می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

فرنی و زویی

دو راه برایِ پذیرفتنِ درستی یه مطلب هست، یک اینکه از راه منطقی درستیش رو اثبات و ادراک کنی، دو اینکه برات تکرار بشه.
تو میتونی تکرار رو به صورت خود خواسته شروع کنی یا اینکه ممکنه محیط اونو برات شروع کنه، بدونِ اینکه بخوای، ولی در هر حال نتیجه تقریباً یکیه، بعد از مدتی اون مطلب به نظر تو حتی اگه درست نیاد، بدیهی و عادی میاد، که در عمل این دو تا فاصله ی چندانی با هم ندارن. معمولاً نیاز به یه دورنمایِ مبهم از یه قدرت یا یه وارستگی و آرامشی که پس از باور به اون "مطلب" ایجاد میشه، هست.
نمونه ی بارزِ این قضیه مذهبه. اصل اساسیِ مذهب رویِ تکراره، من وقتی بچه بودم از خوندنِ داستان ایمان آوردنِ مسلمانانِ بزرگِ (!) صدر اسلام متعجب میشدم، اینکه بدونِ خوندنِ کاملِ قرآن فقط با چند تا حرف ایمان می آوردن، ولی حقیقت اینه که بقیه ی مسلمانانِ بعدتر از اونا حتی خیلی مضحک تر ایمان آوردن! چون اونا از وقتی ایمان آوردن رو شروع کردن که فک میکردن "ایمان" نی نیِ همسایه ست!! و این معجزه ی تکراره، چه وقتی که کسی با کم شروع میکنه و ادامه میده و چه وقتی که کسی فقط ادامه میده، راهی رو که حتی شروعش نکرده! آدم رو مسخ میکنه، همونطور که فرنی به لِین میگه، حتی نیاز نیست به چیزی اعتقاد داشته باشی، فقط باید تو تکرارش استمرار داشته باشی، بعد قدرت (!) خودش شروع میشه.
تأکید هم همیشه رویِ اینه، تکرار کنید، کلماتِ تکراری، جملاتِ تکراری، روزی 5 بار، یه عالمه کلماتِ تکراری رو تکرار میکنن، تکرار ذهن رو خسته و رام میکنه یه نوعِ یادگیریه.
یادِ یکی از احمقترین همکلاسیام افتادم که شبِ امتحانِ آمار تو کتابخونه نشست کنارم و گفت چند دور کردی!! گفتم هیچی، تازه شروع کردم بخونم، گفت من نهمین دورم رو تموم کردم!!
مهم نیست این آماره، یا ادبیات، یا وردهای مذهبی، یا اصولِ مثبت اندیشی (من شادم، من شادم، من شادم و...)، من از مسخِ تکرار شدن میترسم و بیزارم، چون در این روند تو هیچ جایگاهی نداری، مطلقاً اختیار از دستت خارج میشه و تبدیل به یه موجودِ مغبون و مجبور در برابرِ نیرویی بزرگ میشی، این نیرو روشن اندیشی رو از بین میبره و انسان رو بعد از مدتی کاملاً احمق میکنه، احمقی که هر کاری رو میشه ازش انتظار داشت، مثلِ داعشیا، اونا هم با تکرارِ مسائلی که نفهمیدن به اینجا رسیدن، منتها تکرارش جهت یافته تر و منظم تر بوده، از نظرِ شخصِ من هر مسلمانی، نه بذار کلی تر بگم هر مؤمنی که با منطق و ادراک به ایمان نرسیده یه داعشیِ بالقوه ست، ولی چیزی که در واقع اسلام رو در همین زمانه ای که ما توشیم، مجزا میکنه، همینه که اسلام بیشتر رویِ تکرار تأکید داره. مثلاً یه مسیحی هر هفته میره کلیسا و یه سری چیزا رو گوش میده و تمام! ولی یه مسلمون باید همه ی اون سری چیزا رو هر روز هزار بار تکرار کنه، از اول صبح که مغزش کم کم داره شروع به کار میکنه پا شه و تمومِ راه هایِ روشن اندیشی رو با کلماتِ تکراری مسدود کنه، تا آخر شب. حتی نمونه هایِ بهترش نصف شب هم پا میشن و میگن و میگن....
حتی برایِ منی که 15 ساله نماز نخوندم (به جز دوره هایِ جوگیری که تا جایی که یادمه نهایتاً تا یه هفته و اینا طول کشیده) اثراتِ اون تکرارها محو نشده! هنوزم وقتی تو یه موقعیتِ خیلی سخت باشم ناخودآگاه شروع میکنم به صلوات فرستادن!!
و دقیقاً چیزی که ازش متنفرم اینه که ناخودآگاه کاری رو انجام بدم و این نشونه ی اینه که ناخودآگاهم از من قوی تره و بدتر از اون کلاً با من هم عقیده نیست!! البته در واقع ناخودآگاه (تا جایی که اطلاعاتِ محدودِ من اجازه میده) عقیده ای نداره! ناخودآگاه تکرارها رو تکرار میکنه و اگه تو آدمی باشی که تمام زندگیت مدام چیزهایی رو تکرار کرده باشی ناخودآگاهت قدرتِ مخربی پیدا میکنه و یه تنه راهت رو به سمتِ روشن اندیشی و حقیقت سد میکنه.
فرنی این روند رو برایِ نجات شروع میکنه، نجات از درد، یعنی بهش پناه میبره، و همه ی آدمایی که مذهبی هستن، مذهب رو قبول نکردن، در واقع همه به مذهب پناه میبرن! مثلِ افیون. یه چیزی که در اوجِ پوچی میخوای احساس کنی که معنی داره، بدونِ اینکه چیزی ازش بفهمی. راه خروجش هم اینجوری نیست که از یه در خارج شی و به سلامت، درست مثلِ اعتیاد راهِ خروجش کشسانیه، میری و میکِشَدت، میری و میای، میری و میای... و هر چی که ضعیف تر میشی، پیرتر میشی، خونواده دارتر میشی، هر چی که چیزهایی برایِ از دست دادن پیدا میکنی اون بیشتر گیرت میندازه، چون دیگه نمیتونی در برابرِ نیروش مقاومت کنی، به خاطر همینه که میگن اگه تو 60 سالگی آتئیست بودی هنره، وگرنه تو 30 سالگی همه آتئیستن، تو 60 سالگی وقتی که داری به حقیقتِ مرگ نزدیک میشی، وحشتی که پوچی برات به ارمغان میاره جداً سخت تحمل میشه، هر کسی در برابرش دووم نمیاره، خیلیا ترجیح میدن به دامانِ قصه هایِ قشنگِ مذهب فرار کنن، به دامانِ امیدِ وجودِ بهشتِ پر از حوری و هلو و گلابی.
من با زویی موافق نیستم که میگه تو باید ادراک کنی و بعد تکرار کنی، حقیقت اینه که "باید ادراک کنی" همه چیز رو خراب میکنه، برای کسانی مثل من و فرنی و زویی همیشه مذهب یه اجبار برای "مثلاً ادراک" بوده، یعنی همیشه از همون کودکی تو حلقمون بوده، یه باری بر دوش، و همیشه هم احساس کردیم که باید ادراکش کنیم!! ولی چی رو باید ادراک کنیم؟! حقیقت که ربطی به مذهب نداره، هر کسی میتونه با روشن اندیشی تو راهش قدم بذاره، مذهب این وسط چی کار میکنه؟! میگن کمک! بله میگن چون ما با عقلِ ناقصمون از پسش برنمیایم!! ولی در عمل که نگاه کنی میبینی اثرش برعکسِ اون چیزیه که ادعا میکنه! اون راه هایِ روشن اندیشیِ ما رو میبنده، میگه "چرا تفکر نمیکنین" ولی به جایِ یاد دادنِ تفکر، یاد دادنِ ماهی گیری ماهی دستمون میده، تکرار و تکرار و تکرار بهمون میده و همیشه این جمله تو مغزمون تکرار میشه که ماییم که ادراک نمیکنیم وگرنه حقیقتی هست، ما راهی رو شروع کردیم، چشم بسته، مجبور، و حالا بهمون میگن خاک تو سرت که ادراکش نکردی، ولی ما چی کم داشتیم؟ ما بچه بودیم، پر از پتانسیل برایِ ادراک و فهم ولی با تربیتِ دینیمون تمومش رو ذره ذره از دست دادیم، هر جا دست دراز کردیم دنبالِ حقیقت، یه مطلب بدیهی تو دستمون گذاشتن و گفتن برو اینو ادراک کن، با تکرار البته!

قضیه اصلاً بچگانه نیست، کاملاً هدفداره، ولی همه ی این سازمان اگه تکرار نباشه سقوط میکنه، فقط چند روز که نماز نمیخونی مغزت کم کم شروع میکنه به کار افتادن، اینکه ما احمقانه ترین و خنده دارترین نظامِ ممکن رو داریم و به احمقانه ترین و خنده دارترین شکلهایِ ممکن داریم عذاب میکشیم، اینکه یه زلزله اینقدر آدم میکشه و ما هیچ گهی نمیتونیم بخوریم، به این خاطره که نمیخوایم گه بخوریم! خب نجسه!
من یادِ کتابایِ بینش و اندیشه اسلامیمون که میفتم میخوام اوق بزنم، سفسطه و مغلطه! همین! اونم برایِ ذهنِ ساده ی یه بچه دبیرستانی. "چرا جاودانه ایم؟" -> "چون میل به جاودانگی داریم!!!"، من بعضی وقتا دلم میخواد یه اسب باشم! واقعاً بهش میل دارم، با این روشِ استدلال پس یعنی من یه اسبم...
  • ۹۶/۰۸/۲۵
  • آلیس تمپلتون

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی