می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

آخرین مطالب

یک دوست واقعی

دیشب خیلی شبِ خوبی بود! برایِ اولین بار بعد از 3 سال دوستی، با مجتبی تلفنی حرف زدم!
اینکه تا حالا مستقیماً ازش ننوشتم به دلیلِ کم اهمیتیش نبوده بلکه قضیه اونقدر شیرین و قشنگه که مثلِ قصه هاست، آدم میترسه با تعریفش خرابش کنه. من همیشه دوست داشتم یه دوستِ قدیمی داشته باشم، ولی هرگز این اتفاق برام نیفتاده چون نمیتونم به هر طریقی کسی رو تحمل کنم، حالا خودمم باورم نمیشه 3 سال تونستم با کسی دوست بمونم، کسی که همیشه هم برام در اوج بوده باشه، حتی اونجوری که خیالی در موردش فکر میکردم باعث نشد وقتی برام واقعی شد ازش فراری بشم یا ذره ای از احترامش در نظرم کم بشه.
البته حقیقت داره که واقعاً میترسیدم اون واقعی بشه، حتی تا مدتها میترسیدم اسمش رو صدا کنم، بهش میگفتم بابالنگ دراز و برام همون سایه ی بلند و کشیده بود، همونجوری تصورش میکردم، با کلاهِ بلند و عصا، دلم میخواست اون چیزی فراتر از آدمیزاد بمونه، یه موجودی که همه چی رو میدونه و میفهمه...
این ترسِ از دست دادنِ امیده، وقتی حس میکنم یه چیزی خیلی خوبه هر چند که خیلی لذت میبرم ولی به سرعت ازش فاصله میگیرم، چون میترسم وقتی بهش نزدیک بشم بفهمم اون زیادی خوب نبوده، یا اینکه خودم خرابش کنم، این امید به خیلی خوب بودنِ اون (امید به اینکه چیزِ خیلی خوبی در این دنیا پیدا بشه) و امید به اینکه بتونم باهاش دوست بمونم برام خیلی ارزشمنده و نمیخواستم با نزدیک شدن بهش خرابش کنم... خب در حقیقت من همیشه همه چی رو خراب میکنم... دستِ خودم نیست. هرچند که خیلی از خودم خوشم میاد ولی هرگز انکار نمیکنم که دوستی نیستم که کسی دلش بخواد.
یک ماه و اندی بعد از تأسیس وبلاگِ قبلیم با هم آشنا شدیم، اولین کامنتی که برام گذاشت با "سلام غریبه" شروع میشد و نوشته بود که اتفاقی وبلاگِ منو دیده و حس کرده که شبیهیم، من معمولاً اینو فحش تلقی میکنم که کسی خیال کنه شبیه منه، ولی به این کامنت همچین حسی نداشتم... اون اولا هیچی نبود ولی همه چی بود! یعنی یه کامنت تو وبلاگ برایِ من همه چی بود، گاهی فقط ":)" بود!! یه دکمه بود که من کت و شلوارِ باشکوهی بهش دوخته بودم، چیزی که اعترافش برام واقعاً سخته اینه که حتی گاهی فقط برای مجتبی مینوشتم، یعنی مخاطبم اون بود، در حالی که در اصل وبلاگ رو برایِ فرزندِ آینده م تأسیس کرده بودم. میترسیدم که اینو بفهمه که فکر کنه که من چقدر آدم احمقی ام، خب البته خوشحالم که اینو اعتراف کردم، همیشه آدم باید با ترسهاش روبه رو بشه، ولی در اصل چیزی که باعث میشه جرأت پیدا کنم و اعترافش کنم اینه که نمیدونم چرا، ولی دیشب فهمیدم اون مدتهاست دیگه وبلاگمو نمیخونه، که این هم واقعاً غمگینم میکنه و هم به هر حال باعث شد بتونم به خودم جرأت بدم و این متن رو بنویسم که خودش خوبه، چون اینجا قراره کلِ "من" منعکس بشه و دلم نمیخواد هیچ وقت از یکی از مهمترین آدمایِ زندگیم چیزی ننوشته باشم.

گاهی برایِ هم نامه مینوشتیم (ایمیلی)، وای تالاپ تالاپِ قلبم بعد از دیدنِ نامه هاش... قضیه اصلاً احساسیِ اون جوری نبودا! نامه ی عشقی یا همچین چیزی نبود، ولی مطمئنم حتی اگه عشقی بود انقدر بهش حس نداشتم... بعد از یه مدتی مجتبی حس کرد که من ازش یه موجودِ ماوراء الطبیعه ساختم و خواست که این انتظار رو بشکنه و واقعی بشه، حسشو درک میکردم چون خیلی بده که فک کنی یکی به خاطر چیزی باهات دوسته که نیستی! بعد از اون دیگه با هم چت میکردیم، البته به ظاهر چت بود، نمیدونم قابل درکه یا نه، برایِ من خیلی خاص بود قضیه، انگار با یه مریخی حرف میزدم. بحث مالِ فقط دو سال پیشه، نه مالِ زمانِ تین ایجری که تا قبلش با یه پسر حرف نزده باشم و مثلاً از این جهت حس کنم موجودِ خاصیه!! نه! ولی اون برایِ من خیلی خاص بوده و هست.
یکی از اصلیترین دلایلش این بود که اون اولین آدمی بود که همه چیز رو در موردِ من میدونست! من چون تواناییِ بیانِ خوبی ندارم، همیشه حس میکنم تو روابطم خیلی خیلی خیلی با اون چیزی که عمیقاً هستم فاصله دارم و اون مطلقاً اولین آدمیه تو این کره ی خاکی که من تونستم به عنوانِ اون چیزی که هستم باهاش دوست باشم، چون من تو نوشته هام بهتر منظورم رو بیان میکنم... و نکته اینجا بود که به نظرم اون این "چیزی که من حقیقتاً بودم" رو دوست داشت و بهش اهمیت میداد!! خیلی از کسانی که وبلاگِ منو میخوندن، حتی اونایی که نوشته هام رو تحسین میکردن هیچ اهمیتی واقعاً براش قائل نبودن، حتی کاملاً درک نمیکردن که چی میگم در حالی که من خیلی ساده مینویسم!
یکی از دلایلِ دیگه ی خاص بودنش این بود که... وایِ خدایِ من اون واقعاً میفهمید! به طرز اعجاب آوری میفهمید! آدم حس میکرد داره با خودش حرف میزنه اونقدر که حس میکردی میفهمدت!! اصلاً این میزان حساسیت، فهم و ادب و شعور رو در هیچ موجودی ندیده بودم!! به خصوص، به خصوص، به خصوص از نوع مذکرش!!

این نوشته هرچند به اون زیبایی که میتونست باشه نیست ولی بیانگرِ حس نابیه که تا قبل از مجتبی تجربه نکردم و بعدش هم فکر نکنم تجربه کنم، یکی از اولین کسانی که در لحظاتِ پیش از مرگم، اون زمانی که تموم زندگیم با دورِ تند از جلویِ چشمام میگذره، بهش فکر میکنم.
من همیشه میگم هیچ دوستی ندارم، این نامردیه، چون حداقل یه دونه دوست دارم! ولی من در عمق یه کمم خرافاتی ام و فکر میکنم به هر کسی ابراز احساس کنم دیگه ناپدید میشه! هوم البته خیلی خرافاتی نیست، منم وقتی بهم ابرازِ احساس میکنن در ناپدید شدنم اثر داره! مسئولیتِ سنگینیه این که کسی انقدر برات احترام قائل باشه!

+ چیزی که برام جالبه اینه که فهمیدم حتی الآن که میدونم مجتبی نمیخونه هم میتونم از وبلاگ نوشتن لذت ببرم و این چیزی بود که فکر نمیکردم تواناییش رو داشته باشم! یعنی آدم همیشه وبلاگ رو برایِ مخاطب مینویسه ولی در عمق میدونه که احتمالاً کسی نمیخونه و اگر هم بخونه اهمیت نمیده، ولی وقتی یه بارم که شده کسی بخوندت که بدونی میفهمه خیلی سخته بعدش بدونِ خواننده بنویسی و این، بعد از مدتها اولین نوشته ی منه که میدونم هیچ کس بهش اهمیت نمیده ولی بازم از نوشتنش لذت بردم، بعله من از پسش براومدم، من از پسِ همه چی برمیام! آی ام وری استرانگ!
  • ۹۶/۰۸/۱۷
  • آلیس تمپلتون

نظرات (۱)

  • جنابــــــــ دچار
  • یه مقاله ترجمه میکردم اسم نویسنده اش کارن آرمسترانگ بود :)

    + برخلاف نظر خودت فکر میکنم پست اون حس رو منتقل میکنه :/
    ++ اینم بگم خوشحال شی :) من هیچوقت پست های طولانی نمی خوندم! ولی اینو خوندم
    پاسخ:
    مرسی خوندی :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی