می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

آخرین مطالب
یه چیزی تو وجودِ س هست که نمیذاره ازش متنفر نباشم، در حالتِ عادی هم خیلی سعی کردم بدونم اون دقیقاً چیه ولی واقعاً سخته، حالا که این اتفاق افتاده نمیتونم از خودم خیلی انتظار داشته باشم...
همیشه مشکلِ من دوست نداشتنه، 6-5 ماه پیش بود که حس کردم دوست دارم یه حیوون خونگی داشته باشم که باهاش دوست بشم، اول میخواستم سگ بخرم ولی دیدم نمیتونم هم سرکار برم و هم سگه رو نگهدارم، از طرفی چون سگ و گربه از دید مامان اینا نجسن نمیتونستم هیچ جوره رو کمک اونا هم حساب کنم، بعد از کلی تحقیق تصمیم گرفتم خرگوش بخرم، دو تا خرگوش خریدم که اولاش تو خونه ی خودم نگهشون میداشتم شبِ اول خیلی حسِ خوبی داشتم از بودنشون، ولی تو کمتر از 5 روز این حسِ خوب محو شد و بیشتر تبدیل شد به عذاب وجدان، از اینکه میدیدم وقت ندارم بهشون رسیدگی کنم و همش باید تو قفس باشن حالم بد میشد، شبا نمیخوابیدن و منم همونجور بی خواب بودم صبح که میرفتم سرکار جداً خسته بودم.
تو همین اثنا س همش کنارِ اینا بود، حتی وقتی خسته از محل کارم میومدم خونه و دلم تنهایی میخواست اون تو خونه ی من نشسته بود و نمیرفت. کم کم به خاطرِ بویی که تو محیط ایجاد میکردن دیدیم نمیشه کاریش کرد بردیم گذاشتیمشون بیرون، س همش جاشونو عوض میکرد، همش ایده میداد، بیرون می آوردشون، دستور میداد، مدلِ رفتارش رو دوست نداشتم و خیلی عصبیم میکرد...
اصولاً از اینکه کسی تو کاری که مربوط به خودم میشه سر کنه و امر و نهی کنه بدم میاد، از مامان بازیِ س متنفرم، از اینکه فکر میکنه بیشتر از من عقلش میرسه و به این واسطه خودش رو محق میدونه که گهگاه زیاده از حد به من نزدیک بشه و تو حریم شخصیم سر کنه...
خلاصه بعد از دو هفته دیدم واقعاً از پسش برنمیام، ما هیچی از خرگوش نمیدونستیم، برخلافِ گفته ی فروشنده ی رذل اینا نر و ماده بودن نه دو تا ماده، که همین باعث شده بود نشه کنارِ هم باشن وااای چی کشیدیم، همو زخمی میکردن و از طرفی هم خرجشون خیلی زیاد شده بود، من کار شب و روزم گریه بود، خیلی عذاب وجدان داشتم، تصمیم گرفتم خرگوشا رو پس بدم، نمیتونستم مردنشون رو تحمل کنم، س پیغام فرستاده بود که میخوادشون و میبره بالا نگهشون میداره، من اصلاً راضی نبودم، میدونستم اون آدمی نیست که بتونه یه کار رو درست انجام بده دلم نمیخواست اونا تو این خونه بمیرن چون به هر حال قدرِ مسلم ما موقعیتِ نگهداریِ خرگوش رو نداشتیم، از طرفی وضعِ مالیم خوب نبود که بتونم هزینه هاشون رو بدم، به خاطر گریه ها و مسخره بازی هایِ س، ب تقبل کرد هزینه ها رو و گفت که میبریمشون بالا، از اون به بعد تا مدتها من دیگه بالا نرفتم، تصمیم گرفتم تصور کنم که اونا رو برگردوندم... این مدته چه بلاهایی سرمون اومد بماند، از یه طرف این همه رو اذیت میکرد، چون خودش تنهایی از پس این کار برنمیومد، نه هزینه ش نه مسئولیتش و هر اتفاقی هم که میفتاد همه از چشمِ من میدیدن که این خرگوشا رو خریده بودم... من دلم میخواست دیگه چیزی نشنوم ولی همیشه و همه جا حرفش بود... این مریضم میکرد...
نمیدونم این حسم قابل درکه یا نه ولی واقعاً از دستش عصبانی بودم که تو کارم دخالت میکنه، این خرگوشا مالِ من بودن، اون حق نداشت این طوری رفتار کنه. حضورش، نظراتش، رفتارش همیشه برام آزاردهنده بوده... الآن واقعاً نمیخوام خودمو مجبور کنم که تحلیلش کنم، قضیه خیلی ریشه داره برمیگرده به بچگیم، کلی جوانبِ خرده ریز داره...
عوضی هیچ جوره راضی نمیشد این طفلکا رو بدیم به کسی، میگفت پیشِ هر کسی باشن به اندازه ی من براشون خوب نیست!!! چند وقت پیش که خیلی از این کارِ مراقبت از خرگوشا شاکی بود گفته بود میخوام ببرم دامپزشک تا سرشو ببره... این حرف منو به مرز جنون رسوند...
همونجور که قبلاً گفتم من نمیتونم اتفاقات رو همون وقتی که رخ میدن درک کنم... امروز یکی از خرگوشا مرد! از گرسنگی... چون این احمق بهش غذای سفت نداده بود و اونم دندونش بلند شده بود و وقتی دندونش بلند میشه و درد داره دیگه نمیتونه غذا بخوره و میمیره...

با خودم میگم چرا جلوش وانستادم؟ من خیلی آدم عوضی و ضعیفی ام، اهلِ دعوا نیستم بدبختانه، حرف هم که نمیتونم درست بزنم، بلد نیستم حقمو بگیرم، به خصوص در برابرِ اونی که ازش منزجرم... اون آدم طلبکارِ عوضیِ دیوونه که فکر میکنه از همه ی آدما سره ولی هیچی نیست... حتی نرمال هم نیست...
منم احتمالاً همینقدر منزجرکننده ام...
اون باعث شد که این طفلکی بمیره وگرنه اگه جایی بود که مواظبش بودن نمیمرد، اون آشغال باعث شد...
بیشتر برایِ این گریه میکنم که چرا نمیتونم حرفمو پیش ببرم، چرا استحکامِ مناسب رو ندارم؟ وای خدایا قلبم خیلی درد داره... کاش نمیذاشتم این اتفاق بیفته... تقصیر من بود، اگه میتونستم حرفمو بزنم اینجوری نمیشد... این طفلِ معصوم از گرسنگی مرد... فکرشو بکن! از گرسنگی... مرگ از گرسنگی خیلی باید دردناک باشه... اون دردی که این طفلِ معصوم کشیده همش تقصیرِ منه... همش... چون شُلم، نمیتونم حرفمو بزنم، نمیتونم محکم باشم و کاری رو که به خودم مربوطه از زیر دستِ دیگران بکشم بیرون، وای خیلی حالم بده، خیلی حالم بده، خیلی...
چقدر از بی فکری و خودخواهیِ این آدم بدم میاد... از س و م از همه ی آدمایی که دیگران رو آزار میدن و نمیشه باهاشون حرف زد... از اونایی که نمیذارن آدم یه نفسِ راحت بکشه... اه از خودم بیشتر... از خودم بدم میاد، متنفرم اصلاً. من یه آدم منزجر کننده م عینِ کرم نرمم، نمیتونم یه کار رو درست انجام بدم. خاک بر سرم... واقعاً خودمو از این بابت نمیبخشم...

چقدر از ازدواج و این رسم و رسومای مزخرفش بیزارم، کاش س و م هر دو هر چی زودتر میرفتن، حالا یه سال هم باید زیر عقد باشن، ولی بازم خیلی خوشبختیم که بالاخره میرن، دلم میخواد سالی یه بار بیشتر نبینمشون، واقعاً دیگه نمیخوام... چقدر پر از احساسِ بدم... دیگه هرگز تو زندگیم مسئولیتِ کسی یا چیزی رو نمیپذیرم.

+ هم در موردِ س و هم پدر یه جور ترسی دارم که منو آزار میده، اونا موجوداتِ ترسناکی هم هستن البته، چیزی که آزارم میده اینه که ... وای... هیچی نمیفهمم دیگه... خیلی اوضاعم داغونه... گور بابایِ همه ی آدمایِ عوضی.... کاش هر چه سریعتر میرفتم گورمو گم میکردم... خدایا کاش میتونستم بفهمم این چه ترسیه چرا انقدر ریشه داره، کاش میتونستم خنثی ش کنم... ولی مخم کار نمیکنه...
  • ۹۶/۰۸/۱۳
  • آلیس تمپلتون

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی