می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

آخرین مطالب

پریودیِ دردناک

یادم نمیاد تو زندگیم پریودیم به اندازه ی امروز دردناک بوده باشه، نمیتونم توصیف کنم چقدر درد داشت، اشتباهی که کردم این بود که همین امروز که روزِ دوم بود رفتم ورزش و خیلی هم طولانی و سنگین. تا وقتی بدنم گرم بود همه چی خوب بود، رسیدم خونه داشتم از پریودی مینوشتم، از مزایا و لذتهاش، از خوبیِ درد کشیدن و خون دیدن و این صحبتا، بعد یهو به مرحله ای از درد رسیدم که دیگه نمیتونستم بشینم یا راست راه برم و از این مرحله هم به سرعت رد شدم، درد هی بیشتر و بیشتر شد، تا جایی که حتی نمیتونستم بخوابم، معمولاً این اتفاق نمیفته، یعنی این اولین بار بود که دردم تا این حد رسید، رو تخت مچاله شده بودم و ضجّه ی خفه میزدم... همه جام درد میکرد... آخرش مجبور شدم یه قرص بخورم که کم کم کمک کرد بخوابم. اتاق رو حسابی گرم کرده بودم و لباس گرمم پوشیده بودم، زیر لحافمم کیسه آب گرم گذاشته بودم، وقتی بیدار شدم، کاملاً خیس و خالی از درد، در دنیایی از ناآگاهی غوطه ور بودم، حسِ جادویی و عجیبی بود.
من همیشه میگم که آستانه ی تحملم در برابرِ درد خیلی پائینه، در واقع نمیدونم در مقایسه با چه کسی اینو میگم، بیشتر حس میکنم که آدم لوس و ننری ام، در صورتی که وقتی عمیق میشی بهش میبینی اینطوریام نیست، مثلاً یه خوبی ای که دارم و همیشه بهش مینازم اینه که اغلب در بدترین وضعِ مریضی هم خودم از خودم پرستاری میکنم. یعنی از نظرم خیلی ویژگیِ بارز و قدرتمندانه ای میاد! خیلی تنهایی رو حس میکنما، ولی از پسش برمیام...
یه مقاله خوندم در موردِ رابطه ی درد با شادی، تزش این بود که درد به طورِ غیرمستقیم قدرتِ شاد بودن رو ایجاد میکنه، منم باهاش موافقم آدم بعد از یه دردِ نفس گیر زندگی رو جورِ دیگه ای لمس میکنه، ولی نکته ای که هست اینه که این درد میبایست در حدودِ تحملِ انسان باشه و از طرفی هم پایان پذیر باشه. البته من تجربه ش نکردم ولی فکر میکنم درد اگه به نظر همیشگی بیاد، اگه بدونی دردی که داری میکشی هرگز تموم نمیشه اون وقت قضیه فرق میکنه...
امروز برایِ اولین بار تو زندگی در اوجِ درد از خودم پرسیدم اگه این درد مجازاتِ کاری باشه که من کردم، یا عقایدی که ندارم یا هر چی، حاضرم چیزی رو بپذیرم ولی این درد تموم بشه؟ و دیدم که نه! همیشه فکر میکردم آدم در اوجِ درد حاضر میشه به کاری تن بده که اعتقاد نداره، ولی یهو دیدم که نه حاضرم برای حقیقت درد هم بکشم، حداقل در همین حد... این برام فکر جالبی بود.

چیزی که همیشه برام تعجب برانگیزه این بارِ سنگینِ حیا و تمسخر و کراهتیه که مسئله ی پریود به دوش میکشه، این که حرف زدن ازش تو جمع تابوئه، یعنی میتونی بگی سرماخوردم ولی نمیتونی بگی پریودم!! به نظرِ من این یه مسئله ی خیلی عادیه، حتی اونقدر عادی که یه بار به رئیسم (البته خانوم) گفتم من امروز نمیتونم جلسه رو برم چون پریودم، نه چیزیه که آدم ازش خجالت بکشه، نه چیزیه که مسخره باشه و دستمایه ی جوک ساختن بشه و نه چیزِ مهوّعیه! اتفاقاً از دیدگاهی خیلی قشنگه، من خیلی خوشحالم که پریود میشم، یکی از دلایلش این بالا پایین شدنِ هورمونیه، این که هر ماه اصالتِ اندوه برام به چالش کشیده میشه! یکی دیگه از دلایلش اینه که میتونم خونم رو ببینم و بوش رو استشمام کنم، خونریزی به شرطی که بدونم باعثِ مرگم نمیشه شادم میکنه، یه حسِ آرامشِ خاصی تو دیدن و بوئیدنِ خونِ خودم هست که کم نظیره. از طرفِ دیگه وقتی پریودم بدنم رو بیشتر دوست دارم، بهش نزدیکترم، از اینکه گاهی حسِ ضعفِ جسمی و عصبی کنم منزجر نمیشم یه جور ملاحتی داره این قضیه.
یادمه اولین بارایی که مامان اینا منو میفرستادن که نواربهداشتی بخرم بچه بودم و اصولاً نمیدونستم این چیه و به چه درد میخوره، اصلاً کنجکاوم نبودم نسبت به این چیزا، چون نمیفهمیدم قضیه بوداره همینجوری میرفتم تو مغازه و بلند میگفتم نواربهداشتی میخوام، انگار بستنی بخوام، بعضی نگاهایِ متعجبی رو که بهم میشد یادم مونده ولی حتی اینم برام قضیه رو جالب نمیکرد، خیلی متعجب میشدم که هر بار میذاشتنش تو پلاستیکِ مشکی، یا مامان برایِ گرفتنش پلیس بازی درمیاورد!! الآنم نمیفهمم چرا این باید یه چیزِ خجالت آور و قایمکی ای باشه ولی بعضاً مجبورم خجالت بکشم چون اگه به عنوان یه خانوم بری و خیلی عادی همچین چیزی بخوای نگاهایِ همه برمیگرده طرفت انگار که مثلاً یه فحشِ رکیک داده باشی، حداقل کاری که ازت انتظار میره اینه که حتی اگه مجبور شدی، خیلی شرمنده طور بگیش، انگار داری به قتل اعتراف میکنی!
من خوشبختانه خیلی چیزای اینجوری رو نمیفهمم، ولی مثلِ دلیلی که ابراهیم برای نپرستیدنِ خورشید داشت، منم نمیخوام نیرویی صرفِ مبارزه با این حماقتایِ بی انتها کنم، همیشه فکر میکنم چیزی که ارزش داره روش هدف گذاری کنی و زندگیت رو صرفش کنی اونی نیست که یهو محو میشه، منی که انقدر درگیر حجابم و ازش اذیت میشم، وقتی رفتم فرانسه و روسریم رو برداشتم هی این مسئله بی اهمیت تر و بی اهمیت تر شد، اونقدر عادی بود که انگار همیشه همین وضع بوده. البته خیلی خوبه که فکرِ آدما رشد کنه و بذارن بقیه هم زندگیشونو کنن، ولی این چیزا فقطِ نمودِ حماقتِ آدماست و نه خودِ حماقت. مثلِ دردی که نشونه ی یه مشکلِ جسمیه و اگه مدام تسکینش کنی آخرش اون مشکل تو رو میکشه...
در کل فکر کردم چه فایده که من بخوام با چیزی بجنگم و تابوشکنی کنم، دستمو تو کندویِ زنبور عسل کنم! من میخوام خودم باشم، سعی کنم رها فکر کنم و بیشتر درگیر اون چیزایی باشم که همه جا و همیشه مهمن، اگه هم آدم بخواد در این راه قدم برداره خیلی هم خوبه، ولی به شرطی که همیشه آگاه باشی این هدف نیست این فقط یه شکلِ بروزِ حماقته! هدف نابودیِ حماقته.
  • ۹۶/۰۸/۱۴
  • آلیس تمپلتون

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی