می نویسم پس هستم

بدونِ نوشتن زندگیم کیفیت نباتی داره، همۀ چیزای پیچیده سریعتر از اون که بتونی تحلیلشون کنی رد میشن و تو فکر میکنی که این وسط یه بازیگری در حالیکه فقط یه تماشاگری. از یه جایی به بعد رویاها محو میشن ولی من درست در همین لحظه فکر میکنم که رویاهام خیلی عمیقتر از واقعیاتن! چون تو اونا من یه تماشاگر نبودم، حتی یه بازیگر هم نبودم! من یه کارگردان بودم! من خدا بودم! نوشته هام کمکم میکنن رویاهامو نگهدارم. خودمو نگهدارم. تو این بحبوحه ای که زمان به پا کرده، تویِ این سرعتِ سرسام آورِ اتفاقاتی که اهمیتی ندارن، یا اگر میتونستن مهم باشن، اگر میتونستن روح داشته باشن نیاز دارن که من بنویسم...

آخرین مطالب

ارواحِ مسموم

وقتی فکر میکنی که چقدر نقش پول تو زندگیِ ما پر رنگه از این زندگی اوووقت میگیره!
بعضی وقتا فک میکنم که تهِ هر چیزی رو بگیری به پول میرسی!!!
حتی تو بعضی ادیان بهشتم با پول میخرن!
این نقش پول تو روابطِ انسانی رو اگه دقیق ریشه یابی کنی قطعاً به جایی میرسی که دلت نمیخواسته برسی!

این "غریبه ای در پارک" از اون روزی که همو دیدیم چند باری بهم گفته بود که بریم بیرون، منم حوصله نداشتم برم بیرون، بعد امروز چک کردم و دیدم سینما یه فیلم ترسناکِ خارجی برایِ فردا صبح اکران میکنه، بلیطمو خریدم بعد گفتم به اینم بگم شاید خواست بیاد. بهش گفتم که گفت "نه فیلمو دیدم و خیلی بیخوده" منم گفتم "اوکی."
بعد از چند دقیقه اس ام اس داده "میتونم ببوسمت؟!" گفتم "البته، ولی بعدش بلاک میشی." بعد گفت "یه سینما رفتنِ دوتاییِ ما برایِ من 40، 50 تومن خرج داره بعد تو میخوای من ببرمت (!!!) سینما ولی خودت هیچ کاری برام نکنی؟!"
بهش گفتم "جالبه برام که جنس شما فقط تو فکر پوله، من به پولِ شما نیاز ندارم همون موقع بلیطو خریده بودم! برایِ خودتون گفتم که اگه دلتون میخواد با من بیاین. خدانگهدار."
یعنی اگه من همچین حرفی زده بودم و همچین جوابی گرفته بودم میرفتم از خجالت میمردم ولی این با نهایت وقاحت جواب داده که "هه پس شما تو فکر چی هستی؟ من دنبالِ یه رابطه عاشقانه هستم که دو طرف عمیقاً عاشق هم باشن..." بلاکش کردم که دیگه زر زراشو نخونم.
آخه جرثومه اونی که عاشق تو میشه که من نیستم، یه انگله!!

تو این مکالمه برام چند تا چیز آزاردهنده بود، اونقدر حالمو بد کرد که دلم میخواد گریه کنم... ولی حتی فکرِ گریه کردن به خاطر حرف همچین جرثومه ای حالمو بدتر میکنه!!!
اولین چیزی که حالمو بد میکنه همینه که آدما همیشه فقط تو فکر پولن و فکر میکنن بقیه هم همینطورن! البته همه جا وضع به این بدی نیست ولی بدبختانه جوونیم تو بدترین شهر ایران گذشت، این زامبیا دیگه همتا ندارن! همیشه یا تو فکر اینن که یه جوری ازت پول بدزدن یا تو فکر اینکه تو داری ازشون میدزدی!! و گفتن همچین حرفایِ زشتی در موردِ پول اونقدر به نظرشون طبیعیه که اصلاً فک نمیکنن توهین باشه! هر دو موردش منزجرم میکنه، چه وقتی میخوان ازت بدزدن که چنان با وقاحت این کارو میکنن که به فکرتم نرسه و چه وقتی که به چشمِ یک دزدِ بالقوه بهت نگاه میکنن...
دومین چیزی که عمیقاً حالمو بد میکنه اینه که چرا مردا بعد از کوچیکترین رابطه ای میخوان خودشونو بچسبونن بهت برایِ س.ک.س؟! آدم انقدر بی عزت آخه؟! خب نیاز جنسی رو که منم دارم، اگه من یه مرد بودم هرگز نمیذاشتم طوری بشه که به نظر بیاد فقط خودم این نیازو دارم و طرفم یا به خاطر پول یا به خاطر عشق یا به خاطر ترحم این لطف رو در حق من بکنه!! خب چرا آدما انقدر بدبخت و عجولن؟!
نکته ی دیگه اینکه من به این آدم تو همون قرارِ اولمون گفتم که من نمیخوام رابطه ی احساسی داشته باشم و فقط میتونیم دوستِ معمولی باشیم، بعد اگه من جایِ اون بودم و دلم دوستی با کسی رو میخواست که همچین حرفی بهم زده بود، نمیومدم هنوز دو روز نگذشته بگم میخوام ببوسمت... جرثومه!!

از انگل بودن بیزارم، همیشه دنگِ خودمو حساب میکنم، معدود دفعاتی شده که بذارم یه پسری (یا دختری) که باهاش بیرون میرم منو حساب کنه، اگه اینم اتفاق بیفته همیشه بار بعد خودم حساب میکنم، وقتی خودم کسی رو حساب میکنم باز خیالم راحت تره که حداقل انگِ انگل بودن به آدم نمیچسبه، برام مهم نیست که میگن مردا دوست دارن بهشون نیاز داشته باشی و حساب کنن و غرورشون به گه کشیده میشه یا نمیشه... واقعاً مردایِ ایرانی اغلبشون همینجوریشم با این تربیتایی که میشن به گه کشیده شدن... بیشتر از این نمیتونن گه بشن.

این حرفِ امروز و دیروزم نیست، همیشه همینه، همیشه مجبوری یه گوشه از ذهنت رو هوشیار نگهداری که خیال نکنن کلاه سرشون گذاشتی و ضمناً کلاه سرت نذارن... بدیشم اینه که من کلاً دوستی با این آدمایِ پست رو که به چیزی بزرگتر از پول و شهوتشون نمیتونن فکر کنن نمیخوام ولی همه زامبی شدن، حتی نگاه میکنی میبینی خودتم ناگزیر باید به پول فکر کنی، خودتم زامبی شدی...
کاش میشد رفت یه جایی که پایِ پول بهش نرسیده باشه، کلم و گوجه فرنگی کاشت و با سیب زمینی و زغال و نفت و یه سری چیزایِ لازم مبادله ش کرد... کاش میشد آدم رها بشه از این زندگیِ تهوع برانگیز.... همیشه مشکل مامان اینان، اگه اونا نبودن و نگرانم نمیشدن دیگه هیچ کس تو دنیا نبود که نسبت بهش احساسِ مسئولیت کنم و به خاطرش تو این خراب شده بمونم... ولی من باید یه جوری که نگرانم نشن برم، حداقل شده فقط از همین شهر.

احساس میکنم مسموم شدم... نباید بذارم بیشتر از این مسمومم کنن، طوری که از مدار انسانیت خارج بشم...
تصمیم گرفتم هرگز با هیچ پسری نرم غذا بخورم یا سینما، یا مسافرت، یا هیچ چیزی که بابتش بخوای پولی بدی، با هیچ پسری هم که لذتِ س.ک.س رو فقط برایِ خودش میخواد س.ک.س نمیکنم.
  • ۹۶/۰۸/۰۴
  • آلیس تمپلتون

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی