می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

یه آدمایی هستن که واقعاً با تابوهای خودشون و جامعه میجنگن، از هویتشون هزینه میکنن، جوری که دیگه برایِ جامعه اون آدمِ قبلی نمیشن، اینا برایِ من همیشه قابلِ احترامن، حالا مهم نیست که چه تابوئی رو شکستن، ولی همیشه به بشریت فرصت دادن که یه جورِ دیگه ببینه.
ولی وقتی تابوها شکسته میشن، مورد تأییدِ یه عده مبارزین دستِ دوم قرار میگیره و اونا شروع میکنن به تثبیت و عمومیت دادن به این نگاهِ جدید.
مبارزین دستِ سوم اونایی هستن که فقط این نگاه ها رو مصرف میکنن، اونا حتی گاهاً کسانی هستن که تا جایی که میتونستن جلویِ شکستنِ تابوها رو گرفتن، یا اگه میتونستن میگرفتن! ولی حالا یهو میبینن نه بابا بدم نیست اینجوری! تازه مد هم شده دیگه.
اصلِ قضیه اینه که همیشه برایِ دستِ سومی ها و اغلب برایِ دست دومی ها، تأیید و عدم تأییدِ عمومی میتونه درستی و نادرستی یه مسئله رو اثبات کنه. اونا فک میکنن چون روبه روی دولت واسادن (که اغلب همینم نیست) مبارزن، ولی مبارزه ی اصلی اونه که روبه رویِ عمومِ مردم، روبه رویِ خودت وایسی! اون کاری که یه مبارزِ دست اول انجام میده.
اصلش اینه که دستِ سومی ها، دقیقاً برخلافِ چیزی که فکر میکنن مقابلِ هیچی واینسادن! اونا دقیقاً دارن با جریانی حرکت میکنن که توش قرار گرفتن! بدونِ کوچیکترین مقاومتی! البته همین که اونا در برابرِ یه سری جریاناتِ روشنگرایانه مقاومت نمیکنن خوبه ولی اصل اینه که اغلبِ اونا در برابرِ هیچی مقاومت نمیکنن!! اونجایی که قراره همه با شکسته شدنِ تابوها بجنگن اونا هم جزء "همه" میشن و مقاومت میکنن، حداقل در برابرِ خودشون و اونجا که تابو شکسته میشه و قراره همه جورِ دیگه ای ببینن اونا باز جزء "همه" هستن!
دلم نمیخواد گول بخورم، دست سومی بودن همیشه هم بد نیست، حداقل برایِ یه اگنوستیک، ولی دلم نمیخواد دستِ سومی باشم و فکر کنم دستِ اولی ام...

+ گاهی یه حرف بی ضرر بدجوری آدمو به هم میریزه، چون از یه دیدگاهِ مضّر میاد، مثلاً وقتی حالم این مدلیه، مامان چون خواهراش اینجان حتی یه بارم حالمو نپرسیده، بعد الآن اومده بهم میگه برو پیش بچه هایِ خاله که وقتی بیدار شدن حوصله شون سر نره، یعنی حتی بیدارم نیستن ولی همچین چیزی رو به من میگه... من که انجامش نمیدم ولی چیزی که ناراحتم میکنه دیدگاهیه که باعث میشه این مسئله گفته بشه... آدم اینجور وقتا فکر میکنه که نمیبایست برایِ همچین آدمایی از خواسته هایِ خودش میگذشته، ولی عمیق تر که میشه میبینه البته برایِ خودش از خودش گذشته، برایِ میل به بودن با دیگرانی که فکر میکرده بیشتر از بقیه دوستش دارن از قسمتِ برتر و ارزشمندترِ وجودش گذشته...
  • ۹۶/۰۹/۰۲
  • آلیس تمپلتون

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی