می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

ازدواج (3)

عقدِ س هم هفته ی پیش تموم شد، خیلی هم خوش گذشت اتفاقاً کلی رقصیدم، تخلیه شدم، شبِ خوبی بود کلاً.

از شنبه تا پریروز میرفتم کلاسِ اعتماد به نفس و کاهش استرس، خب نمیتونم بگم خیلی روم اثر گذاشت چون به هر حال آموزه هایِ این قبیل کلاسها، برای عوام مناسب تره چون اصل و اساسش یه سری اعتقاداتِ نخ نمایِ همگانیه که هرگز هم محبوبیتش رو بینِ عوام از دست نمیده. اوایل که شدیداً منو داغون کرده بود، سطح انرژیم رو کشیده بود پایین و یه جورایی حتی افسرده شده بودم ولی بعدتر کم کم باهاش کنار اومدم و تونستم جایِ درستش رو تشخیص بدم و منافعِ خودم رو داشته باشم. در هر حال خوش میگذشت! همش خنده و دست زدن و چیزایِ مثبت بود، هر چند حرفایِ کم عمقی بود ولی حداقل از این جهت که منفی نبود ضرری نمیزد. البته ناگفته نماند که یه سری چیزا هم یاد گرفتم خدائیش و یه سری کمبودها رو تو خودم تشخیص دادم و یه سری هایِ دیگه هم بهم یادآوری شد.

این رابطه هم تموم شد! جداً فکر نمیکردم این یکی رو تموم کنم، به هر حال این اولین پسرِ کتابخون و متفکری بود که برایِ ازدواج باهاش آشنا شده بودم، مهربون بود، خیلی خوب تر از چیزی بود که فکر میکردم تو این سایته پیدا کنم، حتی یه روز گفت که میخواد از پرورشگاه بچه بگیریم که من از خوشحالی داشتم بال درمیاوردم که با همچین آدمی آشنا شدم، حتی قبول داشت که عروسی نگیریم چون چرته و اینکه پولش رو به فقرا کمک کنیم و اینکه از خونواده هامون خیلی کمک نگیریم و ... خلاصه خیلی با همدیگه هم عقیده بودیم، خوش میگذشت، پیاده روی میکردیم، در موردِ همه چیزایِ جالب دنیا، یعنی روانشناسی و ادبیات و این چیزا حرف میزدیم، در موردِ خودمون همینطور، کلی اطلاعات داشت، خیلی زیاد، و حس میکردم که دوستم داره، به هر صورت باید صادق بود دیگه، از نظرِ خودم میتونستیم همون موقع به خونواده ها بگیم...
ولی از نظرِ اون نمیشد به خونواده ها گفت... این قضیه برام روشن نبود و نیست، وقتی میگفت که با هم سکس کنیم دلیلش این بود که ما با وجودِ مدتِ کوتاهِ آشناییمون انگار ده ساله همو میشناسیم و وقتی بحثِ گفتن به خونواده ها میشد میگفت نه ما هنوز آشنا نشدیم!! میگفت حرفِ ازدواج رو نزنیم و یه مدتِ نامعلوم فقط دوست بمونیم که بعد از دوستی به ازدواج برسیم!!! در حالیکه ما تو سایتِ همسریابی آشنا شده بودیم نه دوستیابی!! منم بهش گفتم تو که میخوای از دوستی به ازدواج برسی چرا تو سایتِ همسریابی دنبالِ اون فردِ موردنظرت میگردی خب برو دوست دختر بگیر و بعداً به ازدواج برس دیگه! بعد میگفت اصلاً بچه نمیخواد، درحالیکه یه بار دیگه گفت از پرورشگاه بچه بگیریم، بعد یه بار قبلش گفت سه تا بچه داشته باشیم!!
هر چند وقت یکبار میگفت من نیاز دارم که با تو سکس کنم و واقعاً هم وقتی میرفتیم بیرون مشخص بود که نیاز داره و میگفت که فقط نسبت به تو اینجورم و یه ساله که نسبت به هیچ کس اینجوری نبود و ....
قبلاً من اینو نوشتم که از اینکه مردی فکر کنه نمیتونه شهوتش رو کنترل کنه و از اینکه خودش رو قبل از اینکه میل در تو هم به وجود بیاد بهت تحمیل کنه بیزارم. البته این یکی خیلی اصرار نمیکرد، ولی هر چند وقت یک بار میگفت که من اینجوری تمرکز ندارم! برام خیلی جالب بود که چطور به نظرش زمانِ سکس رسیده ولی زمانِ گفتن به خونواده ها نرسیده!! چون وقتی من قصدم ازدواجِ منطقی بود دلیلی نداشت که بخوام دوست پسر بگیرم دیگه! خب راستش من خیلی خسته شدم از دوست پسر گرفتن، از اینکه رها بشم، یا مجبور شم رها کنم، از اینکه احساس بذارم و به هیچ گرفته بشه، از دعواهایِ الکی، هزینه هایِ بیخود، قایم کاری از خونواده... از همه ی اینا واقعاً خسته شدم، حداقل با استایلِ زندگیِ من جور درنمیاد. یعنی در واقع هم نشدنیه چون ما هر دو قصدِ رفتن داریم و هر دو در سنی هستیم که نمیتونیم یه سال رو همینجوری بسوزونیم و آخرش هم هیچی، باید بدونیم که بالاخره تکلیف چیه، با همیم یا نه، که برنامه هامون رو با هم فیکس کنیم، مثلاً نمیشه من شروع کنم برایِ ارشد خوندن و بعد اون پذیرش بگیره و منم برم! آدم باید بدونه میخواد چی کار کنه... شناختِ هم برایِ ازدواج اونقدر پیچیده نیست واقعاً، همین که قصدش و تواناییِ پذیرفتنِ تعهدش باشه بعد دیگه یه مدت آشنایی و مشاور کافیه!

بعد هم که هیچی دیگه، 5شنبه بهم گفت "من فکر میکنم تو برایِ ازدواج خیلی هیجان زده شدی!!!" (فک کن اینو به من گفت) و اینکه "البته حق بهت میدم چون من تیکه ی خوبی هستم" که بعد گفت شوخی کردم (ولی میدونم پشتِ هر شوخی یه جدی هست!) بعد گفت که دیگه نمیخواد تا یه مدت هیچی در موردِ ازدواج بگیم و فقط میخواد دوست باشیم و دوستی به ازدواج برسیم، منم بهش گفتم باشه رو حرفات فکر میکنم و یکشنبه جواب میدم که واقعاً همین حالام میدونم چه جوابی باید بدم... چون حقیقتاً من فکر نمیکنم حتی ذره ای اون بالاتر از من باشه، بماند که سعی میکردم جلویِ خودم رو بگیرم و مدام فکر نکنم که من خیلی از اون بهترم و بعد بهم میگه "هیجان زده"!!! نمیدونم چرا همیشه محبتِ من "پایین به بالا" دیده میشه...

یعنی نه فقط برایِ خشمی که از اون "هیجان زده" دارم، میدونی من واقعاً خسته م... از جنسِ مذکر خسته شدم دیگه. از اینکه اگه به رابطه میل و رغبت داشته باشم "هیجان زده و عشقِ شوهر"م اگه نداشته باشم "بی انگیزه و بی روح"م، اگه سکس کنم فلانم، اگه نکنم سردم، وقتی بهش فکر میکنم، فقط به همین کلمه ی "هیجان زده" که فکر میکنم بغض بیخ گلومو فشار میده، دیگه از انگ خسته شدم، من بالاخره باید بتونم با تنهایی کنار بیام، هیچ آدمی وجود نداره که بتونم کنارش خودم باشم! خودِ خودم که انقدرم خوبه و هیچ مشکلی درش نمیبینم... یه آدمی که هم خوب ببینمش و هم این خوب دیدنش باعث نشه که فکر کنه از من بهتره...

در کل این احساسات رو که بذاریم کنار، حقیقتی که اون نمیتونه ببیندش اینه که برایِ ازدواج آماده نیست، با وجودیکه سنش اصلاً کم نیست ولی هنوز بچه ست، از تعهد میترسه، همونجور که مثلِ چی از بچه دار شدن میترسه و یه احتمالِ خیلی بالا اینه که همینجوری یهو ول کنه و بره و من البته خودمم همچین مدل آدمی ام و این دیگه ازدواج نمیشه که...

خیلی خسته م، دیگه از رابطه داشتن با هر مذکری خسته م، اونقدر روابطِ یکی دو روزه و یکی دو ماهه داشتم که دیگه اسمِ طرفم رو فراموش میکنم! ولی میخوام "رژیم رابطه با مذکر" بگیرم، دیگه گورِ بابای ازدواج، هیچ کس هم مدلِ من نیست، من با کتابام زندگی میکنم و کنارِ کتابامم میمیرم، چند تایی دوست هم داشته باشم عالی میشه... همین کافیمه.
  • ۹۶/۰۹/۱۰
  • آلیس تمپلتون

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی