می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

برایِ بار دوم تو این ماه پریود شدم و این برام واقعاً عجیب و بی سابقه ست! نرفتم دکتر، اصلاً حوصله ش رو ندارم... صبح یه عالمه گریه کردم ولی الآن ترجیح میدم بهش فکر نکنم...
خسته، کلافه، عصبانی...
دلم گرفته...
مغزم کار نمیکنه که کتاب بردارم بخونم یا یه کاری شروع کنم...
آلبومِ جدید قمیشی رو گوش میدم، برایِ بار یک میلیونُم...
فردا باز عقد داریم، الآنم یه عالمه مهمون داریم، من هیچ کاری نمیکنم، اصلاً بالا هم نمیرم ولی همش حس میکنم دیگه خودم نیستم، دلم میخواد این هفته تموم شه، دلم میخواد همه چی برگرده به همون دورِ اسلوموشنی که قبل از این ازدواجا داشت.
واقعاً از این جایی که من نشستم هیچ نقطه ی روشنی در کلِ هستی وجود نداره...
پس اندازم داره تموم میشه و هنوز نرفتم سرکار. یعنی اصلاً نرفتم دنبالِ کار! مرخزفه کلِ قضیه، ولی اصلش همون تنبلیه. دلم میخواد بخوابم و حالا حالاها بیدار نشم.
مدام فراموشش میکنم، انگار اصلاً هیچ وقت باهاش دوست نشدم! وقتی که کنارمه انگار طبیعی ترین چیز دنیاست که کنارِ هم باشیم و بمونیم ولی وقتی که نیست انگار هرگز نبوده، انگار اون فقط یه سایه ست... انگار من یه سایه م...
یه بار بهم گفت من واقعاً ازت ممنونم که بهم تایمِ تنهایی میدی و مدام چت نمیکنی چون دخترایِ دیگه نمیذارن آدم دو مین واسه ی خودش باشه و ... ولی این لطفی نیست که به خاطرش ازم تشکر بشه! من چطور میتونم مدام پیام بدم در حالیکه وقتی ازش جدا میشم فراموشش میکنم!

خسته م... سرم داره میترکه. بیشترین چیزی که آزارم میده اون کتابیه که رو تختمه... دلم میخواد به حدِ مرگ گریه کنم، ولی مغزم کار نمیکنه، نمیتونم هیچی رو دنبال کنم، به خصوص کتابی رو که رمان نباشه ولی در عینِ حال هم نمیتونم به خودم اجازه بدم کتابِ دیگه ای رو شروع کنم، به همین خاطر چند روزه که اون کتاب همینطوری رو تختم تو صفحه ی 37 متوقف شده... چیزی که مریضم میکنه سرعته، من یه لاک پشتم، یه حلزون در واقع... من نمیتونم بدوم! ولی این روزا همه ازم میخوان بدوم!
راستی پریشب اولین دعوامونو کردیم، یه دعوایِ واقعاً شدید. ولی حوصله ندارم در موردش بنویسم. گور بابایِ همه چیز و همه کس... حوصله ی هیچی رو ندارم...
  • ۹۶/۰۹/۰۱
  • آلیس تمپلتون

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی