می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

آخرین مطالب
شامۀ من خیلی قویه، هر چیزی رو با بوش میشناسم، محتویاتِ غذا رو تا حدِ زیادی حتی قبل از چشیدن از رو بویِ غذا میفهمم، آدما و خاطرات، حتی زمان و مکان رو هم با بوشون به خاطر میسپرم، (مثلاً بارها رفتم مدرسه هایِ سابقم ولی هیچ حس خاصی بهم دست نداده با این وجود گاهی تو یه موقعیتِ متفاوت یهو بویی میاد که پرت میشم به همون مکان!) دوستام رو تا حدِ زیادی از رو بوشون انتخاب میکنم یا حداقل باید بگم بوشون تأثیرِ خیلی زیادی تو انتخاب شدن داره، بدترین شکنجه برام بودن تو مکانیه که بویِ ناخوشآیندی بیاد، فقط چند دقیقه کافیه تا سردرد بگیرم و کاملاً بداخلاق شم، هیچ جوره هم نمیتونم ایگنورش کنم. میبایست تو زندگیِ قبلیم سگ بوده باشم!

از همون سالِ قبل که خونه م رو ساختیم، حتی اون وقتی که هیچی به جز فرش و لباس توش نبود، هر چند وقت یه بار یه بویِ عجیبی رو حس میکنم، بویی که از هیچ چیزی نیست، ولی هر چند وقت یه بار به صورتِ کاملاً رندوم از جاهایِ مختلف خونه حس میشه، مثلاً گاهی هود رو که میزنم فضا رو پر میکنه، گاهی در یخچال یا کمد یا کابینت رو که باز میکنم، گاهی انگار از تو بخاری میاد، گاهی هم از رادیاتور، ولی همه جا و همه چیز رو دونه دونه بو میکنم و هیچ چیزی این بو رو نمیده، انگار این بو فقط یهو تو فضاست و یهو هم محو میشه! یه بار در کابینتی که لوازم آرایشی و اودکلنا و صابون و این جور چیزا رو میذارم، همیشه هم بویِ خیلی خوبی میده رو باز کردم و همین بو تو صورتم زد، همه چی رو درآوردم و دونه دونه بو کردم حتی چوبِ خودِ کابینت ولی هیچ! بازم اون بو بود تا خودش محو شد و بعد از اون دیگه تو کابینت نبود!
همش هم یه بویِ خاصه! یه بویِ وحشتناک که هر بار فقط یه جایِ خاص میاد یعنی برخلافِ انتظار پخش نمیشه تو فضا ولی خیلی آزاردهنده ست! فک کنم بویِ بدنِ مُرده باید همچین چیزی باشه، هر امکانی رو بررسی کردیم ولی از هیچ سیفونی فاضلابی چیزی نیست! مسئله اینه که وقتی هم کسی رو صدا میکنم بو رو حس نمیکنه، نمیشه کسی رو آورد و ازش مشاوره خواست چون انگار این بو رو فقط خودم حس میکنم، و اینجا اولین جاییه که من این بو رو حس میکنم، تا حالا تو عمرم حتی شبیهش رو حس نکردم!

من البته به جز حالات عادی، به خصوص وقتی عقلم دیگه به جایی نمیرسه از خیالبافی لذت میبرم، مثلاً از وقتی آنابل 2 رو دیدم این قصه رو برایِ خودم ساختم که این بو در واقع حضورِ یه روحِ خبیثه، شایدم طفلکی خبیث نباشه و فقط بویِ بدی میده، البته خباثت هم قابل درکه برام، من خودمم خبیثم، در واقع هرجوره راضی ام ازش، چه خبیث باشه یا نه، چون از دوستی با انسانها مأیوس شدم همیشه فک میکنم با این موجودات میتونم دوست شم، به خصوص با خبیثاشون که هیجان انگیزترن!! خخخ نه که واقعاً همچین فکری کنم ولی دوست دارم بهش پر و بال بدم، از چیزایِ عجیب خوشم میاد، به قولِ یوستین گردر دنیا همین جورشم پر از چیزاییه که ما هیچ سر ازش درنمیاریم ولی بازم همیشه دنبال چیزایِ عجیب میگردیم...
  • ۹۶/۰۸/۱۰
  • آلیس تمپلتون

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی