می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

آخرین مطالب

تربیت خانوادگی

همین که بحث در موردِ ادب و تربیتِ خونوادگیِ عالی، حیا، احترام، عمل طبق قواعد و رسوم و ... به میان بیاد، من یه ابهامِ درونیِ قوی حس میکنم.
همه ی اینا بدونِ در نظر گرفتنِ بک گراندی که برایِ ایجادش لازم هست، یه صحنه ی زیبا ایجاد میکنه، مثلِ صحنه ی بوسه ی اِما و جورج. همه چیز در نهایت زیباییه، من هر دو باری که به این صحنه رسیدم کلی گریه کردم، چه وقتی کتاب رو میخوندم، چه وقتی فیلم رو (که واقعاً ضعیف بود) میدیدم!
اون مدل زندگیِ انگلیسی طور، ظریف و لطیف، زیبایی و آرامشِ اغراق آمیزی که چشم و گوش و روحِ انسان رو نوازش میده... نمیتونم بگم از اون آدمایی هستم که کم به این چیزا اهمیت میدم، به طرز گفتار، وقارِ اشخاص، روابط اجتماعی، رقص، نحوه ی پوشش و میزان نظافت و غیره و غیره، نه واقعاً شاید از اونایی باشم که حتی خیلی هم اهمیت بدم به زیبایی و تصویر آرامش...

ولی بک گراندِ اینا ذهنِ منو اذیت میکنه، حقایقی که انکار میشن تا یه صحنه ی پرفکت و روح افزا ایجاد بشه، مصایبی که برایِ یه عده انسان ایجاد شده و میشه تا به این انکار خو بگیرن و برای یه عده ی کثیر دیگه ایجاد شده و میشه فقط چون از یه سری اجتماعات دور بودن و ارزشهاشون خارج از اون محدوده ی پذیرفته شده قرار داره، اون حالتِ غیر واقعی و عروسک وارِ آدما، بدتر از همه اون الزامی که در نوعِ رفتار و گفتار و حتی کوچیکترین حرکات هست، اون قدر همه چیز از قبل مشخصه که حتی خارج از قصه و فیلم هم همش قصه و فیلمه!!

زندگی کردن در محیط قصری محصور با زیبایی ها لذت بخش و رؤیاییه ولی حتی گذشته از آزادی ای که اینا ازت میگیرن، در نهایت چیزی که روحِ ما براش تشنه ست حقیقته و وقتی پات رو تو این راه میذاری دیگه خیلی سخته که حقیقت رو لمس کنی به خصوص اگه در کودکی اینطور تربیت شده باشی یه تناقضِ خیلی عمیق در وجودت خواهد بود که باعث میشه هرگز ندونی چه چیزی طبیعتاً زیباست، چه چیزی خواستِ توئه و چی خواستِ جامعه ایه که توشی... حقیقت رو همونجور که میخوان باشه میکنن تو مخت، نرم نرم، بهش میگن "تربیت". مثلِ وقتی به یه سگ یاد میدن با تلفن کار کنه، اونم تربیته...
واقعیتِ این دنیا چیزِ زیبایی نیست، جلویِ زشتی رو از هر جا بگیری از یه جا دیگه میاد تو حریمت، منظورم با تعریفی از زشتی و زیباییه که این نوع تربیت به آدم میده... از تماس با واقعیاتِ این دنیا مورمورت میشه...
تو قصه ها شاهزاده خانوما عاشقِ گداها میشن، ولی در حقیقت این اتفاق وحشتناک خنده داره، از دیدِ یه آدمی با همچون تربیتِ حرفه ای، زیبایی (که زاینده ی عشقه) در وهله ی اول اصلاً به جسم ربط نداره، اول از همه نوعِ رفتار و گفتار و نوع پوشش (که باید طبق اصولِ مشخصی تعیین بشه)، بعد از همه ی اینا وقتی که تو دسته ی آدمایی قرار بگیری که اصولاً لیاقتِ زیبا بودن رو دارن، نگاه میکنن ببینن اندامت چقدر موزونه، چشمات چقدر درشته و ... تا قبل از داشتنِ اینا تو هرچقدرم از نظرِ جسمی زیبا باشی نه تنها آدمِ خوشآیندی نیستی بلکه حتی آدم نیستی! اینا رو من درک میکنم چون خودمم تا حدِ قابل توجهی همین دید رو درونم دارم.

چیزی که روشنه ما میخوایم دنیا همین شکلی باشه، خوشآیند، روح نواز، زیبا، خوشبو، زندگی همینقدر محترمانه باشه و همینقدر هم که وانمود میشه حقیقی باشه، برایِ همه... مشکل از اینجا بروز میکنه که خب این حقیقت نداره، دنیا این شکلی نیست، تربیتِ آدما برمبنایِ اعتقاد به زیبا بودنِ دنیا عملاً اونا رو ارتقاء نمیده، اصولاً تربیت یعنی محدودیت و انسان هر چی محدودتر بشه و محدودتر فکر کنه کمتر میتونه حقیقت رو ادراک کنه....

چرا آستین هریت رو یه آدم احمق تصویر میکنه، یا دوشیزه بیتس، دخترایی که به دلیل بی اصل و نسب بودن، کم ارزش، ساده، احمق و هردمبیلن، حس میکنم در عمق اعتقاد داره انسانها تمامِ خصوصیاتِ ارزشمندِ حقیقیشون، حتی هوش و روشن بینیشون رو از نوعِ تربیتِ خونوادگیشون و اجتماعی که توش قرار گرفتن کسب میکنن و بدونِ خونواده یا پشتیبانهای خیلی بالا مرتبه چندان قادر به ارزشمند بودن نیستن، ولی آیا واقعاً اینطوریه؟ یکی از تنها سؤالاتی که وقتی من از خودم میپرسم دو تیکه میشم!! یه قسمتِ وجودم با قاطعیت میگه نه و اون دیگری هم با همون قاطعیت میگه بله!! جوابِ درست برمیگرده به تعریفت از "ارزش" و تازگیها حس میکنم بیشتر از هر زمان تعریفم از این کلمه در دستِ ساخته!! اصلاً مطلبم رو دوست نداشتم و چندان چیزی رو تو ذهنم روشن نکرد ولی به هر حال باید بگم که این روزا خیلی به ارزش و اصالتِ تربیت فکر میکنم...

+ در کل اِما بد نبود... در واقع باید بگم هم خیلی سخیف بود و هم روح افزا. به هر صورت رؤیایی بود ولی هیچ چیزِ تازه ای رو تو ذهنِ آدم فعال نمیکنه، چیزی که واقعاً از نظرِ من یه رمان رو ارزشمند میکنه اینه که دیدِ تازه ای بهت بده... نمیدونم البته شاید یه سری ایده بهم داد... من راستی چرا انقدر احمق شدم؟ البته نه بیشتر اون چیزی که قبلتر بودم ولی گاهی حس احمق بودن جداً آزارم میده... تمومِ زوایایِ ذهنم، زندگیم، حتی قلبم پر از تناقض و ابهامه... تف...
  • ۹۶/۰۸/۱۰
  • آلیس تمپلتون

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی