می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

آخرین مطالب

تناقضات درونی

به نظر من تنها هدفِ حقیقیِ انسان رفع تناقضاتِ درونیه، وقتی این تناقضات در اوجِ خودشون باشن جهلِ کامل حاکمه و بالعکس اگه در کمترین حد باشن روشنیِ مطلق، ولی ما همیشه بین این دو حالت شناوریم.
وقتی که مینویسم حرفام تو ذهنم حک میشه، میدونم در هر موردی قبلاً حرف زدم و چی گفتم، به همین خاطر تناقض رو در نوشته هام که کالبدِ افکار و احساساتم هستن خیلی راحت حس میکنم. گاهی تناقض فقط از نحوه ی بیان ایجاد میشه، چون کمتر میشه وقت زیادی برایِ ویرایش متنم بذارم، بیشترِ وقتا افکار و احساساتم رو فقط تایپ میکنم و در نتیجه این نوع تناقض خیلی وقتا اتفاق میفته، این جور جاها البته برایِ نوشتارم، استعداد نوشتاریم، قدرتِ تحلیلم و روشنیِ ذهنم هنگامِ نوشتن نگران میشم ولی چیزی که در واقع نگران کننده ست اینه که گاهی تناقضات حقیقی هستن، مثلاً یه جا عمیقاً ضدِ x فکر میکنم و یه جا عمیقاً موافقش احساس میکنم! و البته چون احساسات هم از افکار نشأت میگیرن این یعنی در افکارِ من یه تناقضِ آشکاری وجود داره.
فکر میکنم تنها وقتی میتونم مثلِ یک موجودیتِ واحد زندگی کنم که این تناقضات رو حل کنم ولی گاهی حس میکنم این تناقضات روز به روز حتی بیشتر و متنوع تر میشه! شاید چون شخصیتهایِ مختلفِ من نمیتونن با هم مذاکره کنن و این عدم تواناییِ مذاکره هم از اینجا میاد که اونا از هم کینه دارن چون زمانی برایِ عمل طبق خواسته هاشون بهشون ندادم! یعنی من کلاً خیلی عملِ خاصی نمیکنم، همیشه منتظر میمونم تا به یه حسِ درونیِ متمرکز و قوی برسم که کاری رو شروع کنم و از اون جایی که هر آن امکانِ غالب شدنِ هر کدوم از شخصیتهام هست هیچ وقت اون حسه برایِ طولانی مدت ایجاد نمیشه، مگر اینکه قرار باشه اون عمل سریع تموم بشه.
مثلاً اگه من بخوام برم تو رشته ی خودم ارشد بخونم که با کنکورش قراره چند سالی طول بکشه، چون باقیِ شخصیتهام بالکل برایِ اون زمان برنامه ی دیگه ای در نظر دارن به نظر بعید میرسه که بتونن چند سااال تحمل کنن! نهایت زمانی که من تونستم برایِ کنکور بخونم 1 ماه بود، اونم دیگه آخراش واقعاً یه مرده ی متحرک شده بودم. مثلِ زمانِ امتحانات.
تا وقتی که عملِ طولانی مدتِ خاصی نمیکنم شخصیتهام معترض نیستن، نهایتاً غمگینن که چرا بهشون دور نمیدم، ولی وقتی خواسته ی یکی از اونا رو انتخاب میکنم اون یکیا معترض میشن و شروع به خراب کاری میکنن! جوری که از زندگی سیر میشم و فکر میکنم هررر عملی درست تر از اینی بوده که الآن دارم انجام میدم!!
اونا خیلی با هم فرق دارن.
در من یه موجودِ وحشی هست که مخالفِ هر قالبیه و دلش میخواد همین الآن پاشه بزنه به دل جاده و تا آخر عمر مثل یه حیوون زندگی کنه، یه موجودِ آروم و مهربون و خونواده دوست هست که کارایِ "خوب" و "درست" میکنه و با محدودیتِ معمولِ جامعه کنار میاد حتی بعضی وقتا دلش میخواد خانوم معلمِ دبستان بشه!! یه موجودِ خرابکار هست که دلش میخواد فقط کارایِ واقعاً "بد" و خلافِ عرف انجام بده مهم نیست چی کار ولی همین خلافِ عرف بودنش ارضاش میکنه به نظرِ اون هر گندی هست از "خوب"ی میاد، یه رها هست که دنبالِ آزادیه و فکر میکنه هدف فقط همون آزادیه و لاغیر، دوست داره با حواسش تصمیم بگیره و امتحان کنه که هر تصمیمی رو میتونه بگیره و هر راهی رو آزاده که بره... یه عاقل هست که دوست داره قبل از هر کاری حساب کتاب کنه... در من کلی چیزِ دیگه هم هست...
هر بار که مینویسم "به نظرِ من"، یکی از این "من"ها داره حرف میزنه، خیلی روشن نیست و آدم نمیتونه دقیقاً تشخیصشون بده ولی ناآگاهانه هم نیست! بحث سر اینه که اینا همه "من" هستن و از خودشون استقلالِ عمل ندارن، شبیه چند شخصیتی بودنه ولی اونجور نیست، در واقع اونا به وجود اومدن چون من متنوع و پذیرنده فکر کردم و سیستم هایِ فکریِ جدیدی ایجاد کردم ولی تنبلی و کم درایتیم اجازه نداده که اونا رو بسط بدم، در نتیجه اونا یه جا محدود شدن و وجودم رو ناحیه بندی کردن، عواملِ بیرونی هم خیلی مؤثرن، جامعه ای که فرهنگش و مذهبش تناقض رو به صورتِ کاملاً مشروع تو رگاش تزریق کردن بچه هایِ بیماری به دنیا میاره، با خطرناکترین بیماریِ دنیا که تناقضِ مشروع باشه!! وقتی تناقض رو یه معلولیت بدونی سعی میکنی حلش کنی ولی وقتی اونو یه چیزِ معمولی و طبیعی قلمداد میکنن، وقتی تو هر روز کارایی میکنی که ذره ای از وجودت بهشون راضی نیست و ازش لذت نمیبری ولی اونا طبیعی ترین کارایِ دنیاست اونجاست که باید مکث کنی و همه ی تصوراتت از چیزایِ طبیعی رو به بدترین شکل تو ذهنت لجن مالی کنی چون این غیر از طبیعته! مذهب مخالفِ طبیعته فقط از نادانی هایِ دردناکِ ما بهره میبره و بهمون نادانی هایِ بزرگتری میده که درد ندارن و حتی وقتی به حدِ کافی احمق شدی ازشون لذت هم میبری... انسانِ نادان از باز بودنِ محیطِ فکریش که تاریکه وحشت میکنه و سرش رو زیر پتویِ مذهب پنهان میکنه تا از لولوهایی که فکر میکنه اون بیرونن در امان باشه!!

سعی میکنم تو مغزم مباحثاتی ترتیب بدم تا همپوشانیِ سیستمهایِ فکری رو بیشتر کنم و از تناقضات نجات پیدا کنم ولی جرأت و جسارتی برایِ عمل کردن شبیه یه آدم چند شخصیتی نیاز دارم، جسارتِ تحملِ اعتراضِ باقیِ شخصیتها، فقط چون تا وقتی عملی نباشه قطعیتِ فکری ای هم نیست و در واقع هم عمل کردن به ایده ها اونو رو روشن تر میکنه...
  • ۹۶/۰۸/۰۷
  • آلیس تمپلتون

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی