می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

آخرین مطالب
چون موهام خیلی بلند شده کمتر میشه حوصله کنم که ریز ریز ببافمشون، ولی اگه این کارو بکنم وقتی بازشون میکنم اونقدر خوشحال میشم که انگار دنیا رو بهم دادن، یه موج مشکیِ عطرآگینِ براق و فرفرفر که قسمتِ بزرگی از خوشبختیِ من تو این دنیاست، بغلم میکنه... اونقدر نجیب و با شخصیتن که میشه در موردشون کتابها نوشت.
هر چی بیشتر بهشون نگاه میکنم تشنه تر میشم، انگار موهایِ خودم نباشن. نسبت به چشمام، سینه هام و همه ی اجزایِ صورت و اندامم هم کمابیش یه همچین حسِ محبتِ مشتاقانه ای دارم، انگار این بدنِ خودم نباشه.

نصور میکنم در زندگیِ قبلیم دیوانه وار عاشقِ دختری بودم که هر چی بغلش میکردم، هر چی عشقبازی میکردیم هنوزم به قدرِ کافی بهش نزدیک نبودم، دلم میخواست از خودش بهش نزدیک تر باشم، در وجودش حل بشم، به خاطر همین آرزو کردم که در زندگی بعدی با اون یکی بشم!
برای من باورِ این خیلی آسونتر از باورِ یک نفر بودنه! گاهی آنچنان حس دو نفر بودن میکنم، آنچنان دلم بغلِ خودمو میخواد که هیچی به اندازه ی این داستان باورپذیر نیست! آره گاهی دلم برایِ دو تا بودنمون تنگ میشه... برای آغوش و نوازشِ عاشقانه...
شاید واسه همین همیشه تو دوتایی هایی که تجربه کردم یکی بدجوری زیادی بوده و هیچ کدومشون چندان طول نکشیده، شاید واسه همین من هیچ وقت واقعاً عاشق نشدم!

برایِ یه خونه ی کوچولو دو تا آیینه خریدم و هنوزم برنامه دارم یکی دیگه آینه قدی برایِ حموم بخرم، قسمتِ زیادی از تایمم جلویِ آینه صرف میشه، اونقدر که خودمو میبینم هیچ کسی رو تو عمرم ندیدم! بعضی وقتا از این میزانِ زیبایی و جذابیتِ خاص و باشکوه که یه جا جمع شده متعجب میشم...
همینجوری که زندگی میکنم همیشه دلم برایِ خودم تنگه، همیشه حس میکنم الآن وقتی برم جلویِ آینه خودمو نمیتونم ببینم و به جاش، یه پیرزن میبینم، البته شک دارم در اون صورت هم ناامید بشم، موهایِ سفیدِ براق هم باید زیبا باشه، چروکهایِ متفکر و مهربونِ صورت و نگاهِ آروم و آگاهانه!

پریشب Blue is the warmest color رو نگاه میکردم، یکی از زیباترین فیلمهایی بود که دیدم، واقعاً در من تأثیر گذاشت و دوستش داشتم، بعد از مدتها از یه فیلم عاشقانه خوشم اومد و کلی باهاش گریه کردم، از بازیِ واقعاً عالیِ بازیگرا که بگذریم، یه عشقی بود که من واقعاً درکش میکردم! حقیقتاً انگار طبیعی ترین اتفاقِ دنیا تولدِ این عشق بود، عشق دو تا دختر به هم، یا یه دختر به جنسِ خودش!

این در من قبل از اینکه یه مسئله ی گرایشی باشه، یه مسئله ی فکریه! تا حالا تو زندگیم مردی رو ندیدم که لیاقت عشق رو داشته باشه که عشق با تار و پودش یکی شده باشه، مردها همیشه دنبالِ فتحن و وقتی فتح اتفاق افتاد دنبالِ جدایی هستن، میگن طبیعی ترین گونه ی عشق، عشقِ غیرهمجنس گراهاست! ولی من جدیداً خیلی بهش فکر میکنم و میبینم انگار تو معامله ی عشق، مردها زیادی هستن! همیشه اونا هستن که مستقیماً و غیر مستقیم درد ایجاد میکنن، اول با دروغ و بزرگنمایی به دستت میارن و بعد وقتی قلبت رو تصاحب کردن ازت فاصله میگیرن، من اصلاً مردستیز نیستم و از مردها هم بیزار نیستم، اتفاقاً بیشتر دوستایِ من مرد هستن و بودن، ولی بحثِ عشق متفاوته، هر چی بیشتر فکر میکنم بیشتر به نظرم میرسه که این داستان طبیعی بودنِ عشقِ غیرهمجنس گراها هم مثل داستانهایِ مذهبی که برامون تعریف کردن چرته!
متأسفانه یه چرتِ دیگه ای که تو مخِ ما فرو کردن اینه که همه چیزِ این دنیا همینجوری که هست و ما حسش میکنیم منطقیه و به همه چیزایِ دیگه میخوره! درسته که مرد و زن باهم بچه دار میشن ولی اغلبِ اوقات پشتِ این زایش یه زخمِ عمیق و کهنه در وجودِ زن نفس میکشه!

دیشب داشتم اتوبوسی به نام هوس رو تماشا میکردم، ساعت 4 که از خواب بیدار شدم خودمو مملو از دردیِ عمیـــق برای بلانچ دیدم، یه زنی که با وجودِ زیباییِ انکارناپذیر همه ی عمرش توسطِ مردها آسیب دیده، آسیبهایِ عمیق، مردهایی که در دوره ای مملو از یه عشق فیک و اغراق آمیزن و به محضی که زمانِ زیبایِ زندگی میرسه، به محضی که میپذیریشون اونا از دستت در رفتن، همیشه باید با دروغ و عشوه اونا رو نگه داری، باید سنت رو کم نشون بدی، خودت رو اونجور که اونا زیبا میبینن نشون بدی تا بتونی نگهشون داری، آره همیشه مسئله نگهداشتنِ اوناست، درست وقتی که عشق به منتها درجه ش میرسه ترس هم به منتها درجه ش رسیده و درد کم کم شروع میشه تا زمانِ جدایی عاطفی! درست اون زمانی که عشق متولد میشه میشه "مشکلِ تو" و درد از همون نقطه شروع میشه!
فضایِ اینترنت پره از مردایِ متأهلی یا متعهدی که با کمالِ افتخار میگن که زنشون عاشقشونه ولی نیاز به تنوع دارن!
همیشه میگن برای شوهرداری تو باید یاد بگیری که چطور خوب عشقبازی کنی ولی به اون نمیگن که چطور زنت رو ارضا کنی، بیشترِ زنها از س.ک.س چیزی جز درد و تحقیر برای نگهداشتنِ شریکشون حس نمیکنن و این حرفِ امروز و دیروز، اینجا و اونجا نیست... مسئله اینه که ما با قلبمون عاشق میشیم با تمامِ وجود، ولی اون طرفِ مقابل فقط با اونجاش عاشق میشه...
شاید زیادی بدبینم ولی تمومِ مردایِ عاشقی که من دیدم طرفشون ترکشون کرده بوده یا اینکه بهشون خیانت کرده بوده یا اینکه اولِ رابطه شون بوده و یا اینکه خانومشون فنونِ عشوه گری رو (که به نظرِ من دروغین ترین و زشت ترین چیز دنیاست) بلد بوده و اونا رو مثلِ یه حیوون خونگی رام کرده ولی در این راه خودش رو جوری فدا کرده که هیچی از زنده بودن یادش نمونده...
چیزی که حقیقتاً منو از ازدواج میترسونه همینه... حتی وقتی به دوستِ سابقم که الآن زن برادرم شده فکر میکنم، دلم براش میسوزه، با وجودی که اون شدیداً ذوق مرگه از این ازدواج ولی گاهی فکر میکنم کاش واسطه ی این ازدواج نشده بودم، از الآن روزایی رو میبینم که برایِ اون ذره ذره عشق بیشتر اهمیت پیدا میکنه و برای برادرِ من تازگیش رو از دست میده... هیچی غم انگیزتر از این نیست...
اوایل با عجله میخوان چیزی رو که هنوز برات به وجود نیومده بکنن تو حلقت ولی بعدتر وقتی اون چیز تو تمامِ وجودت ریشه دووند میترسن و فرار میکنن...
انگار عشق برایِ مردها فقط آب بازیه، ماییم که اگه بازی رو جدی بگیریم در اون آب غرق میشیم و ذره ذره جون میدیم، تا به یه سنگ تبدیل میشیم و بعد هم به بی احساسی محکوممون میکنن... نگاه میکنی ما همیشه محکومیم... همیشه تاریخ ما هر جور که بودیم محکوم بودیم، اگه پاکدامن بودیم به بی احساسی، اگه آزاد بودیم به فاحشه گی، اگه بسته بودیم به حماقت... آخه تاریخ رو مردها نوشتن و اونا در عاقلانه ترین حالتشون هم ذره ای در موردِ ما نمیدونن!

با همه ی این تفاسیر فکر میکنم از زیبایی جسمی و جذابیتِ روحی و احساسیِ بیشتر زنها هم که بگذریم، فقط به خاطر این صفتِ مردها هیچی غیرطبیعی تر و احمقانه تر از این نیست که آدم دل به بازیِ مرگ بده و عاشقشون بشه! از اولش تهش مشخصه! اگه بهشون خیانت نکنی حتماً بهت خیانت میکنن!
  • ۹۶/۰۸/۰۵
  • آلیس تمپلتون

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی