می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

آخرین مطالب

بدجوری عصبی ام، بعد از چند ساعت هنوز بدنم داره میلرزه، نجواها تو گوشم تبدیل به فریاد میشن، نمیدونم چم شده، امروز بدترین روز برایِ دیدنِ فیلم ترسناک بود، صدایِ سه بعدی و اغراق آمیزِ سینما یه جوری حالمو بد کرده بود که فقط دلم میخواست زودتر تموم بشه، برایِ اولین بار تو عمرم ترسیدم که سکته کنم! تپش قلب گرفته بودم و مدام نفس عمیق میکشیدم که چیزیم نشه! واقعاً رو روحیه ی آدم تأثیر میذاره تا مدتها حس میکنی خطرناکی و در خطری! بیشتر به خاطر قدرت و لرزشِ صدا که انگار تو مغزت باقی میمونه، نه ترسناک بودنِ خودِ فیلم!


داشتم فکر میکردم که آیا تذکر دادن به آدما کارِ درستیه یا نه، مثلاً وقتی تو مترو خودشونو میچسبونن بهت در حالیکه اونورتر جا هست! یا وقتی تو سینما عین گاو چیپس میخورن و کلِ صدایِ یه طویله رو از دهنشون درمیارن، یا وقتی بلند بلند حرف میزنن، یا حتی وقتی که بو میدن و میان تو حلقت...

من معمولاً تذکر نمیدم، یه جور بدی به مؤثر بودنِ تذکر مشکوکم، وقتایی هم که امتحانش کردم نتیجه ی خوبی نگرفتم، بیشتر شبیه نقطه ضعف نشون دادنه، و عطف به یه نوعِ دشمنیِ عمیقی که من با آدما دارم (که فکر میکنم در برابر دشمنیِ خودشونه) و از دیدگاه مامان اینا میاد، همیشه فکر میکنم تو میدونِ جنگم و میبایست نقطه ضعف نشون ندم چون به ضررم تموم میشه، در نتیجه تا جایی که جون دارم تحمل میکنم و وقتی تحملم تموم شه جیغ میزنم!! در واقع خیلی سعی میکنم که این دید رو به دیگران نداشته باشم و این سیم خاردارِ دور ذهنم رو پاره کنم ولی سخته، چون در اعماقِ ذهنم رسوخ کرده، یادمه وقتی بچه بودم هر چیزی که از دوستام برایِ خونواده تعریف میکردم یه جور حمله تلقی میشد، حتی اگه مثلاً دوستم یه هدیه به من داده بود بازم به طریقِ پیچیده ای تبدیل میشد به اعلانِ جنگ!! همیشه "دیگران" دشمنِ ما بودن، درست مثل دیدی که پدرِ فردینان داشت...

از طرف دیگه با تربیتی که ما شدیم و همیشه نگران این بودیم که ذره ای رفتارِ بی ادبانه ازمون ساطع نشه، انگار این رفتارِ دفاعیِ دقیق بود. خونوادگی همیشه حواسمون هست که دیگران رو اذیت نکنیم!! عینِ وقتی بچه بودیم و همش اینو بهمون گوشزد میکردن، با همین پیش زمینه فکر میکنم که آدمایِ دیگه هم باید شعورشون به یه سری چیزا برسه! مثلاً اینکه نمیتونم بفهمم چطور کسی میتونه تمومِ طولِ یه فیلم حرف بزنه و نفهمه که این دیگران رو آزار میده، بعد یه چیزی درونم تصمیم میگیره که پس اون آدم مشکل روانی داره و این کارو از عمد میکنه و اگه اینطور باشه بهتره باهاش طرف نشم. خب هرچقدرم منطقی باشم باید بگم در بهترین حالت اینه که اون آدم تربیت نشده و منم که قطعاً نمیتونم تربیتش کنم، پس عاقلانه تره که واسه خودم دردسر درست نکنم.

امروز داشتم فکر میکردم من برایِ جامعه ای که توش زندگی میکنم تربیت نشدم، در واقع اونجور که من تربیت شدم (با همه ی خوبی ها و بدیهاش) میبایست در فضایِ متمدن تری زندگی میکردم که آدما شعورِ حداقلی داشته باشن و به حقوقِ هم احترام بذارن، اینجوری که هستم حتی نمیتونم کوچیکترین حقِ خودمو بگیرم! چون عمیقاً باور دارم اگه حقی رو نداری پس قرار نیست بتونی به دستش بیاری و هر چی تلاش کنی بدتر میشه همه چی! دقیقاً همون مدل ناامیدیِ پدر فردینان و افکار پارانویید...

من بلد نیستم درست با آدما صحبت کنم، جایی که نیاز به مکالمه برایِ حل مشکل باشه من فقط سکوت و جنگیدن رو بلدم!

  • ۹۶/۰۸/۰۵
  • آلیس تمپلتون

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی