می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

ازدواج (2)

ما تازه آشنا شدیم، ولی وقتی با همیم به نظر میرسه که مدتهاست همو میشناسیم، خیلی به هم میخوریم، سه روزه صبح تا شب قدم میزنیم و حرف میزنیم، درونی ترین عقایدمون رو به هم میگیم، خصوصی ترین فکرامونو، از اون حرفایی که منو ذوق مرگ میکنه! بحثهایِ تحلیلی، فلسفی، روانشناسی... همه چی! اون خیلی منو دوست داره، از هر چیزی که به من مربوطه به زیباترین شکلِ ممکن خوشش میاد، مثلاً از اینکه من خیلی کم آرایش میکنم، استنباط میکنه که من خودمو قبول دارم، نه اینکه فکر کنه مثلاً قرارمون برام مهم نبوده... خیلی گرم و خوشبوئه، وقتی باهاش هستم آرومم... اولین پسریه که وقتی باهاش هستم آرومم... اذیت نمیکنه، چیزی رو تحمیل نمیکنه.

دقیقاً خودش رو با من برابر میبینه، مرد و زن نمیکنه، هر بار غذا میخوریم یکی حساب میکنه، نوبتیه، برایِ حساب کردن تعارفِ الکی نمیکنیم، بعد دیشبم که سوار تاکسی شدیم عینِ این آدمایی که همیشه همو میشناختن، پول خوردامونو گذاشتیم رو هم و پولِ تاکسی رو حساب کردیم!!! حتی یه سُس رو باز میکنیم و وقتی تموم میشه میریم بعدی، با هم یه پیتزا میخوریم... میخوام بگم یه جور راحتی ای این وسط هست که برایِ سه روز آشنایی خییییییییلی زیاده!! دیروز بهم گفت وقتی با تو حرف میزنم انگار دارم با خودم حرف میزنم!!! منم گاهی تقریباً همین حس رو دارم! هر دومون خیلی حرف میزنیم، گاهی میپریم تو حرفِ هم، گاهی مخالفیم، ولی اونجوری نیست که خیلی عمقی باشه مخالفت، یه مدلیه که وقتی حرف میزنیم میفهمیم فقط به دو زبانِ مختلف یه حرف رو زدیم.

کیلومترها با هم پیاده روی میکنیم، پیاده روی رو خیلی دوست داریم هر دو، جلویِ هر خونه ی قشنگی سلفی میگیریم، تو کوچه پس کوچه ها راه میریم، اونقدر میریم که پاهامون درد میگیره، اونقدر میریم که دیگه مامان اینا نگران شن اون وقت دیگه مجبور میشیم سوارِ تاکسی شیم. خونه هامون نزدیکِ همه. خیلی نزدیک. حقوقامون (البته من که هنوز سرکار نمیرم ولی منظورم حقوق گذشته و حقوق بالقوه ست) نزدیک همه، وضعِ مالیِ خونواده هامون همینطور.

یه روز با هم رفتیم کتابفروشی و تو دفترشون یادگاری نوشتیم، وای ما با هم میریم کتابفروشی، با هم کتابا رو نگاه میکنیم، اون خیلیاشون رو خونده، مخصوصاً نمایشنامه ها رو.

البته اینجوری نیست که عاشقش باشم، فعلاً میدونم که احتمالاً میتونه دوست و همسر خوبی باشه و از خیلی نظرها به رشدِ من کمک کنه ولی وقتی میام خونه گمش میکنم... انگار هیچ وقت همچین آدمی رو نمیشناختم! حتی باید فکر کنم که اسمش رو یادم بیاد!!! فک کنم این یکی دیگه برایِ 3 روز آشنایی طبیعیه.

شبا، این شبایی که ذهنم آشفته ست و از آرامشِ درونیم دور افتادم، دراز میکشم و میذارم مغزم حرف بزنه، بهش گوش میدم تا خوابم ببره و اون واقعاً حرف میزنه، تصاویرِ کاملاً، مطلقاً رندوم، جملات، کلمات، موقعیتها، اتفاقات... سرم پر از چیزاییه که نمیدونم چی هستن، کی اون تو رفتن و از کجا درمیان! ناخودآگاهم باهام حرف میزنه، مثلِ خواب دیدن تو بیداریه، یه تجربه ی جدید، من اصلاً دخالت نمیکنم، خیالپردازی نمیکنم، هیچ چیزی ارادی نیست و تصاویر و باقیِ چیزا همینطور که پشتِ سر هم جاری میشن، هیچ پیوندی با هم ندارن، هیچ تکراری هم در کار نیست!! مثلاً صورتِ یه پیرمردِ ناشناسِ که داره به چیزی میخنده، بعد بلافاصله تصویر کسی که در دریا شنا میکنه، بعد یه تصویر دیگه، صداها هم دارن حرف میزنن... البته این حال رو مدتهاست که تجربه میکنم، درست بعد از اینکه ذهنم پر و آشفته میشه، یعنی زمان خواب، قبل از اینکه خوابم ببره، تو تاریکی این چیزا میریزن بیرون و مغزم کم کم خالی میشه انگار بعد خوابم میبره... ولی دیشب اون صدایی که داشت تو مغزم حرف میزد صدایِ اون بود، مدام صدایِ اون رو میشنیدم که چیزایِ معمولیِ بی معنی و بی ربطی میگفت که نگفته بود... مثلاً اینکه سوئیچمو گم کردم... یه چیزایِ اینجوری همینطور پشتِ هم... چون تمومِ سه روز گذشته رو با هم حرف زده بودیم صداش تو مغزم تکرار میشد...

دیروز غروب تو پارک نشسته بودیم سرمو رویِ شونه ش گذاشته بودم، همونجوری که نورِ خورشید داشت قرمز و قرمزتر میشد، برایِ بارِ اول بهش گفتم که "دوستت دارم" و اون شگفت زده و خوشحال شد که من اول گفتم، گفت که خیلی دختر شجاعی هستم! گفتم میدونم! اشک هم تو چشمام جمع نشد!! چون وقتی این جمله رو میگم معمولاً اشک تو چشمام جمع میشه، ولی این طبیعی بود... آروم و زیبا بود... هیچ ریاکاری ای و وظیفه ای توش نبود که آزارم بده و اشک تو چشمام جمع شه. نمیخوام بگم از اون چیزایِ خیلی عمیق بود. عشق و این حرفا. گاهی در موردِ بچه هم بحث میکنیم ولی حتی ازدواجمون هم اصلاً قطعی نیست با این وجود میدونم که دوستش دارم به عنوانِ یه دوستِ جدید.

  • ۹۶/۰۸/۲۹
  • آلیس تمپلتون

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی