می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

آخرین مطالب

اختلاف فاز

چند روز پیش م اس ام اس داد که «اگه از رفتارت با من پشیمونی میتونیم بازم با هم باشیم»

اولش حس خاصی نداشت، یه پوزخند زدم و اس ام اسشو دیلیت کردم، ولی هر چی میگذره یه خشمِ لجام گسیخته تو وجودم پخش میشه.

چند ماه پیش هم با یه نویسنده ای آشنا شدم، که نسبت به اونم همین حسو دارم منتها صد مرتبه بیشتر، اونم یه اس ام اس داد که اگه بخوام تعریفش کنم شاید طوری از حدودِ خشم بگذرم که کیبورد رو خرد کنم، یعنی چند روز بیشتر دوست نبودیم ولی هر وقت یادش میفتم عمیقاً دلم میخواد بکشمش، به حرف نیست، چند بار حتی جدی هم بهش فکر کردم، بدیش یا بهتر بگم خوبیش این بود که هیچ آدرسی چیزی ازش نداشتم، وگرنه حتی اگه نمیکشتمش یه دردسر حسابی براش درست میکردم. اگه من بخوام به کثیف ترین موجودِ دنیا اشاره کنم پیش از اینکه مثلاً به هیتلر فکر کنم قیافه ی نحس همین آدم جلویِ چشمم میاد...

وقتی با حرص میشینم به روشهایِ فجیعی برایِ زجرکش کردنش فکر میکنم تا حدودی از خودم وحشت میکنم.


من از این لحاظ آدم فوق العاده غیرعادی ام، همیشه همینطوری ام، وقتی اتفاقی برام میفته اون لحظه هیچ حسی بهم دست نمیده، به خصوص اگه خیلی بد یا خیلی خوب باشه، در واقع باید گفت اتفاقات در من نمیفتن، من تو اتفاقات میفتم! ذره ذره میچشمشون، ذره ذره توشون غرق میشم و زمانی که انتظار میره دیگه همه چی گذشته باشه تازه اوجِ بیچارگیِ منه! اگه یه جایِ جدید بریم، من برخلافِ دیگران شب اولِ بیخواب نمیشم، ولی مثلاً وقتی یه هفته میگذره بدنم حس میکنه که جاش عوض شده و خوابم به هم میخوره...

حتی اون نویسندهه وقتی اون اس ام اس رو بهم داد، وسط یه سمیناری بودیم، هیچی! مطلقاً هیچ، ولی ذره ذره شروع شد و اوج گرفت تا یه ماه بعد به بدترین حالتِ خودش رسیده بود...

وای امروز خشمم داره از کنترلم خارج میشه، وقتی به م فکر میکنم... وای چطور تونسته همچین اس ام اس خودبرتربینانه ای به من بده، اونم به من!!! برام غیرقابل باوره که من به همچین آدمی افتخارِ همصحبتی داده باشم که این جور هوا برش داره... عوضیِ آشغال... دلم آشوبه، خون تو رگام داره قل قل میزنه!... البته انصافاً از رفتارم باهاش پشیمونم، ولی از این جهت که زیادی بهش ترحم کردم و باهاش حرف زدم، باید همونجور که لایقش بود باهاش حرف میزدم، چرا مؤدبانه و محترمانه و با احساس باهاش رفتار کردم در حالیکه ذره ای لیاقت برایِ احساسِ من نداشت؟... من احمقترین و عوضی ترین آدم جهانم، همیشه هم به آدمایِ احمق و عوضی میدون میگم که هر گهی دلشون میخواد بزنن به زندگیم... چرا؟...

  • ۹۶/۰۸/۱۲
  • آلیس تمپلتون

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی