغلم میکرد و بهم میگفت که نیاز نیست اینجوری خودم رو آزار بدم، کاش میتونستم آروم باشم....
چرا اینجوری ام.... چرا!؟
  • ۹۶/۰۹/۲۰
  • آلیس تمپلتون